رسوایی جدید برای سبزها

اگر خاطرتان باشد در سال ۱۳۸۸، سبزها شایعه حضور نیروهای حزب الله لبنان را برای مهار اغتشاشات خیابانی به طور گسترده منتشر کردند. استناد این شایعه هم به تصاویری از فردی بود که که نام او را «حسین منیف اشمر» و لبنانی معرفی می کردند.
دو سه روز پیش، صاحب این تصاویر در درگیری با نیروهای داعش و در دفاع از حرم امام هادی(ع) و امام حسن عسکری(ع) به شهادت رسیده است و حالا مشخص شده است که او جوانی کرمانشاهی است و نام واقعی او «مهدی (بیژن) نوروزی بهاری» بوده است.

لینک مرتبط:
چرا تلویزیون ملکه انگلیس از انتشار خبر شهادت «مهدی نوروزی» می ترسد؟! (رجا نیوز)

جلوی تداعی ذهن را نمی شود گرفت

تیتر یک روزنامه دولت جمهوری اسلامی ایران، مورخ ۱۲ شهریور ۱۳۹۲:
«دعوت ایران از ۶ غول نفتی»

روزنامه ایران در صدر این شش شرکت از شرکت نفتی «شل» نامبرده است که در مورد ماهیت صهیونیستی و استعماری آن و نقش پررنگش در غارت نفت ایران، بعد از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ به اندازه کافی و بارها، به خصوص در زمانی که وزیر فعلی نفت، در سال ۱۳۷۸ پای این شرکت را به ایران پس از انقلاب اسلامی باز کرد صحبت شده است.

ایران در ادمه این خبر، نوشته است:
«وزارت نفت … به دنبال اصلاح قراردادهای نفتی است تا بتواند شرایط سرمایه گذاری این عده از کمپانی‌های خارجی را در پروژه‌های نفتی ایرانی جذاب‌تر کند به‌ همین منظور به دنبال اصلاح قراردادهای بیع متقابل است.»

این روزنامه در ادامه نوشته است:
«تغییر ساختار قراردادهای بیع متقابل درحالی رقم خواهد خورد که مجله اقتصادی اکونومیست در تحلیلی از سیاست وزیر نفت ایران برای توسعه صنعت نفت با جذب سرمایه‌های خارجی در گزارشی، می‌نویسد: اکنون ایران مانند مکزیک می‌‌خواهد تولید نفت را از انحصار شرکت ملی نفت این کشور خارج سازد و سرمایه‌گذاری بخش خصوصی را با هدف افزایش تولید در این بخش بالا ببرد.»

یک هفته پیش، بیژن نامدار زنگنه، وزیر جدید نفت، در برنامه نگاه یک شبکه اول سیما گفت: «برای توسعه نفت امتیازاتی خواهیم داد(!!) که این امتیازات در خزر بیشتر است …» (لینک)

شنیده های موثق بنده حکایت از این دارد که در جریان رای اعتماد به وزرای پیشنهادی رئیس جمهوری جدید در مجلس شورای اسلامی، از میان وزرایی که خطر رای نیاوردن آنها وجود داشته است، بیشتر از همه روی رای آوردن جناب زنگنه تاکید شده و اصرار و چانه زنی صورت گرفته است.

از شباهت آنچه در ۸ سال گذشته و به خصوص دو سه سال گذشته، در فضای سیاسی ایران گذشت و به حضور نیافتن کاندیدای مورد نظر احمدی نژاد در انتخابات ۱۳۹۲ و در نتیجه ادامه نیافتن دولت او منجر شد، با آنچه در دوران نخست وزیری «محمد مصدق» گذشته بود، برخی سخن گفته اند. برخی هم از چنین مقایسه هایی خوششان نیامده است. اما وقتی شباهتها زیاد است، با تداعی ذهن چه می شود کرد؟

امروز وقتی تیتر اول روزنامه ایران را دیدم، ناخواسته یاد حضور کنسرسیوم نفتی کمپانیهای غربی در ایران، بلافاصله بعد از سقوط دولت مصدق و بعد از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ افتادم و با خودم گفتم: خداحافظ اقتصاد مقاومتی! خداحافظ اقتصاد بدون نفت!

به روشنفکران بی شرف وطنم و به حزب اللهی های گاگول و به ساکتان و همراهانِ پروژه ابتر ماندن دولت احمدی نژاد، تبریک می گویم بابت آنچه روی داده است و روی می دهد! البته بعید می دانم خیلیهایشان متوجه شده باشند چه شده است و اصلا این مسائل برایشان اهمیت چندانی داشته باشد.

لینکهای مرتبط و روزانه:

فایل صوتی سخنرانی دکتر احمدی نژاد در مراسم انعقاد قرارداد پارس جنوبی با پیمانکار ایرانی
شبکه بدامن دوره احمدی نژاد که بود؟
آدرس جدید محل برگزاری جلسات حلقه مطالعاتی توحید و عدالت

دانلود ترجمه فارسی کتاب اقتصادنا نوشته شهید صدر 
(قابل توجه دوستانی که دنبال این کتاب نایاب در بازار نشر ایران بودند.)
پست قبلی وبلاگم که به خاطر آپ کردن سریع وبلاگ، دیده نشد
چه کسی مسئول این حال و روزهای سوریه است؟

کامنت من در وبلاگ یکی از دوستان

… جان سلام

در پی صحبت و نصیحت تلفنی که امروز باهام داشتی، لازم می دونم چند خطی برایت بنویسم.

چند ماه هست که حس من این است که روال سیاسی حاکم بر کشور اگر همینگونه ادامه پیدا کند، روزی خواهد رسید که نظام، کروبی و موسوی را به عنوان خودی بپذیرد و احمدی نژاد را به عنوان غیرخودی طرد کند. من به هیچ وجه غیرخودی شدن احمدی نژاد و خودی شدن کروبی و موسوی و خاتمی را عادلانه و منصفانه نمی دانم. توجه تو را به چند خبر و اظهار نظر که می توانند موید نظر من باشند جلب می کنم. این چند مورد را فی البداهه می نویسم و الا موارد بیشتری هم وجود دارند. (نقلها به مضمون هستند و نه دقیق):
۱- محسن هاشمی رفسنجانی: احمدی نژاد و تیمش قصد از بین بردن دین مردم را دارند (تیتر اول یکی دو تا روزنامه اصلاح طلب)
۲- باهنر: محاکمه موسوی و کروبی، خواسته معدودی افراطی در مجلس است. دوست داشتم احمدی نژاد رای نیاورد
۳- غلامعلی رجایی در وبلاگش: کروبی به نظام وفادار است و به رهبری ارادت دارد. باید از او رفع حصر شود. از نخبگان دلجویی شود و احمدی نژاد و تیمش طرد شوند.
۴- موسوی خوئینی ها: حوادث سال ۱۳۸۸، حاصل سوء تفاهم بوده است.
۵- یکی از نمایندگان مجلس: فتنه ۸۸، کار جریان انحرافی بود
۶- سایت رفسنجانی ضمن بازنشر نامه خرداد ۸۸ او به آقا در ایام همین اجلاس اخیر خبرگان: احمدی نژاد با جریان انحرافی یکی است. دیدید آقای رفسنجانی درست می گفت؟
۷- و خبری که همین امروز در روزنامه ها بود:
دیدار شیخ و سید (منظورش ناطق نوری و سید محمد خاتمی است)
من ۲ پیش فرض دارم که بر اساس این ۲ پیش فرض، حمایت از احمدی نژاد را شدیدا لازم می دانم:
۱- روند قضایا دارد به سمت غیرخودی شدن احمدی نژاد و خودی شدن جریان فتنه و غربگراها پیش می رود.
۲- چنین روندی عادلانه نیست.
به نظرم شما که با رویه فعلی بنده موافق نیستی، یک یا هر دوتای این پیش فرضها را قبول نداری.
البته حرفهای دیگری هم دارم. ولی فعلا همینقدر بس است. اگر خدشه ای بر سطوری که نوشتم وارد می دانی، منتظر شنیدن یا خواندن حرفهات هستم. موفق باشی.

سکوت مرگ دوستانم تا کی ادامه خواهد داشت؟

چهار روز است، نامه خرداد ۱۳۸۸ رفسنجانی به رهبری، تیتر یک سایت هاشمی رفسنجانی است. جالب اینجا است که این حرکت، درست همزمان با اجلاس خبرگان صورت گرفته است. من بیشتر از اینکه از جری شدن رفسنجانی و دار و دسته اش ناراحت باشم، از سکوت مرگی که دوستانم در قبال این حرکت دچارش شده اند ناراحتم. به سکوت مرگتان ادامه دهید و شاهد روزی باشید که تحت لوای سکوت مرگ شما یا ذوق زدگی تان از جهاد خودساخته تان با جریان انحرافی، کروبی و موسوی، بشوند خودی و احمدی نژاد بشود غیرخودی.

نظریه کشکی

والله ما که هرچی نگاه می کنیم، شواهد و قراین مبنی بر هم سخنی و ائتلافِ اصلاح طلبان با مخالفان به اصطلاح جریان انحرافی، خیلی خیلی بیشتر از شواهد و قراین، مبنی بر ائتلاف اصلاح طلبان با خود جریان انحرافی است. از مواضعی که نمایندگان اصلاح طلبِ مجلس علیه جریان انحرافی ابراز می کنند بگیر، تا «دیدید می گفتیم»های طرفداران فتنه ۸۸، تا تیترها و مطالبی که در سایتها و روزنامه های اصلاح طلبان دیده می شود و… حالا این نظریه محیرالعقول که جریان به اصطلاح انحرافی با جریان فتنه ۸۸ ائتلاف پشت پرده دارند از کجا می آید، من یکی که عقلم قد نمی دهد.
باباجان، اراده کرده اید احمدی ن‍ژاد و جریانش را حذف کنید و شرایط کشور را به شرایط گل و بلبلی قبل از ۱۳۸۴ برگردانید و قدرت سیاسی را در کشور بین چپ و راست پاسکاری کنید که دیگر این بازیها را ندارد.

جنبه مثبت ماجرا

ممکن است بعضی از دوستان بگویند حالا چه وقت این حرفها است، ولی وقتی این روزها قیافه حق به جانب برخی سبزها را می بینم نمی توانم این مطلب را ننویسم:

اگر شایعاتی که این روزها در مورد تعامل احمدی نژاد و رهبری شنیده می شود، واقعیت داشته باشد، این ماجرا، بزرگترین شاهد و تایید بر صحت انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۸۸ است و اتفاقا باید مدعیان تقلب در انتخابات را به خودش بیاورد. می پرسید چرا؟

با فرض صحت شایعات، احمدی نژاد درست یا غلط فکر می کند آن ۲۴ و نیم میلیون رای، به خاطر شخص خودش به او داده شده و با دلگرمی این رای است که می تواند چنین رفتاری نشان بدهد. رئیس جمهوری که خودش را پشتگرم به رای مردم نداند نمی تواند چنین رفتاری داشته باشد. آدمی که با کودتایی که با تایید و حمایت رهبری و توسط مراکز قدرت نظام طراحی و اجرا شده، بالا آمده باشد، برده همان مراکز است. چنین کسی گوشش در دست رهبری و همان مراکز قدرت است و نمی تواند برای آنها شاخ بازی در بیاورد. البته احمدی نژاد ارزیابی اشتباهی از وضعیت و شرایط فعلی خودش دارد (به عنوان مثال، او از این شانس که پایگاه رای دهندگان به او، پایتخت کشور باشد و از این طریق بتواند گلوی نظام را بفشارد محروم است. پایتخت نشین هایی هم که به او رای داده اند عموما از تیپی هستند که رهبری را به او ترجیح می دهند) ولی چیزی که نمی توان در آن شک کرد این است که رای ۲۵ میلیونی توده های مردم به اوست که او را به این جسارت و ارزیابی اشتباه در تعامل با رهبری رسانده است.

شایعات روزهای اخیر اگر درست باشند، حداقل این جنبه مثبت را دارند که تاییدی بر صحت انتخابات سال ۱۳۸۸ هستند. سبزها هم بهتر است به جای کوبیدن بر طبل تقلب در انتخابات و به کار بردن الفاظی همچون «کودتا» برای آن، واقعیت را بپذیرند و به بررسی این مساله بپردازند که چرا ۶۳ در صد مردم به شخصی (گیرم به قول این دوستان، پوپولیست و فاشیست و بی اخلاق و متحجر و لمپن) مثل احمدی نژاد رای می دهند. کاش می فهمیدند یافتن پاسخ این سئوال بیشتر از همه به درد آینده خودشان می خورد و باقی ماندنشان در توهم فعلی، بیشتر از همه به خودشان آسیب می زند.

تکمیلی: هرچه در احوال خودم دقت می کنم می بینم این روزها دلم با احمدی نژاد است و عقلم با آن دوستانی که این روزها از احمدی نژاد ناراحتند.

توپ، تانک، فشفشه، […] (ویرایش ۲)

آقای علی مطهری خودشیرین کن! آن زمانها که پرنسس فائزه در حال تحریک و تشویقِ جماعتِ «توپ، تانک، فشفشه، […]» گو و سوت و کف زنان ظهر عاشورا بازداشت و بلافاصله آزاد می شد، شما با این اخلاقگرایی تان کجا تشریف داشتید؟ راستی چه کسی بود که در مجلس، کلمه رکیک «پفیوز» از دهانش در آمد؟


لینک مرتبط:
علی مطهری: برای فائزه اگر دق کنیم سزاوار است!

تکمیلی (کامنت جالب یکی از خوانندگان وبلاگ در مورد همین مطلب):
اصلا چرا راه دور بریم، توی همین تجمع ۲۵ بهمن، وقتی اون بسیجیه میاد عکس امام و آقا رو از زیر دست و پا جمع می کنه، شروع می کنند به افاضه فرمودن فحش های «ک» دار!! منتها ظاهرا از اونها انتظاری نیست ولی از ما انتظاری
هست. من بشخصه خیلی خوشحالم که از حزب اللهی ها انتظار بیشتری وجود داره و از سبزها هیچ انتظاری غیر از فحاشی و عربده کشی و سطل آشغال آتیش زدن وجود نداره!!

سایت کومله و خبر شهادت صانع ژاله

با یکی از دوستان دانشکده که برایم بسیار عزیز است، سبز  جدی هم هست (واقعا خودم نمی فهمم ما در این شرایط چگونه با هم دوستیم و البته از این دوستان باز هم دارم)، صانع ژاله را می شناخته و دوست او بوده است، در مورد صانع ژاله، کشته شدن او و حوادث تاسف بار و شرم آوری که بعد از شهادت او در دانشگاه، توسط نیروهای خودسر  خارج دانشگاه صورت گرفته است صحبت می کردیم. البته بیشتر او می گفت و من می شنیدم. در بین حرفهایش به مطلبی اشاره کرد که هم برایم تازگی داشت و هم به نظرم بسیار مهم است. او می گفت در بامداد ۲۶ بهمن که صانع به خوابگاه برنگشته بود و ما نگران او شده بودیم، اولین سایتی که نام او را به عنوان کشته شده حوادث ۲۵ بهمن ذکر کرد، سایتی وابسته به تشکیلات کومله بود که حدود ۳ نیمه شب، نام صانع را منتشر کرد. البته این دوست من به دلایلی (که من هم به او حق می دهم) قبول نداشت که کشته شدن صانع می تواند کار تشکیلاتی همچون کومله باشد ولی به نظر من، واقعیتی که دوستم به آن اشاره کرد، به شدت قابل تامل است. به خصوص که صانع، خودش هم کرد بود و کومله می توانسته به انگیزه هایی همچون تحریک کردهای ایرانی به چنین جنایتی دست زده باشد.

به عنوان هم دانشکده ایِ شهید صانع ژاله


به عنوان هم دانشگاهی و هم دانشکده ای شهید «صانع ژاله»، لازم می بینم تاسف خودم را از اصرار بیش از اندازه بر بسیجی و حزب اللهی خواندن او ابراز کنم. راستش به جهت اینکه رشته او با رشته من مغایر است و من هم به جهت اشتغال و گرفتاریهای زندگی، به جز حضور در کلاسها، وقت زیادی را در دانشکده (دانشکده سینما-تئاتر) نمی گذرانم، صانع ژاله را مستقیما نمی شناختم اما اینقدر می دانم که او لااقل در ماههای آخر حیاتش، حزب اللهی و بسیجی به معنای متعارفش نبوده است. بله، او زمانی عضو رسمی و فعال بسیج بوده است ولی اگر مبنا، ماهها و سالهای آخر حیات او باشد و «میزان وضعیت فعلی افراد»، واقعیت چیز دیگری است.

من شکی در اینکه او توسط منافقان و مخالفان جمهوری اسلامی و مظلومانه کشته شده است ندارم. جمهوری اسلامی که هجمه عظیم تبلیغاتی را بر سر قتل مشکوک «ندا آقا سلطان» و دیگر کشته شدگان فتنه سال ۱۳۸۸ از سر گذرانده است، اینقدر ابله نیست که دوباره آن هم به دست خودش، خوراک تبلیغاتی خوشمزه دیگری به مخالفانش بدهد. اصلا مگر مهار تجمعات پراکنده و کم شماری همچون ۲۵ بهمن احتیاجی به شلیک گلوله داشت که نظام بخواهد بدنامی اش را به جان بخرد؟ دیگر گفتن این حرف، خیلی تکراری است که کارآگاهها، برای یافتن سر نخ هر قتل، مظنونین را در میان کسانی می جویند که بیشترین نفع را از قتل می برند. از قتل صانع چه کسانی بیشترین نفع را می برند؟ انصاف بدهید، جمهوری اسلامی یا مخالفان آن؟

متاسفانه، دانشجویان و نسل جوانِ فعلی، به دلایل مختلف، اطلاع چندانی از وحشیگری و خیانتکاری سازمانهایی همچون مجاهدین خلق (منافقین) ندارند. برای نسل جوان، روشن نشده است که سران این گروهک و افرادی مشابه آنها، برای رسیدن به اهدافشان از هیچ جنایتی فروگذار نیستند. مصداق بارز استراتژیِ «هدف وسیله را توجیه می کند»، سازمان مجاهدین خلق است. این همان سازمانی است که در اوایل تاسیسش، زن در قتل سازمانی شوهرش شرکت می کرد (منظورم قتل سازمانی شهید «مجید شریف واقفی» در اردیبهشت ۱۳۵۴ است که همسرش، «لیلا زمردیان» نیز در تیم ترور او بود). سازمانی که در اوج بمباران شهرهای ایران توسط ارتش بعثی، به صدام دست دوستی داد. سازمانی که به اعتراف رهبر خودش، ۱۶ هزار نفر از مردم این کشور را به قتل رسانده است. سازمانی که اوایل انقلاب، منزل نیروهای جهاد سازندگی را که با کمترین حقوقی از شهرها برای آبادانی مناطق محروم مهاجرت می کردند، به همراه زن و بچه هایشان در آتش می سوزاند، که نمونه ای از این بچه ها که در آتش سوختند، شهید فاطمه طالقانی، دختر سه ساله بود. شهید «فهیمه سیاری» از دوستان مادرم بود. او که دختری طلبه بود، اوایل انقلاب، برای تبلیغ دینی به کردستان رفته بود. منافقان، خودرو حامل او و دوستانش را به گلوله می بندند، تنها به این جرم که سرنشینان این خودرو، طرفدار انقلاب اسلامی اند.

قتل صانع ژاله، حلقه ای از پروژه کشته سازی بود، پروژه ای که در صورت امکان قرار بود حلقه دیگر آن، تشییع جنازه او به عنوان مقتول جمهوری اسلامی و با سر دادن شعار علیه نظام باشد. بر همین اساس می توانم قدری به نظام حق بدهم که به کارت بسیج صانع به چشم برگ برنده ای که می تواند بازی طراحان این پروژه را به هم بریزد نگاه کند و متاسفم که برخی دوستانم، برخی هم دانشگاهی هایم و برخی دوستان صانع، اصرار داشتند و دارند که در پازل قاتلان صانع بازی کنند. در پازل کسانی بازی کنند که اگر لازم باشد، قاتل خود آنها هم خواهند شد. به نظرم این رسم دوستی نیست.

از طرف دیگر به همین دوستان در برخی زمینه ها حق می دهم. وقتی از صانع، مکررا با صفاتی همچون «بسیجی»، «حزب اللهی» و «مدافع ولایت» یاد می شود، پوستر او با پس زمینه تصویر رهبری چاپ و تکثیر می شود، عکسی که برای چاپ پوستر از او انتخاب می کنند، عکسی است که با سر و ظاهرِ اواخر حیات او تناسبی ندارد و عضویت رسمی او در بسیج بیش از اندازه بولد می شود، دوستانش حق دارند که فکر کنند با آنها همانند بی شعورها و از همه جا بی خبرها رفتار می شود. من نمی دانم ما تا کی باید تاوان این بی فکریها را پس بدهیم. مگر قرار است هر کس توسط منافقان و مخالفان نظام کشته می شود، حزب اللهی و بسیجی باشد؟ مگر شهدای تاسوکی و زاهدان که توسط گروهک ریگی قتل عام شدند، همه بسیجی بودند؟ اصلا تا کی باید این رویه که مخاطب را بی شعور حساب می کنیم ادامه پیدا کند؟ چرا به بی اعتمادی و سوءظنی که این رفتارها برمی انگیزد فکر نمی کنیم؟

یادداشت تکمیلی: به نظرم این روزها توجه به خبری که در هیاهوی تبلیغات انتخابات سال ۱۳۸۸ گم شد می تواند برای ما درس آموز باشد. خبرِ کشف و خنثی شدن بمبگذاری در هواپیمای حامل سیدمحمد خاتمی در پرواز اهواز – تهران. فرض کنید آن بمب منفجر می شد. چه کسانی از خون خاتمی، پیراهن عثمان می ساختند و چه کسانی باید در برابر تبلیغاتِ سازندگان پیراهن عثمان، از خودشان دفاع می کردند؟

روز خشم مردم ایران علیه دیکتاتورهای سبز

چه خوب بود تشکلهای دانشجویی و مردمی عدالتخواه، روز جمعه را به عنوان روز خشم مردم ایران علیه سران فتنه اعلام می کردند. مسیر راهپیمایی در تهران هم، مسیری مثل خیابان شریعتی، حد فاصل حسینیه ارشاد تا میدان قدس اعلام می شد که یه خانه های سران فتنه نزدیک است.

جنبش در سواحل شمالی کشور

خدا شاهد است در ادعایم ذره ای بزرگنمایی نمی کنم. من اگر برایم مسجل شود که در انتخابات سال گذشته، تقلب گسترده ای صورت گرفته، به صورتی که جای منتخب مردم با منتخب نظام عوض شده است، در حد مبارزه مسلحانه و عملیات انتحاری با جمهوری اسلامی خواهم جنگید. مطمئن هستم بیشتر بچه های حزب اللهی هم کم و بیش همینگونه می اندیشند. مساله اینجاست که ما مطمئنیم چنین اتفاقی روی نداده و اتفاقا آنها که به دنبال ابطال انتخابات بودند، می خواستند رای مردم را وتو کنند و اقلیت پایتخت نشین را بر اکثریت حاکم کنند.
حالا جماعتی هستند که نه تنها مطمئن هستند در سال ۱۳۸۸، با آرای مردم برخورد کودتاگونه صورت گرفته، بلکه در بیانیه های دجالانه شان، نظام فعلی را با رژیم محمدرضا پهلوی یکی می دانند. این جماعت و طرفدارانشان چه بی وجودهای بی غیرتی هستند که برای اعتراض به چنین نظامی، دنبال مجوز راهپیمایی هستند؟ جانتان را کف دستهایتان بگیرید و به مصاف این نظام به زعم خودتان فاسد بیایید. اینکه سال گذشته، تعطیلات متوالی، به جای حضور در صحنه بیشتر، جنبش این جماعت را به سواحل شمالی کشور می کشاند هم دیگر از آن نوبرها است.

تقارن هوشمندانه

۲۵ بهمن، روز ولنتاین است. رهبران «دیکتاتوری تهران شمالی» هم از وزیر کشورِ رئیس جمهوری که او را قانونی نمی دانند برای همین روز، درخواست مجوز راهپیمایی کرده اند. به نظر من، تقارن این تاریخ با روز ولنتاین، اصلا تصادفی نیست. دیکتاتورها، خودشان هم فهمیده اند که طرفداران عمده شان، دختر و پسرهایی هستند که ولنتاین برای آنها یوم الله است. همچنان که دیدیم روز زن هم برای اینان نه روز تولد حضرت فاطمه زهرا، بلکه ۱۴ مارس است و «روشنفکرین زن ایران»، بیانیه سوپر فمنیستی اش به مناسبت روز زن را در ۱۴ مارس صادر کرد.

پی نوشت مورخ ۲۱ بهمن: حالا خودمونیم، انصافا اگر از مدتها قبل بخواهیم برای یک راهپیمایی، برنامه ریزی کنیم، چه روزی بهتر از ۵ شنبه یا جمعه؟ حالا جمعه مردم می خواهند بروند میهمانی، چرا از فرصت تعطیلی دانشگاهها و ادارات در ۵ شنبه، برای برگزاری راهپیمایی استفاده نشود؟ واقعا چرا دوشنبه وسط هفته؟ آیا تقارن دوشنبه با روز ولنتاین تصادفی است؟

مرتبط: در مورد «دیکتاتوری تهران شمالی»، لینکهای پای این یادداشت را بخوانید.