شیطان زدگانِ شیطان شناس

افیون زدگان و نشئه گان غرب شناسی و فلسفه و ادبیات و نقد فیلم، استعاره فاوست و مفیستوفلس را خوب می شناسند و قرقره می کنند. فاوست، در ادبیات کهن آلمان، شخصیتی است که روح خود را به مفیستوفلس (شیطان یا نماینده شیطان) فروخته است تا قدرت کسب کند. (مشهورترین بازنویسی این افسانه آلمانی را گوته انجام داده است)
چرا می گویم افیون زدگان و نشئه گان غرب شناسی و فلسفه و ادبیات و نقد فیلم؟ چون از قضا خود فلسفه، خود غرب شناسی، خود جامعه شناسی، خود ادبیات، خود عشق کتاب بودن، خود شعرسرایی و عشق شعر را داشتن، خود نقد فیلم، خود حکمت و عرفان، خود سیر و سلوک و معنویت و اخلاق و عبادت و… می توانند مفیستوفلس ها و شیاطینی باشند که آدم روح خود را به آنها بفروشد و روحش در تسخیر آنها قرار بگیرد و مهمترین نشانه این مسخر شدن آن است که انواع و اقسام پلشتی و ظلم و تبعیض را در اطرافت ببینی اما دلمشغولیهایی که نام بردم، افیون وار و مخدروار، تو را کاملا به خودشان مشغول کرده باشند. و وای به حالت که به صورت مضاعف، روحت را در اختیار این شیاطین گذاشته باشی، اصلا پلشتی و ظلم و تبعیض به چشمت نمی آیند. هرچیزی که آدمی را از حمایت از مظلوم منصرف کند، شیطانی است که انسان روح خود را به او فروخته است. حالا بیا و به زبانهای مختلف، شیطان زدگی تمدن غرب را قرقره کن و حکایت فاوست و مفیستوفلس را استعاره ای از وضع این تمدن بدان.

زیبای شناخته شده و زیباتر ناشناخته

مزامیر یا زبور داود، متنی است حاوی ۱۵۰ دعا و نیایش که بیشتر آنها منسوب به داود نبی هستند. صحیفه سجادیه نیز مجموعه ۵۴ دعا و نیایش از امام سجاد است.
تعداد ادعیه این دو کتاب، متفاوتند اما چون طول دعاهای صحیفه به طور متوسط طولانی تر از طول دعاهای مزامیر است، این دو متن، حجم تقریبا یکسانی دارند.
شاید به دلیل اینکه هر دو متن، دعا و نیایش و مناجات و راز و نیاز و تسبیح هستند و هر کدام از زبان یک نفر هستند، صحیفه سجادیه به “زبور آل محمد” مشهور شده است.
متن موجود از مزامیر (جمع زمر به معنی تسبیح و سرود در زبان عبری)، متنی مورد قبول یهودیان و تمام فرق مسیحی است.
جالب اینجاست که یک یهودی و مسیحی مذهبی، بسیاری از مزامیر موجود در مجموعه مزامیر داود را در طول سال، در مراسم و آیینهای مذهبی می خواند و می شنود، اما ادعیه صحیفه سجادیه برای تقریبا تمام شیعیان و مسلمانان کاملا ناشناخته اند.
به عنوان کسی که هر دو متن را خوانده ام و تلاش کرده ام از تعصبات مذهبی دور باشم، قضاوتم این است که در مجموع، ادعیه صحیفه سجادیه با فاصله بسیار زیادی، از مزامیر، دلنشین تر و عمیق تر هستند. (با اطمینان می گویم بیشتر کسانی که هر دو متن را بخوانند، همین قضاوت را خواهد داشت.)
به نظر بنده با توجه به علاقه یهودیان و مسیحیان به مزامیر، ادعیه صحیفه سجادیه، متنی است که به شدت قابلیت ترجمه و ارائه به مخاطب یهودی و مسیحی و حتی بودایی را دارد.

@armanha_tk

در هم آمیختگی اقوام در قرن سوم هجری

پارسیان در بعلبک و طرابلس و صیدا و بیروت

گزارشی از قرن سوم هجری

«و بعلبک که مردم آن قومی از پارسیان اند و در اطراف آن قومی از یمن سکونت دارند…
و شهر اطرابلس که اهالی آن مردمی از پارسیان اند و معاویه بن ابی سفیان آنان را بدانجا منتقل ساخته است و آنان را لنگرگاه عجیبی است که هزار کشتی را جای می دهد و جبیل و صیدا و بیروت و اهل این کوره ها همه شان قومی از پارسیان اند که معاویه ابن ابی سفیان آنان را بدانها منتقل ساخته بود.»

(یعقوبی، البلدان، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، سال ۱۳۵۶، صفحه ۱۰۶)

@armanha_tk

احترام یا رنج؟

بازخوانی آیه ای از قرآن کریم

«لقد خلقنا الانسان فی کبد» (سوره بلد، آیه ۴)

بیشتر مترجمان و مفسران قرآن کریم، این آیه را اینگونه ترجمه کرده اند:

«همانا انسان را در رنج و سختی آفریده ایم»
ترجمه غیرمشهور و غیررایجی نیز از این آیه شده است:
«همانا انسان را راست قامت آفریده ایم.»
***
پس از این مقدمه، خواننده گرامی را به نکات زیر توجه می دهم:
۱- لغت شناسان بین واژه «کبَد» و «کبِد» (به معنی جگر سیاه) ارتباط دیده اند. اولی را همانطور که گفته شد به معنی شدت و سختی می دانند و دومی را گویا به این دلیل که اندامی از بدن انسان است که خون «غلیظ» و «سخت» وارد آن می شود به این نام خوانده اند.
راغب اصفهانی در «مفردات»، «کبَد» را «درد کبِد» نیز معنی کرده است. (به عبارت دیگر، گویا در زبان عربی، با گذشت زمان، درد یک عضو بدن، به درد به معنی عام آن تغییر معنی داده است.)
اما نکته ای که در این بند به آن تاکید داریم این است که:
کبد، «بزرگترین» اندام داخلی بدن انسان است.

۲- در زبان عبری، که با زبان عربی، همریشه است، کلمه کبد (כבד) و کلمه های همریشه آن کلمه ای پرکاربرد، به خصوص در مکاتبات اداری، رسمی، دعوتنامه ها، تقدیرنامه ها و نامه نگاری ها است. در این میان البته کلمه «کابَد» (כבד) به معنی جگر سیاه و به معنی سنگین، «عظیم»، سخت، زیاد است و کلمه «کبِد»(כבד) به معنی سنگینی، فشار، سختی، شدت و کثرت نیز هست.
اما سایر کلمات پرکاربرد و همریشه با این کلمه و ترجمه آنها به فارسی عبارتند از:
– کلمه כבוד (کبود) با اعراب گذاریهای مختلف به معنی احترام، حرمت، عزت، آبرو، افتخار، محترم، گرامی، ارجمند، فاخر و مجلل است.
– فعل נכבד (نِکبد) به معنی مکرم بودن یا مکرم شدن است.
– فعل כבד (کِبِد) به معنی احترام گزاردن و محترم داشتن است.
– فعل כבד (کُبَد) به معنی مورد احترام قرار گرفتن است.
– فعل היכביד (هیکبید) به معنی محترم گردانیدن است.
– کلمه מכבד (مکُباد) به معنی محترم و ارجمند  است.
– کلمه נכבד (نکباد) به معنی محترم، ارجمند و گرامی و همچنین به معنی پر و سنگین است.
– کلمه נכבדות (نکبادوت) به معنی چیزهای عالی و مطالب بزرگ است.

(به فرهنگ عبری-فارسی حییم، چاپ ۱۳۶۰، صفحه های ۱۹۹، ۲۰۰، ۲۵۹ و ۳۳۱ مراجعه کنید.)

۳- در تورات، نام مادر حضرت موسی، یوکابد «יוכבד» ذکر شده است. این نام از دو جزء یو، یهو  (יו) +«کابد» (כבד) تشکیل شده است و «جلال گرفته از خدا» یا «خدا با شکوه است» معنی می دهد.

با توجه به نکات پیش گفته، می توان برای آیه چهارم سوره بلد، این ترجمه  را پیشنهاد کرد:
«ما انسان را در جلال/شکوه/عظمت/احترام/عزت/کرامت آفریده ایم»

این پیشنهاد وقتی پررنگتر می شود که می بینیم گویا آیه بعدی این سوره، با ترجمه پیشنهادی گفته شده، ارتباط معنایی بهتری با آیه قبل از خود پیدا می کند تا با ترجمه رایج آن:

«ایحسب ان لن یقدر علیه احد» (سوره بلد، آیه ۵)

«آیا او (یعنی انسانی که طبق آیه قبلی در شکوه و عزت و عظمت آفریده شده است) می پندارد کسی بر او چیره نخواهد شد؟»

برگرفته از کانال تلگرامی بشارتها به آدرس:
https://telegram.me/besharatha/28

ایرانیان با این تصویرسازیها و شعارها و آرمانها بود که انقلاب کردند

“آن عامى که به عالم خرده می‌‏گیرد و می‌‏گوید این کار شما خلاف به نظر می‌‏رسد، اگر در پاسخ انتقادش شنید که «برو، عالم را با جاهل بحثى نیست»، یک وظیفه بیشتر ندارد؛ به نظر من وظیفه‏ اش این است که دیگر به دیده عالم به آن فرد ننگرد، چون او جاهلى است اصطلاح ‏دان، نه عالمى ره‌‏شناس.
آن فرد مادون که از زبان مافوقش در برابر هر انتقاد می‌‏شنود که «من رئیس تو هستم، پس انضباط ادارى و تشکیلاتى یا حزبى کجا رفته؟» باید به او به دیده مافوق ننگرد. این طاغوتى است که بر مسند کبریایى تکیه زده و شایسته اطاعت و فرمانبرى نیست.
جامعه اسلامى جامعه هوشیارها و زبان‏دارهاست. جامعه اسلامى جامعه مردم فضول است؛ نه از آن فضولهایى بیجا و نه زبان‌‏دار، به این معنا که بره نیست. جامعه بره‌‏ها نیست؛ جامعه آدمهاست. آدمی‌ که انتقاد می‌‏کند و در کار همه دقت می‌‏کند. اما به خاطر چى؟ به خاطر پاسدارى از محترمترین چیزها: حق و عدل. حق و عدل از همه کس محترمتر است؛ پاسدارى از آیین حق و آیین عدل، فضیلت و عدالت و حق‌‏پرستى و خداپرستى، نورانیت و روشنى، مبارزه با ظلمت و حمایت از نور…
انسانها فرمان مى‏ برند اما از فرمانده‏ اى که براى دیگران حق انتقاد نسبت به خود را محفوظ مى‏ داند. فرمان مى‏ برند، ولى با حفظ حق انتقاد، با حفظ حق رسیدگى و پرسش…”

(از کتاب «بایدها و نبایدها؛ امر به معروف و نهی از منکر از دیدگاه قرآن»، متن سلسله جلسات تفسیر قرآن شهید سیدمحمد بهشتی در سالهای پیش از انقلاب، نشر بقعه، سال ۱۳۷۹، صفحه های ۶۸ و ۶۹)

نمونه ای از سیاست خاورمیانه ای استعمار در خاورمیانه

الکساندر هیگ وزیر امور خارجه آمریکا در ملاقات آریل شارون (وزیر دفاع وقت رژیم صهیونیستی) با وی در آمریکا در ماه می سال ۱۹۸۲، چند بار تکرار کرد که سیاست ایالات متحده در جنگ عراق و ایران این است که هیچیک از طرفین پیروز نشوند.
(رجوع کنید به اندرو و لسلی کاکبورن، «ارتباط خطرناک»، ترجمه محسن اشرفی، انتشارات اطلاعات، چاپ اول: ۱۳۷۱، صفحه ۵۱۳)
***
«خواست آمریکا در مورد جنگ عراق با ایران برای هر دو طرف، “نه پیروزی، نه شکست” بود.
بر اساس این سیاست، هنگامی که به نظر می رسید ایران در میدان های جنگ با شکست روبه رو شده است، با فروش اسلحه از جانب […] به ایران و تقویت رژیم اسلامی موافقت می کرد.»

(کنت آر. تیمرمن، «سوداگری مرگ» – The Death Lobby – ترجمه احمد تدین، موسسه خدمات فرهنگی رسا، چاپ اول: ۱۳۷۳، صفحه ۱۹۲)
توضیح: لازم به اشاره است که موضوع اصلی کتاب تیمرمن، تجهیز صدام توسط غرب و آمریکا برای مقابله با خطر انقلاب اسلامی است اما در قسمتهایی از کتابش به نحوه اجرای سیاست فوق الذکر (جلوگیری از پیروزی یکی از دو طرف) هم پرداخته است.
***
«من نقشه ای فراهم ساختم که مسیرهای جدیدا پیشنهاد شده برای احداث خطوط لوله جدید [صادرات نفت عراق از طریق عربستان] را نشان می داد و نموداری هم درست کردم که احتمال و شانس یک نفت کش را برای عبور سالم از خلیج فارس بررسی می کرد. در این هنگام این شانس حدود ۳۰ درصد بود. سیاست این بود که چنانچه این شانس به بالاتر از ۴۸ درصد می رسید موساد اطلاع دادن موقعیت نفت کش های هر یک از طرفین درگیری [ایران و عراق] را به دیگری آغاز می کرد. یک نفر را در لندن داشتیم که به سفارت هر دو طرف دعوا تلفن می کرد و با گرفتن ژست طرفداری هر یک از آنان اطلاعات را رد می کرد. هر دو طرف خواستار دیدن وی و پرداخت حق الزحمه اش بودند زیرا اطلاعات بسیار ذی قیمتی به آنها می داد. اما وی همیشه اظهار می داشت این کار را نه به خاطر پول، بلکه به خاطر میهن دوستی انجام می دهد. اجازه می دادیم بسیاری از نفت کش های دو طرف به سلامت بگذرند، اما به هنگام ضرورت کاری می کردیم که طرفین محل نفتکش یکدیگر را تشخیص داده و آنرا هدف قرار دهند. به این ترتیب تنور جنگ را گرم نگه می داشتیم. تا وقتی طرفین مشغول جنگ با یکدیگر بودند کسی به سراغ ما نمی آمد.»
(صفحه های ۱۷۶ و ۱۷۷ از ترجمه فارسی By Way Of Deception – «راه نیرنگ» – نوشته ویکتور استروفسکی – Victor Ostrovsky – مامور اطلاعاتی سازمان جاسوسی رژیم صهیونیستی، موساد که در سال ۱۹۹۰ در آمریکا منتشر شده است و چاپ اول ترجمه فارسی آن که محسن اشرفی آن را انجام داده در سال ۱۳۷۰ توسط انتشارات اطلاعات منتشر شده است.)
***
پی نوشت: از نظر برخی انحراف یابان، پرداختن به قضیه مک فارلین وقتی چماقی علیه رفسنجانی و روحانی باشد، ثواب و واجب و هنگامی که در تایید یکی از دیدگاههای احمدی نژاد (تمایل استکبار به شعله ور بودن جنگ در خاورمیانه و تضعیف دو طرف هر درگیری در این منطقه) باشد حرام و ضدانقلابی و  تقدس زدایی از دفاع مقدس است.

از همان ابتدا / برشهایی از یک کتاب

آرمانشهر: مطلبی که در ادامه می آید، گزیده هایی از کتاب “۲۱ ساعت با رئیس جمهور” نوشته “امیرحسین انبارداران” (از خبرنگاران کیهان) است که در سال ۱۳۸۴ توسط نشر مجنون منتشر شده است.

۲۳ خرداد ۱۳۸۴

“می خواهیم مصاحبه را شروع کنیم که آقای نجار پس از چند لحظه مکالمه با تلفن همراه رو به احمدی نژاد می گوید:
– آقای فلانی بود. می گوید قرار است امشب شما و آقایان لاریجانی و قالیباف و رضایی بروید خدمت آیت الله مکارم، تا بلکه نتیجه ای حاصل شود و اجماعی صورت گیرد.
دکتر حرف نجار را می شنود و چهره از هم می گشاید و می گوید:
– ما که فعلا در سفر هستیم، سلام برسانید، بگویید نیازی نیست، مردم انتخاب شان را کرده اند.” ( صفحه ۳۹ کتاب)

“صراحت کلام و صلابت بیان دکتر عالی است و این همانی است که انگار به مذاق مهدی محمدی خوش نمی آید. استنباط من این است که محمدی انتظار دارد احمدی نژاد طبق معیارها و میل کیهان حرف بزند و این اتفاق نیفتاده است. حس می کنم رنجش مهدی محمدی از این بابت است. اما من خوشحالم که دکتر بدون مصلحت طلبی، حتی کیهان را هم پشت سر می گذارد و این نشان می دهد که او با هیچ فرد و حزب و گروهی تعارف ندارد. اصولی دارد و اعتقاداتی، که قدم به قدم آنها را جلو خواهد برد.
مصاحبه در حال اتمام است. از دکتر می پرسم:
– پس آن تحول اساسی که قولش را داده بودید در روزهای پایانی منتهی به انتخابات حاصل شود چه شد؟ چهار روز دیگر انتخابات است.
دکتر با لبخند پاسخ می دهد:
– مگر دیروز (۲۲ خرداد ۸۴) در سالن افراسیابی نبودی؟… دیشب هم که در اصفهان مردم آن گونه اقبال نشان دادند… این تحول است دیگر… از امروز به بعدش را هم ببین!
در کلام دکتر ذره ای غرور دیده نمی شود. هرچه هست یک نوع اعتماد و اطمینان قلبی است. انگار او ته خط انتخابات را هم خوانده که این همه مطمئن حرف می زند.
می پرسم:
– اما مردم از کلام شما این برداشت را داشتند که احتمالا کاندیداهای اصولگرا به اجماع خواهند رسید.
دکتر پاسخ می دهد:
– این وظیفه مردم است که بروند دقیق بررسی کنند و کاندیدای خود را از میان جمع برگزینند!
سپس او درباره اصولگرایی توضیحاتی می دهد که از نوع نگاه مهدی محمدی احساس می کنم بیشترش مطابق میل او نیست و پکر می شود. به همین خاطر سئوال و جواب من و دکتر را تحمل نمی کند و نگاه که می کنم حتی ضبط را هم خاموش کرده است.” (صفحه های ۴۲ و ۴۳ کتاب)

“مهدی محمدی با عطش فراوان تقاضای آب می کند و در همان حین می گوید:
– به گمان من باید پول غذای مان را خودمان بدهیم!
و سپس رو به من ادامه می دهد:
– با توجه به حرف هایی که از دکتر و همراهانش شنیدید باز هم اصرار دارید همراهش باشید؟
جواب می دهم:
– آره، حتی به او رای هم می دهم.
او اندکی تامل می کند و می گوید:
– شاید حاج آقا [شریعتمداری] ناراحت بشود!
خیالش را راحت می کنم:
– اشکالی ندارد، درستش می کنم.
مهدی محمدی که حریفم نمی شود می گوید:
– پس نگو از کیهان هستی!” (صفحه های ۵۱ و ۵۲ کتاب)

بهاری که از چشمان آلنده پنهان شد

«این یازدهم سپتامبر(۱)، چونان پرده ای، “بهار” را که آلنده و دوستانش به آن خوشامد گفته بودند(۲) از چشم آنان پنهان ساخت.» («آلنده؛ روایت یک زندگی»، نوشته فرناندو آلگریا، ترجمه محسن اشرفی، انتشارات اطلاعات، صفحه ۳۵)

پی نوشت:
۱- یازده سپتامبر ۱۹۲۴، کودتای نظامیان علیه رئیس جمهور وقت شیلی. در آن زمان سالوادور آلنده نوجوانی ۱۶ ساله بوده است. ۴۹ سال بعد، در همان روز، کودتای نظامیان علیه خود آلنده صورت می گیرد.

۲- به دلیل قرار گرفتن شیلی در نیمکره جنوبی، آغاز فصل بهار در این کشور، در اواخر ماه سپتامبر است.

 

ماجرای اعتراض فرماندهان سپاه در سال ۱۳۶۲ به شیوه مدیریت جنگ و فرجام تلخ آن

سیدابوالفضل کاظمی، از پیش کسوتان جنگ:

“دو عملیات والفجر مقدماتی [بهمن ۱۳۶۱] و والفجر یک [فروردین ۱۳۶۲]، از دو لشکر تهران تلفات زیادی گرفته بود و این ضربه سختی برای فرماندهان این دو لشکر بود. خبر شهادت ابراهیم هادی، یل اطلاعات عملیات، دل من و همه رزمندگان و دوستداران و رفقای ابرام را سوزاند. حتی این طور به نظر می آمد که نوعی یاس و نومیدی در دل نیروها به وجود آمد و کار را برای عملیات بعدی سخت تر کرد.
شاهد و ناظر بودیم که در چند عملیات گذشته، هر بار چندین نیروی دلاورمان در صحراهای آتشین عراق جا مانده بودند و حرف رزمنده ها در باب شیوه کم کردن تلفات بود.
پیام شهدا از حنجره بزرگان جنگ مثل علی موحد، کاظم رستگار، اصغر رنجبران، منصور کوچک محسنی، سعید قاسمی، محمد جوان بخت، حسین الله کرم، حسین اسکندرلو، مجید زادبود و دیگران بیرون آمد. یک آتشی بود که به جان همه بچه ها افتاده بود؛ اما شاید عده ای جرات و جسارت بیان کردنش را نداشتند. این احوال و زمزمه ها باعث شد که حدود سه ماه کار جنگ بخوابد و شل شود. دیگر حرفی از عملیات جدید نشد؛ هر چند در آن روزهای پرآشوب، عملیات و جنگ، حرف اول را می زد و ورد زبان همه بود. روی همین حساب، فرماندهان بیشتر از نیروها ناراحت و پریشان بودند. در تهران تجمع کردند، تجارب و درد دل ها را در میان گذاشتند و بحث و جدل کردند.
تصمیم بر آن شد که به سرکردگی پیش کسوتان جنگ، نیمچه اعتراضی بکنیم به شیوه جنگیدن گوشت و تانک، و چون همیشه یک نفر باید جلو بیفتد و سینه اش را سپر کند، این بار، علمدار پاک باخته، [شهید] حسن بهمنی، جلودار شد تا این فکر نو را که فشرده حرف ها و دردهای فرماندهان بود، به گوش مسئولین مملکت برساند. واقعا هم هیچ کس به اندازه حسن در آن برهه به حساسیت جنگ پی نبرده بود. او متفکر و کاربلد بود، فنون جنگاوری می دانست و می خواست یک راهکار جدید برای جنگ ارائه کند. می خواست جنگ برود زیر سایه ایدئولوژی و تفکر، و کارها در سایه مطالعه و برنامه ریزی انجام شود.
در آن سال ها خیلی ها از جان گذشتند. دویدند در میدان مین، و در دل آتش و خون، کار را پیش بردند؛ اما حسن در جنگ تفکر کرد و این چیز کمی نبود.
حسن، رفیق بیست ساله ام بود… آن موقعی که من زورخانه می رفتم و در وادی هیئت و خانقاه بودم، او مثنوی معنوی و گلستان سعدی می خواند و شعرهای حافظ را از بر بود و در کنارش، در ایمان و اعتقادات مذهبی، سرآمد بچه های محل بود؛ اما هیچ وقت مقدس نمایی نکرد و ادعا نداشت که از همه مومن تر و مذهبی تر است و اعتقادش را به رخ نکشید.
حسن، جوانی خوش رخ بود و اندامی ورزیده و پهلوانی داشت. در کنار ساختن روح، به ساختن جسمش هم توجه داشت. خیلی شیک پوش و خوش لباس بود و یادم هست از همان نوجوانی همیشه رنگ پیرهن و شلوار و کفشش هم خوانی داشت و سرمشق خوش تیپ های محل بود. در شروع انقلاب و در تظاهرات، مثل ستاره درخشید و مثل هزارها جوان ایرانی، این انقلاب را به ثمر رساند و از اولین پایه گذاران سپاه و اعضای اصلی آن بود… او معتقد بود اگر سپاه نباشد، انقلاب حفظ نمی شود.
یادم هست در روزگاری که مردم معتادان و فقیران را از خودشان پس می راندند و طرد می کردند، حسن به آن ها پول می داد و می گفت: «این ها مریض اند. باید یک نفر این ها رو درمان کنه.» …
حسن اما روی شیوه جنگیدن حرف داشت. فکر می کرد با توجه به زیادی نیروهای بسیجی و سپاهی می شود طوری جنگید که بیشتر جواب گرفت و کمتر تلفات داد.
آن هایی که غصه دار رفقایشان بودند و فرماندهانی که تلفات داده و گردان از دست داد بودند، خصوصا دو لشکر تهران که ضربه های سختی خورده بودند، روی حرف حسن مکث کردند.
یک روز صبح، در مقر سپاه پاسداران که در منطقه ۱۰ و پادگان ولی عصر بود، جمع شدیم. از طرف سپاه هم آقای محسن رضایی نماینده شد تا پاسخ سئوالات حسن و رزمنده ها را بدهد.
قرار شد جلسه در محوطه باز و جلوی چشم همه برگزار شود تا هیچ حرفی پنهان نماند.
[شهید] کاظم نجفی رستگار، دوست صمیمی و همکار حسن بهمنی بود و منصور کوچک محسنی، سعید قاسمی و حسین الله کرم هم جزو پیش کسوت ها و ناظرین بودند. یکی – دو تا روحانی که حرف بچه های رزمنده را می فهمیدند و جیگر حرف زدن داشتند هم آمدند قاتی ما.
آن روز آقای محسن رضایی به جمع رزمنده ها آمد، همان بسم الله، قبل از اینکه حسن حرف بزند، گفت: «شما احتمال می دی تو این جمع یک نفر نفوذی باشه؟»
حسن گفت: «بله!»
آقا محسن گفت: «حرف هایی هست که نمی تونم این جا جلوی جمع بزنم. شما چند نفر را نماینده انتخاب کن؛ بیایید طبقه بالا.»
حسن قبول کرد و با کاظم رستگار، سعید قاسمی، عباس نجف آبادی و منصور کوچک محسنی و حسین الله کرم رفت طبقه بالا.
از آن طرف هم محسن رضایی و محمد کوثری و اکبر نوجوان بودند.
محمد کوثری و اکبر نوجوان، مسئول طرح عملیات بودند. این دو نفر موضع وسط را می گرفتند؛ نه این طرفی، نه آن طرفی.
ما هم در محوطه پادگان یا در ناهارخوری منتظر نتیجه جلسه ماندیم. بعد از ۲-۳ ساعت انتظار، آقایان آمدند بیرون و گفتند: فردا ساعت ۱۰ صبح در پادگان باشید.
فارسی اش را بگویم. آن طرف می گفت: هرچه ما می گوییم، شما باید بگویید چشم. این طرف هم می گفت: فرمانده باید زمین را ببیند و تشخیص بدهد که آن جا برای عملیات مناسب هست یا نه.
حرف این ها حساب بود؛ اما آقا محسن گفت: «صبح می ریم پیش امام؛ به ایشان بگید کس دیگه ای رو جای من بگذاره. امام، بنده رو انتخاب کرده.»

شهید حسن بهمنی، نفر اول ستونتوضیح عکس: شهید حسن بهمنی، نفر اول ستون.

حسن گفت: «ما نیامده ایم شما رو از پست تون برداریم و جای شما رو بگیریم. ما با شیوه جنگیدن شما مشکل داریم. به شیوه جنگ گوشت و تانک اعتراض داریم. ما می خوایم راهی پیدا کنیم که جلوی تلفات رو بگیریم. ما می گیم چرا توی کار خیلی حساب و کتاب نیست. چرا هر وقت آمدیم حرف بزنیم و نظر بدیم، گفتید حرف نزن. ما سر ننه مان یا ملک پدری مان با کسی دعوا نداریم. حرف های ما، عصاره چهار سال جنگه.»
این حرف ها زده شد و فردا یا پس فردا دوباره برای نتیجه گیری و دیدن سرانجام کار جمع شدیم در پادگان ولی عصر و قرار شد نماینده امام بیاید و تکلیف را معلوم کند.
نماینده امام، یک پیام از طرف امام آورد که متن دقیق آن در خاطرم نیست؛ اما حاصل آن این بود که یا عده ای آقایان را گول می زنند، یا این حرف ها را از سر دل سوزی می زنند؛ که من احتمال می دهم دومی باشد. من به عنوان فرمانده کل قوا به آقایان امر می کنم که هر چه فرمانده شان گفت، حتی اگر اشتباه باشد، باید گوش کنند و تبعیت کنند.
بعد از خواندن متن پیام امام، همهمه افتاد تو بچه ها. خط کش آمد بین شان. راهنما و سخن گوی رزمنده ها، حسن بود. حسن می بایست حرف آخر را می زد. همان موقع یک عده جدا شدند و راه خود را رفتند؛ جمعیتی هم دنبال حسن افتادند. این جمعیت آمد دم زورخانه پادگان ولی عصر.
همه مان منتظر بودیم که حسن حرف آخر را بزند؛ برویم یا بمانیم؟ همه مانده بودیم سر دوراهی. هم فرمان امام بود، هم غرور و تعصب مان داشت زیر سئوال می رفت. بد وضعیتی بود.
اصغر رنجبران گفت: «داش حسن، دندون رو بکن. حرف آخر رو بزن.»
چند لحظه ای سکوت شد. آن وقت حسن … گفت: «من حرف هام رو گفتم و اعتراضم را رسوندم؛ اما من پیرو امام هستم. اگر امام بگه دست صدام رو ماچ کن، ماچ می کنم. من فردا به منطقه می رم. اگه جنگ نکنیم، مملکت زیر سئوال می ره. من خواستم یک راهی پیدا کنم که هم زمین رو بگیریم و هم زمان رو. الان اگر ما یک جایی رو می گیریم، زمان رو از دست می دیم. صدام هم اگر زمینی رو به ما داد، در عوض، تا دلش خواست، از ما تلفات گرفت. این بچه بسیجی وقتی کشته شد، دیگر لنگه اش نیست… اگر طرحی رو که من دادم پیاده می کردن، پرچم ایران رو تو بغداد بالا می بردیم…»
باز خیلی ها حرف حسن را پذیرفتند. بعضی هم خط شان را جدا کردند…” (کوچه نقاش ها، خاطرات سیدابوالفضل کاظمی، گفتگو و تدوین: راحله صبوری، انتشارات سوره مهر، سال ۱۳۸۹، صفحه های ۲۶۲ تا ۲۶۷)
***

حدود یک سال و نیم بعد، اسفند ۱۳۶۳

“از بهمن [نجفی] پرسیدم که خبری از حسن بهمنی و کاظم رستگار دارد یا نه. جواب داد: «حسن بهمنی و کاظم رستگار و ناصر شیری، امروز این جا بودند. هر سه به صورت نیروی آزاد و بسیجی آمدند به گردان ابوذر تا در عملیات بدر شرکت کنند.»
عصر آن روز، یک مجلس عزا و روضه خوانی برای امام حسین دست داد… تو شلوغی و سینه زنی، یک نفر صدایم زد و گفت:
– کاظم و حسن بهمنی، پشت چادر هستن اگر می خوای ببینی شون، بیا…
دیدم کاظم و حسن دارند می روند.
صدایشان کردم. برگشتند. سلام و علیک کردیم و به زور آوردمشان توی چادر.
عباس پوراحمد برایمان چای آورد.
حسن خیلی گرفته و پریشان به نظرم آمد. ازش پرسیدم: «چرا نیروی آزاد شده ای؟ تو فرماندهی کار بلد و قدر هستی. باید مسئولیت بگیری تا کارها پیش بره…»
– سید جون ما دنبال منصب نبوده ایم و نیستیم. با کسی معامله نکرده ایم که امتیاز بگیریم. به ما بگن کفش جفت کن، می گیم «یا علی». بگن فرمانده شو، می گیم «یا علی». بگن برو کنار، می گیم «یا علی». اما من خواستم به این ها بگم «فکر نکنید ما نمی فهمیم». ما مرد جنگیم. آمده ایم بجنگیم؛ اما تو شیوه جنگیدن، با شما حرف داریم. شما باید آموزش رو گسترش بدید. سنگرسازی و دفاع شخصی رو گسترش بدید. تیراندازها باید درست و اصولی آموزش ببینند. باید روی حساب و کتاب کار کنید.
نیم ساعتی بحث شد و از دردهای دل برای هم گفتیم. بعد حسن بلند شد برود. هم دیگر را بغل کردیم. و حلالیت طلبیدیم و حسن با حالی زار و خراب رفت. خراب بود؛ چون عاشق بود. عشق هم که نام و ننگ نمی شناسد. روح حسن دیگر در جسمش نمی گنجید. هیچ کس در آن برهه او را درک نکرد و نشناخت. حسن چنان بریده بود و چنان حالتی داشت که پیدا بود که برگشتی در کارش نیست.” (همان، صفحه های ۳۰۴ و ۳۰۵)
پی نوشت: این دو فرمانده برکنار شده سپاه (حسن بهمنی و کاظم نجفی رستگار) در همین عملیات (عملیات بدر) به شهادت رسیدند.

نمونه ای تاریخی از یک ماله کشی

ای وای که تعلق خاطر صرفا عاطفی به یک مرام یا حزب یا شخصیت سیاسی، چه بلاهایی که بر سر آدم نمی آورد! تا آخر یادداشت را که بخوانید متوجه منظورم خواهید شد.
با معرفی دوستی، دارم کتاب «خانه دایی یوسف» را می خوانم؛ خاطرات «فتح الله اتابک زاده» از اعضای سازمان فداییان خلق، شاخه اکثریت که در سال ۱۳۶۲ شمسی به شوروی مهاجرت می کند. کتاب، خاطرات اتابک زاده از همین پناهندگی و مهاجرت است که نشر قطره در سال ۱۳۸۱ آن را منتشر کرده است.
خاطرات تکان دهنده ای است. شخصا در حین مطالعه اش حال روحی ام به هم می ریزد. منظور از «دایی یوسف»، «ژوزف (یوسف) استالین» است. «خانه دایی یوسف» هم یعنی شوروی. فعلا تا اواسط کتاب را خوانده ام و اگر در ادامه مطالعه، مثل فرازی که در ادامه خواهم آورد، قسمتی را برای بازنشر مناسب دیدم، آن را هم ان شاءالله بازنشر خواهم کرد.
بخش عمده ای از کتاب، به شرح حال اسفبار ایرانیان پرشمار و پناهنده ای می پردازد که عضو فرقه دموکرات آذربایجان بوده اند و پس از شکست این فرقه در سال ۱۳۲۵ شمسی به شوروی پناهنده می شوند. یا توده ای هایی که در همان دوره به شوروی پناهنده شده بودند اما در آنجا با آنها همچون جاسوس برخورد می شود. سرنوشت بیشتر آنها، مرگ تدریجی در اردوگاههای کار اجباری در سیبری و مناطق دیگر شوروی و محرومیت از بازگشت به ایران بوده است.
اتابک زاده که در دهه ۱۳۶۰ به شوروی پناهنده شده است با بسیاری از بازماندگان این اردوگاهها در شوروی حشر و نشر داشته و خاطرات آنها را در کتابش آورده است. در بخشی از کتابش از زبان فردی به اسم «میرزا آقا» که افسر فرقه دموکرات و داماد معاون وزیر کشور «پیشه وری» (رهبر فرقه دموکرات) بوده است چنین می نویسد:
«رفقای توده ای داشتم که پس از عبور از مرز آن ها را روانه زندان و اردوگاه کار اجباری کردند. اما بعد از گذشت یک سال و نیم در زندان و شکنجه روحی و جسمی، هنوز در اردوگاه به دور از چشم ماموران، جلسه حزبی می گذاشتند و در این جلسات به این نتیجه می رسیدند که بی شک مقامات شوروی دارند اعتقاد و استحکام آنها را آزمایش می کنند…
این بچه های شما (پناهندگان جدید و خوش بین به شوروی در دهه ۱۳۶۰) واقعا پرت هستند. اگر دربان حزب کمونیست شوروی بگوید شلوارت را در بیاور و دست هایت را زمین بگذار که من می خواهم تو را فلان فلان بکنم این ها باز خواهند گفت لابد در گفته حزب برادر حکمتی است که ما نمی فهمیم و نمی دانیم.» (از صفحات ۹۶ و ۹۷ کتاب)

لینک روزانه:
یادداشت جدید احمد سعیدی: بعد از چند سال سمپاشی، احمدی نژاد همچنان محبوب جریان حزب اللهی است