عزیز (داستانک)

مرد، کاست را داخل دستگاه ویدئو گذاشت. تصاویری از یک نوزاد پخش شد.
مرد: وای قربونش برم چقدر تپلی بوده پسرم!
زن: بمیرم چرا اینجوری گریه می کنه؟
مرد:‌چه خوب شد اینا رو گرفتیم. این اداش رو اصلا یادم نبود. خیلی بانمکه!
زن: ببین ناناز من لباشو چجوری غنچه کرده!
مرد: …
زن: …

همینطور که قربان صدقه نوزاد توی فیلم می رفتند، پسر بچه ای سه چهار ساله توی دست و پایشان وول می خورد، جلوی تلویزیون می رفت و می خواست به دستگاه ویدئو دست بزند.

زن: برو کنار نمی تونم تلویزیونو ببینم.
مرد:‌ به اون دست نزن،‌ خراب می شه.
زن: وای چقدر اذیت می کنی گلم، خواستیم یه فیلم ببینیما!
مرد: اه، اه، اه، اعصابمو داغون کردی بچه.
مرد: …
زن: …

جزیره (داستانک)


زن، جلوی مانیتور مشغول چت بود. مرد توی دفترچه چیزی می نوشت. پسر بچه،
آستین مرد را گرفته بود و تکرار می کرد: «بابایی منو بنداز هوا». بالاخره دست مرد‏، خط خورد. سر بچه داد کشید: «بسه دیگه! نمودی منو». زن نگاهی به پدر و پسر انداخت و به کارش ادامه داد. بچه که دور شد، مرد به نوشتن ادامه داد. طرح جالبی در مورد تنهایی بچه ها در زندگی مدرن به ذهنش رسیده بود که می خواست اسمش را «جزیره» بگذارد.

مبارزه (داستانک)


روی در نوشته بود «مرگ بر فلانی». در حالیکه کارش را می کرد، خودکار را از جیب پیراهنش در آورد و یک ابرو بین «بر» و «فلانی» اضافه کرد و بالای ابرو نوشت: «مخالف». حالا شعار شده بود «مرگ بر مخالف فلانی».

 اینقدر از کارش راضی بود که موقع خروج، به جای سکه ۲۵ تومانی، یک اسکناس ۱۰۰ تومانی به نظافتچی معتاد دستشویی داد.

چشم خور (داستانک)

داخل کاسه، یک جفت چشم و یک زبان گوسفند بود. اخبار داشت جسد نوزادی را نشان می داد که ترکش، شکمش را سوراخ کرده بود. مرد، چنگال را در چشم گوسفند فرو کرد و در حالیکه لقمه درست می کرد به کله پز گفت: بابا کانالو عوض کن، هرچی درآمدِ مملکته، مفت مفت داره می ره تو شکم این سوسمارخورها.

استرس کیف جیبی

– کارت ملی!

– حاضر

– کارت پایان خدمت!

– حاضر

– کارت ساعت زن محل کار!

– حاضر

– کارت هوشمند سوخت!

– حاضر

– کارت ماشین!

– حاضر

– کارت بیمه ماشین!

– حاضر

– کارت گواهینامه رانندگی!

– حاضر

– کارت عابر بانک!

– حاضر

– کارت دانشجویی!

– حاضر

– کارت اعتباری مترو!

– حاضر

– کارت کوفت!

– حاضر

– کارت زهر مار!

– حاضر

مقام زن (داستانک)

نیم ساعت می شد که مرد، گالن به دست، کنار بزرگراه ایستاده بود اما هیچ ماشینی برای کمک به او کنار نکشیده بود. کمی جلوتر، پل هوایی عابر پیاده بود. ماشینی زیر پل توقف کرد و دختر جوانی از آن پیاده شد. به نظر مرد، خوش بر و رو آمد. تا دختر، کرایه اش را حساب کند فکری به ذهن مرد رسید. گالن به دست به سمت دختر دوید.
***
ده ثانیه هم نشد که ماشینی برای دختر گالن به دست کنار کشید.