امروز، فردا

خواب دیدم زیر باران،
صلیب وار ایستاده ام.
اما ابر سفیدم!
حالا که هوا قهوه ای است،
چه بهتر که نمی باری.
بگذار بارانهای اسیدی را ابرهای سیاه نازل کنند.

***
هوا پاک شده است.
ابرها می بارند.
افسوس که با بادها رفته ای.
صلیب زیر باران،
فقط یک رویا بود.

رستن در پژمردگی

احمدرضا جان!
تو محکومی که در یک جعبه ۶۸ متری بزرگ شوی.
تو محکومی که بازی کردن در حیاتی باغچه دار را تجربه نکنی.
تو گِل بازی نخواهی کرد.
تو آب دادن به باغچه را و بوی خوردن آب به خاک را تجربه نخواهی کرد.
تو از داربست انگوری بالا نخواهی رفت.
پسرکم! وقتی حیاتی نباشد، تو جوجه ای نخواهی داشت و بزرگ شدنش را نخواهی دید.
در روزگار تنظیم خانواده، تو میهمانی شلوغی را که در آن با دختر خاله ها و پسرخاله های خردسالت در هم بلولید و به سر و کله هم بزنید، تجربه نخواهی کرد.
تو محکومی که سالها صبر کنی و اگر بخت یارت بود، تنها با یک برادر یا یک خواهر، خاطره های کودکی و نوجوانی ات را بسازی.
سالها پیش، کوچه ای بود طویل با شیبی ملایم. پدرت دوچرخه اش را در شیب آن رها می کرد و سر تا ته آن را در دو سه دقیقه بهم می رساند. دیروز پدرت در همان کوچه، ۲۰ دقیقه در ترافیک بود. احمدرضا! در کدام کوچه، لذت دوچرخه سواری بی دغدغه را خواهی چشید؟
پسرم! روزی، روزگاری در این شهر، در هر کوچه فرعی و پرتی، بساط فوتبال «گل کوچیک»، تیله بازی و هفت سنگ پهن بود. حالا که تمام دو طرف همین کوچه ها، پارکینگ ماشینها شده است و رفت و آمد آهن پاره ها وقفه ندارد، در کدام کوچه با دوستانت «گل کوچیک» بازی خواهی کرد؟