کتابخوان

The Reader
کارگردان:‌
استفن دالدری
کشور:‌ آمریکا-آلمان
سال تولید:‌ ۲۰۰۸

۱- هر گونه همکاری با نازیها، در هر شرایطی و در کمترین سطح ممکن، در سنت رسانه ای غرب، گناهی نابخشودنی است و مرتکب این گناه، انسانی پلید و نجس است. البته اگر انسان محسوب بشود.
در فیلم Reader، هانا اشمیتز (کیت وینسلت)، زنی است که در مقطعی از زندگی اش با نازیها همکاری کرده است. با این وجود، بیننده فیلم با او احساس همدلی می کند و وقتی او به دلیل همکاری با نازیها، محاکمه می شود برای او دل می سوزاند. از این نظر فیلم ریدر، بر خلاف جریان آب شنا می کند و شایسته تحسین است.
۲- ریدر، داستان عشق پسری ۱۵ ساله به زنی ۳۴ است. نا متعارف است اما عشق است دیگر! عشق، اگر عشق باشد با حسابگری و عرف و انتخاب و اختیار و برنامه ریزی نسبت ندارد. نمی توان تصمیم گرفت که عاشق کسی شد یا نشد. برای عاشق شدن نمی توان برنامه ریزی کرد. اما چیزی که نمی توانم بفهمم، تلازم شدیدی است که در فیلمهای غربی، بین رابطه جنسی و عشق وجود دارد. در این فیلمها، رابطه جنسی، شرط لازم عشق و نه شرط کافی آن است. مردها در این فیلمها، به محض عاشق شدن، به دنبال بدن عریان معشوقه شان هستند و بدون رابطه جنسی، عشق خود را ناقصِ ناقص می دانند. ریدر هم از این قاعده مستثنی که نیست هیچ، تاکید زیادی هم بر آن دارد. (تنها استثنائی که بر این قاعده سراغ دارم، فیلم “در حال و هوای عشق” ساخته وان کار وای است که از این نظر کاملا جالب توجه است.)
۳- با این حال، رویدادی که تاکید بیش از حد فیلم بر جنبه جسمانی عشق ورزی را قابل تحمل می کند و بر زیبایی فیلم می افزاید جدا افتادن ناگهانی میشل (پسر ۱۵ ساله) از هانا است. بگذریم که با توجه به وابستگی عاطفی هانا به میشل، اینکه او به خاطر ارتقای شغلی و انتقال به شهری دیگر، بدون خبر میشل را ترک می کند، چندان بیننده را قانع نمی کند.
۴- هشت سال بعد، ۱۹۶۶، میشل دانشجوی حقوق است. به همراه استاد و همشاگردیهایش در قسمت تماشاچیهای یک دادگاه می نشینند تا محاکمه چند زن را که همکاری آنها با نازیها به تازگی افشا شده است تماشا کنند. میشل ناگهان در می یابد یکی از متهمان هانا است. شرایط دادگاه به گونه ای است که هانا به عنوان متهم اصلی متهم خواهد شد. آن هم به دلیل ارائه دستنوشته ای در دادگاه، با خط و امضای هانا که او در آن مسئولیت کشته شدن چند یهودی را در جریان انتقال آنها در دوره جنگ جهانی پذیرفته است. اما میشل می داند هانا اساسا سواد خواندن و نوشتن ندارد،‌ چرا که سرگرمی اصلی هانا و میشل در دوره زندگی عاشقانه شان با یکدیگر، خواندن کتاب توسط میشل و گوش سپردن هانا به میشل بوده است. اما هانا در دادگاه به دلیل خجالت،‌ از اینکه بی سوادی اش را آشکار کند خودداری می کند و انتساب دستنوشته را به خودش می پذیرد. میشل می خواهد با افشای بی سوادی هانا، او را از مجازات برهاند. تصمیم می گیرد در این مورد با هانا صحبت کند. به بازداشتگاه هانا می رود و درخواست ملاقات می دهد،‌ اما در آخرین لحظه منصرف می شود. نتیجه انصراف او از ملاقات با هانا، محکوم شدن هانا به حبس ابد است. خودداری میشل ازملاقات با هانا تا حدی قابل قبول به نظر می رسد. شاید میشل فکر می کند هانا از اینکه به عنوان همکار نازیها ملاقات شود، خجالت زده می شود. شاید هنوز از اینکه هانا هشت سال پیش، او را بدون خبر و گذاشتن هیچ آدرسی ترک کرد ناراحت است. اما…
۵- سالها بعد، وقتی میشل در میان سالی از همسرش جدا می شود، تصمیم می گیرد هانا را که در زندان است خوشحال کند. تمام کتابهایی را که در پانزده سالگی اش برای هانا خوانده بود، دوباره قرائت می کند و صدایش را در کاست ضبط می کند و برای هانا که دوران پیری اش را در زندان می گذراند می فرستد. صحنه ای که در آن هانا، بسته پستی حاوی کاستها را دریافت می کند و به آنها برای اولین بار گوش می دهد، صحنه به شدت تاثیرگذار فیلم است.(لااقل برای آدمی احساساتی مثل من)
مدتی بعد، هانا پس از گذراندن سی سال زندان، مشمول عفو می شود. تمام امید هانا در زندگی پس از آزادی، تکیه بر میشل است. میشل قبل از آزادی هانا، به درخواست یک مددکار اجتماعی به ملاقات هانا می رود. آنها بعد از ۳۸ سال همدیگر را ملاقات می کنند. اما سخنان سرد و بی روح میشل، آب سردی است بر امیدی که هانا به او بسته است. پس از ملاقات، هانا در زندان خودکشی می کند. اینجا، جایی است که منطق علی و معلولی داستان فیلم دچار گسست می شود. وقتی میشل، اولا با عدم ملاقاتش با هانا در سال ۱۹۶۶،‌ به نوعی باعث حبس ابد او شده است و ثانیا، با ارسال کاستهای حاوی صدای خودش، به هانا امید زندگی داده است، چه می شود که ناگهان با او اینقدر سرد برخورد می کند؟ بیننده در فیلم پاسخی به این سئوال نمی بیند.

داستان

ساختار، سبک و اصول فیلمنامه نویسی
نویسنده: رابرت مک کی
مترجم: محمد گذرآبادی
ناشر: هرمس
تعداد صفحه ها: ۲۷۴ صفحه+ ۵۰ صفحه فیلم شناسی
نوبت چاپ: دوم
تاریخ چاپ: ۱۳۸۵
چاپ اول: ۱۳۸۲
قیمت: ۳۹۰۰ تومان
—-
مطالعه کتاب «داستان» را هم آقای حمید دهقانپور و هم آقای اکبر علیزاد (دو نفر از اساتید دانشکده سینما تئاتر) در کلاسهایشان توصیه کرده بودند. آقای حسین معززی نیا (منتقد سینما) هم در ستون سینمایی اش در هفته نامه شهروند امروز، کتاب را چنان حلوا حلوایی کرده بود که نگو و نپرس. ناشر کتاب هم که نشر هرمس است و همینجوری الکی نشر هرمس را دوست داریم. مجموع این دلایل باعث شد که کتاب در نوبت مطالعه اینجانب قرار بگیرد.
بر خلاف تصور قبلی، «داستان» تقریبا حرف یا حرفهای جدیدی را مطرح نمی کرد. می توانم بگویم ویژگی «داستان»، جامعیت آن و توانایی اش در اقناع مخاطب بود نه رویکردی جدید در آموزش فیلمنامه نویسی. اگر بخواهم مصداقی تر صحبت کنم می توانم بگویم که «داستان»، تا حدی تفصیل کتابهای معروف سید فیلد (مثل “راهنمای فیلمنامه نویس” و “چگونه فیلمنامه بنویسیم”) است. یا اینکه مثلا کتاب “راهنمای فیلمنامه نویس” سید فیلد، فشرده و خلاصه ای از “داستان” است. جالب اینجا است که حتی هر دو نویسنده (رابرت مک کی و سیدفیلد) در فیلمنامه محبوبشان هم اشتراک نظر دارند و هر دو از فیلمنامه «محله چینی ها» در کتابهایشان به کرات یاد می کنند.
به هر حال اگر می خواهید در زمینه فیلمنامه نویسی فقط یک کتاب مطالعه کنید، «داستان» کتاب خوبی است. به دلیل اینکه نسبت به کتابهای قبلی جامع تر است و مثالهای بیشتری هم از فیلمنامه های موفق ارائه می کند. اینکه «داستان»، حرف چندان جدیدی برای گفتن ندارد، صرفا نمی تواند به ضعف آن تعبیر شود، تعبیر دیگر شاید این باشد که الفبای فیلمنامه نویسی، حالا حالاها همین الفبا است. الفبا را یاد بگیریم.

آدم هاشمی رفسنجانی

در میان احزاب موجود در ایران، نام حزب «کارگزاران سازندگی» را منطبق ترین نام با منش اعضای رده بالای این حزب می دانم. لفظ «کارگزاران» را بگذارید کنار چهره و ژست امثال حسین مرعشی، محمدعلی نجفی و محمد هاشمی رفسنجانی! انطباق جالب توجهی است، نه؟ تبختر و تکبر است که از عنوان «کارگزاران» می بارد، همینطور از منش این حضرات.
حالا میرحسین موسوی، با آن چهره مظلوم، دوست داشتنی و نوستالژیک، شده است کاندیدای مورد نظر حضراتی که کارگزاری مادام العمر را حق مسلم خود می دانند. جز «سقوط یک اسطوره»، چه نامی روی این رویداد می توان گذاشت؟ جز دریغ چه می توان گفت؟
سال ۱۳۷۴ که حزب کارگزاران سازندگی تشکیل شد، اگر می گفتی زمانی خواهد رسید که میرحسین موسوی، کاندیدای مورد نظر حزب کارگزاران می شود، این گفته را یا به حساب شوخ طبعی ات می گذاشتند یا به حساب بی سوادی سیاسی ات. اما امروز این شوخی یا پیش بینی ناشی از بی سوادی، محقق شده است. در حالت خوشبینانه می توانی بگویی، ببین احمدی نژاد چگونه دست حضرات را از منابع این کشور قطع کرده است که برای بازیابی سلطه سابقشان حاضر شده اند حتی با میرحسین هم بسازند. در حالت بدبینانه می توانی بگویی آمدن احمدی نژاد، مردی که در سال ۱۳۸۴، کاندیدای اصلی هیچ یک از جریانهای قدرت نبود، نشان داد که رقابت چپ و راست یک بازی بیشتر نبوده است. وگرنه چطور می توانی این واقعیت را که مثلا واعظ طبسی، کاندیدای حزب مهدی کروبی در مجلس خبرگان شد هضم کنی؟ (حالا هم که واعظ از کاندیداتوری جناب میرحسین استقبال کرده است!)
آقای مسیح مهاجری، مدیرمسئول روزنامه جمهوری اسلامی، کتابی نوشته است به نام «با هاشمی رفسنجانی تا خانه خدا». اگر رویش می شد اسم کتابش را می گذاشت «با هاشمی رفسنجانی تا خدا». جمهوری اسلامی، همان روزنامه ای است که هم در ۲۷ خرداد ۱۳۸۴ و هم در ۳ تیر ۱۳۸۴، طرفدار هاشمی رفسنجانی بود. در سه چهار سال گذشته هم تریبون هاشمی رفسنجانی در برابر دولت احمدی نژاد بوده است. این روزها، تیترهای اول این روزنامه را در حمایت از میرحسین موسوی دیده اید؟ از اینکه میرحسین موسوی، آدم هاشمی رفسنجانی است چه احساسی دارید؟

پی نوشت:
مجموعه یادداشتهایم در مورد میرحسین موسوی را در اینجا بخوانید.

تا مرد سخن نگفته باشد…

یکی از کاندیداهای ریاست جمهوری: «من در شیراز شنیدم که به سرعت ریل‌ها را در خط آهن می‌چینند تا راه شیراز را افتتاح کنند و این‌ها بخشی از استان‌ها را مخاطب قرار می‌دهد و اثرگذار است.»
عجب! یادمان باشد از این به بعد به فهرست سوءاستفاده های تبلیغاتی، «سرعت در اجرای پروژه های زیربنایی و عمرانی» را هم اضافه کنیم.
در شیراز که هیچ، به هر شهر دیگری هم سفر کنید کم و بیش مشابه چنین خبرهایی را می شنوید (نمونه اش استان یزد خودمان که کاملا با خبر هستم در سه سال گذشته، چند برابر سالهای قبل در آن کار شده است). گذشت آن زمانی که با خوش نشینی مسئولان رده بالای مملکتی در پایتخت، پیمانکار یک طرح عمرانی دور از پایتخت، با خیال راحت یک پروژه یکی دو ساله را بیش از ده سال کش بدهد و از قِبَل آن برای خود کیسه بدوزد. وقتی رئیس جمهور و وزیر مسئول پروژه، در عرض ۲ سال، دو بار مستقیما به پروژه سرکشی کنند، نتیجه طبیعی اش می شود سرعت در اجرای پروژه.
در این مملکت، شهرستانهایی داشتیم که در عرض سالها، استاندارشان را هم بر سر پروژه ها نمی دیدند، چه برسد به وزیر و رئیس جمهورشان. ان شاءالله رئیس جمهور می شوید و راه آهنی که یکی دو ساله کارش تمام می شود، دوباره با خوش نشینی تان در پایتخت، دهها ساله کشیده خواهد شد تا همه بفهمند اهل سوءاستفاده تبلیغاتی نیستید.
***
همان کاندیدای ریاست جمهوری: «رقبای ما گفتند می‌خواهیم نفت را به سر سفره‌‌های مردم ببریم و چهار سال هست که نتوانستند خود را از این تعهد خلاص کنند.»
من نمی دانم تصور شما از آوردن نفت بر سر سفره های مردم چیست؟ اما من فکر می کنم اینها نمونه هایی از آوردن نفت بر سر سفره هاست:
– تا دو سه سال پیش، کسانی که تحت پوشش بیمه تامین اجتماعی نبودند، اگر می خواستند به صورت خویش فرما، خود و افراد خانواده شان را بیمه درمانی کنند باید سالانه به ازای هر نفر چیزی حدود هفتاد، هشتاد هزار تومان پرداخت می کردند، اما در حال حاضر تنها با پرداخت سالانه ۳۲ هزار تومان به ازای هر نفر، از مزایای بیمه درمانی استفاده می کنند. به نظر من، این نوعی از آوردن نفت بر سر سفره های مردم است. تا جایی که خبر دارم حداقل حدود پنج، شش میلیون نفر در این مملکت بوده اند که بیمه درمانی نبوده اند و از این طرح استفاده کرده اند. (یک ضرب و تقسیم انجام دهید، بخش قابل توجهی از ۲۷۰ میلیارد دلاری را که دنبالش هستید در همین جا پیدا می کنید.)
– یک چرخی در فامیل و همسایگان بزنید. از پیرمردها و پیرزنهای بازنشسته سئوال کنید. حقوق بازنشستگی آنها به صورت ناگهانی، حداقل دو برابر شده است. این هم یک جور آوردن نفت بر سر سفره مردم است. (بخش قابل توجه دیگری از ۲۷۰ میلیارد دلاری که دنبالش هستید در همین جا پیدا می شود.)

پی نوشت:
مجموعه یادداشتهایم در مورد میرحسین موسوی را در اینجا بخوانید.

کوهپیمایی

کوهستان را
در نامه های برگشت خورده ام می پیچم
و بدون فیلتر دود می کنم
و به همراهش
پیک پیک هوای خنک سر می کشم
عمری با نبودنت کنار می آیم
هر روز یک جور
پنجشنبه ها هم یک جور

هوا را از من بگیر خنده ات را نه!

گزینه شعرهای عاشقانه
پابلو نرودا
مترجم: احمد پوری
ناشر: نشر چشمه
تعداد صفحه ها: ۱۰۸
تاریخ چاپ: زمستان ۱۳۸۷
نوبت چاپ: هجدهم
تاریخ چاپ اول: ۱۳۷۶
قیمت: ۲۰۰۰ تومان
—-
می دانم که در این وبلاگ، «من» قدری چاق شده است. فعلا حال و حوصله پرهیز غذایی و ورزش و دویدن برای لاغر کردن «من» را ندارم و او را در چاقی خودش رها می کنم.
القصه، یکی از آن روزهایی است که استاد، کلاسش را پیچانده و به دانشکده نیامده است. حال و حوصله هم نداری که از فرصت تعطیلی کلاس برای اضافه کار یا معاشرت با دوستان یا خانواده ات  استفاده کنی. دوست داری توی خیابانها تنهایی ول بگردی. گذارت می خورد به خیابان کریم خان و زیر پل کریم خان و کتابفروشی هایش. قصد کتاب خریدن هم نداری، ولی چرخ زدن در کتابفروشی ها بدک نیست. تو کتابفروشی نشر چشمه، عنوان «هوا را از من بگیر خنده ات را نه»، توجهت را جلب می کند. نویسنده اش پابلو نرودا است، پس توجهت بیشتر جلب می شود. کتاب را می خری. توی پیاده رو که داری راه می روی شروع می کنی به خواندن کتاب از اولش که مقدمه مترجم باشد. بعد شروع می کنی یکی یکی شعرها را خواندن. حال و هوای شعرها به شدت به حال و هوای آن روزت می خورد. سوار قطار مترو شده ای و هنوز داری شعرها را می خوانی. لذت می بری. به خودت می گویی انگار این شعرها سروده شده اند که پایان قشنگ ولگردی دو سه ساعته ات باشند. می گویی خدا چقدر خوب است که نروداها و قیصرها را آفریده است.
اگر نرودا، قدری، فقط قدری، کمتر بر جسم معشوقه اش متمرکز شده بود و در بعضی فرازهای انگشت شمار اشعارش خیلی رو و کلیشه ای اظهار عشق نکرده بود، «هوا را از من بگیر…» دقیقا همانی بود که باید باشد و البته همینی هم که هست، جای هزار شکر دارد.
می ترسم این شعرها را دوباره بخوانم. شاید حال و هوای آن روز بوده که خاطره ای خوب از آنها در ذهنم باقی گذاشته است. شاید اگر الآن آنها را بخوانم نظرم عوض شود و چون دلم نمی آید که نظرم عوض شود، فعلا به سراغ دوباره خواندن آنها نمی روم.

روی جلد کتاب نوشته شده است «گزینه شعرهای عاشقانه» پابلو نرودا. یعنی اینکه تمام شعرهای عاشقانه نرودا خوانده شده و گزینه ای از آن ارائه شده است. اما مقدمه مترجم کتاب، با عنوان «درباره این کتاب»، در مورد مجموعه اشعاری است که نرودا در سال ۱۹۵۱ در جزیره کاپری ایتالیا سروده است و با عنوان «آوازهای ناخدا» منتشر شده است. به هر حال روی جلد و مقدمه کتاب با همدیگر جور در نمی آیند.

فلسفه قاره ای

نویسنده: سایمون کریچلی
مترجم: خشایار دیهیمی
ناشر: نشر ماهی
تعداد صفحه ها: ۱۱۹ – قطع پالتویی
نوبت چاپ: اول
تاریخ چاپ: پاییز ۱۳۸۷

آدمهایی که احساس فرهیختگی می کنند، معمولا سراغ کتابهایی که روی جلدشان عبارتهایی مثل «مختصر مفید»، «فلان چیز به زبان ساده»، … درج شده است نمی روند. کتاب «فلسفه قاره ای» اما از سری کتابهای «مختصر و مفید» نشر ماهی است که در قطع پالتویی منتشر می شوند. اینکه چه شد من که احساس فرهیختگی می کنم این کتاب را خواندم به دو اعتبار بود:
۱- توصیه دوستم مهدی ابراهیم زاده به مطالعه این کتاب که خودش آن را سه بار خوانده است!
۲- نام مترجم کتاب که هرچند جز یکی دو تا مصاحبه سیاسی از او چیزی نخوانده ام (و البته هم نپسندیده ام) همینجوری الکی فکر می کنم کتابی را که مایه ای نداشته باشد ترجمه نمی کند.

منظور از قاره، در عبارت «فلسفه قاره ای»، قاره اروپا، منهای کشورهای انگلیسی زبان آن است. فلسفه قاره ای هر چند «سلسله بسیار التقاطی و پراکنده ای از جریان های فکری است که بسیار دشوار می توان آن ها را به یک سنت واحد تعبیر و تحویل کرد»(صفحه ۵۵) در برابر فلسفه تحلیلی تعریف می شود. چهره های شاخص فلسفه قاره ای هگل، مارکس، نیچه، هوسرل، هایدگر، سارتر، مارکوزه، آدورنو، فوکو و…. هستند و چهره های شاخص فلسفه تحلیلی فرگه، راسل، کارناپ، پوپر، آیزایا برلین، ویتگنشتاین و… هستند.
عبارت “قاره ای” به معنای دقیق کلمه، جغرافیایی نیست و بیشتر از جغرافیا به یک مفهوم دلالت می کند چرا که «فیلسوفانی هستند از اروپای قاره ای مثل فرگه و کارناپ که “قاره ای” به حساب آورده نمی شوند و فیلسوفانی بیرون از اروپای قاره ای هستند که “قاره ای” به حساب آورده می شوند.» (ص۵۵)
کانت«از جهات مختلف، آخرین فیلسوف بزرگ مشترک میان دو سنت قاره ای و تحلیلی است که در ضمن نقطه شروع گسست میان این دو نیز هست.» (ص۱۰)
در این کتاب می بینیم که تعلق خاطر فلاسفه تحلیلی، بیشتر به کتاب شناخت شناسانه کانت، «نقد عقل محض» (۱۷۸۱) است و فلاسفه قاره ای بیشتر به کتاب «نقد قوه حکم»(۱۷۹۰) علاقه دارند. به عبارت دیگر «درک و برداشت علمی از جهان مورد علاقه فلسفه تحلیلی و درک هرمنوتیکی مورد علاقه فلسفه قاره ای است.»(ص۳۵)
کریچلی در صفحه ۴۳ کتاب چنین می نویسد:
«مفهومی که بهتر از هر مفهوم دیگری می تواند اسباب تمیز فلسفه تحلیلی از فلسفه قاره ای شود، نیهیلیسم است.»
نویسنده کتاب در تبیین این نگرش می گوید:
«پاسخ به نیهیلیسم بزرگترین مسئله پیش روی فلسفه قاره ای مابعد کانتی است. همین سبب شده است بخش اعظم فلسفه قاره ای به دنبال گفتمان ها و ورزه هایی برود که احتمال می رود بتوانند پاسخی برای بحران دوران مدرن فراهم آورند. نیچه چنگ در تفکر تراژیک یونانیان آتیکی می زند، هایدگر آن را در تفکر میانجی گرانه آفرینش شاعرانه می یابد، آدورنو در خودمختاری هنر مدرنیستی والا، مارکس در اقتصاد سیاسی، فروید در دست یازیدن به روان کاوی.» (ص۱۲۳)
دغدغه اصلی نویسنده این کتاب، آشتی بین فلسفه تحلیلی و فلسفه قاره ای است. مثلا در صفحه ۷۴ چنین می نویسد:
«مسئله این است که هر دو گرایش فلسفی را بیان تلفیقی یک حقیقت بزرگ تر ببینیم- یعنی این حقیقت که انسان ها هم دغدغه شناخت دارند و هم دغدغه حکمت- انسان ها برای دیدن هم نیازمند عینک هستند و هم نیازمند چشم. فلسفه هم نیازمند ویرانگری نقادانه و منطقی است، هم نیازمند بازسازی هرمنوتیکی صبورانه. یعنی فلسفه تحلیلی و فلسفه قاره ای دو نیمه یک کل فرهنگی بزرگتر هستند، و به حقیقت امور فلسفی نمی توان با صحه گذاشتن بر یک نیمه و رد و انکار نیمه دیگر رسید. بلکه این کار، به تعبیر (جان استوارت) میل، فقط با “افزودن نگاه دیگری به نگاه خود” میسر است.»
فایده مطالعه این کتاب برای امثال من این است که با طبقه بندی کلان فلاسفه و اندیشمندان غربی که نامشان در این کتاب آمده به دو دسته تحلیلی و قاره ای، قبل از خواندن آثار هر یک از آنها می توانیم حال و هوای آثار آنها را پیش بینی کنیم و تصمیم بگیریم که آثار آنها را بخوانیم یا نخوانیم یا اینکه پیش بینی کنیم آیا از خواندن اثر آنها لذت خواهیم برد یا نه. اگر انسانی هستید با روحیه منطقی و استدلالی، متفکران تحلیلی شما را به وجد خواهند آورد و اگر روحیه شاعرانه و رومانتیک دارید، متفکران قاره ای.  اگر در برابر پیشرفتهای تکنولوژیک به وجد می آیید فلاسفه تحلیلی و اگر از حاکمیت ماشین و علم زدگی واهمه دارید فلاسفه قاره ای به کارتان می آیند و الی آخر.
ارزش این تقسیم بندی در فلسفه، مثل ژانر بندی نمایشنامه ها و فیلمها است. ژانر کمدی را بیشتر می پسندید یا تراژدی را؟ اگر به یکی از این دو ژانر گرایش بیشتری داشته باشید و قبل از تماشای فیلمی از ژانر آن باخبر شوید در این تصمیم که فیلم را ببینید یا نه مشکل کمتری خواهید داشت. البته به نظر نمی آید چنین تصمیمی در فلسفه جایی داشته باشد، چنین ادعا می شود که هدف از فلسفه، رسیدن به حقیقت است، نه پیروی از ذوق و سلیقه و امیال شخصی! ادعایی که خودش هم جای تأمل دارد.

مردگان زرخرید (رعایای مرده)

نویسنده: نیکلای گوگول
مترجم: فریدون مجلسی
ناشر: انتشارات نیلوفر
تعداد صفحه ها:۳۵۲
نوبت چاپ: دوم
تاریخ چاپ: پاییز ۱۳۸۷
قیمت: ۵۵۰۰ تومان
—-
این کتاب که شاهکار گوگول محسوب می شود در متون فارسی که به گوگول اشاره کرده اند، بیشتر با نام «نفوس مرده» ثبت شده است. لااقل تا جایی که بنده به خاطر دارم. بنابراین اگر احتمالا عنوان «نفوس مرده» را در فهرست کتابهایی که می خواهید مطالعه کنید ثبت کرده اید، این عنوان را به «مردگان زرخرید» تغییر دهید تا مثل بنده مدتها سر کار نباشید. البته مترجم کتاب، که آن را از ترجمه انگلیسی به فارسی برگردانده است نیز در مقدمه خود توضیح داده است که چرا عبارت Dead Souls را که معنی تحت اللفظی اش «ارواح مرده» می شود به «مردگان زرخرید» تغییر داده است. بگذریم.
«مردگان زرخرید»، زبان طنز دارد. گوگول نه فقط طبقه مالکان و یا دستگاه اداری روسیه، بلکه دهاتیها، رعایا، طبقات فرودست، نظامی ها و حتی معماری و شهرسازی روسی را هم از نیش و کنایه های خود بی نصیب نگذاشته است.
گوگول در این کتاب، از طرفی آلمان زدگی و فرانسه زدگی طبقه مالک و اشرافی روسیه عصر خود را هجو می کند (چیزی که بعدها در کتابهای داستایوسکی هم دیده می شود) و از طرف دیگر در چند موضع از کتاب می بینیم که خودش دچار آلمان زدگی و اروپازدگی است و به وضوح از فرهنگ روسی در برابر فرهنگ اروپایی شرمسار است.
نکته ای که در این کتاب و همچنین بسیاری دیگر از شاهکارهای کلاسیک ادبیات داستانی دیده می شود این است که نویسنده در برخی صفحه های کتاب، به وضوح داستان را رها می کند و به سخنرانی و درد دل درباره موضوعی که در داستان روی داده یا هر موضوعی که دلخواهش است می پردازد. مثلا بخش ششم کتاب، با دو صفحه کامل درد دل گوگول در مورد اینکه دیگر حوصله و ذوق و شوق جوانی اش را از دست داده است و دیدن هیچ منظره ای او را هیجان زده نمی کند شروع می شود. درد دلی که با این جملات به پایان می رسد: «هیهات جوانی ام، هیهات شادابی ام!» (صفحه ۱۵۹)
یا مثلا می توان به شروع فصل هفتم اشاره کرد که شامل سه صفحه درد دل نویسنده در مورد ادبیات داستانی معاصر روسیه است که تنها ادبیات تفننی و سطحی را برمی تابد و اینکه اگر نویسنده ای کجی ها و زشتی های جامعه را نمایش دهد هیچ شانسی برای شهرت ندارد و در انزوا به سر خواهد برد. گوگول ده سال بعد از نوشتن این درد دلها در سال ۱۸۵۲ در گذشت و متاسفانه روزگاری را که جزو بزرگان و مشاهیر ادبیات روسیه محسوب می شود ندید. جمله معروفی در مورد نویسندگان بزرگ روس وجود دارد که هم به داستایوسکی و هم به تورگنیف منسوب است: «ما همه از زیر «شنل» گوگول درآمده ایم.» (شنل نام یکی از داستانهای گوگول است.)