با پول نفت چه کردید؟

دکتر امین بیطرف

با توجه به کاهش ارزش دلار، درآمد ارزی کشور در دوران نخست وزیری آقای موسوی، معادل ۸۰۰ میلیارد دلار امروز بوده است. ضمن اینکه جمعیت کشور نیز در آن زمان بسیار کمتر از امروز بوده است.
—–
یهودشناخت: مطلب زیر، سئوال و انتقادی از جناب میرحسین موسوی به سبک خود ایشان و طرفدارانشان است که از سومین ویژه نامه خبری «دولت اقدام»، صفحه ۳ در اینجا نقل می شود. شخصا این سبک و روش انتقاد را نمی پسندم ولی از آنجا که رویه حضرات در روزهای اخیر استفاده از همین روش بوده است، مناسب است که مزه سبک انتقادی شان را به خودشان بچشانیم. وقتی حضرات، چشم خود را بر بحران و تورم بی سابقه جهانی در سالهای اخیر، ورود خیل متولدان سالهای ۱۳۵۸ تا ۱۳۶۵ به بازار کار و مسکن و همچنین خشکسالی یکی دو سال گذشته بسته اند و عاملیت این عوامل در اقتصاد کشور را نمی پذیرند، به ما هم اجازه بدهند که چند لحظه ای چشم خود را بر شرایط جنگی کشور در دوران نخست وزیری شان ببندیم!
—–
در سال ۱۳۵۷ رشد اقتصادی کشور، ۶/۲ درصد بوده که این رشد در زمان میرحسین به منفی ۶/۱ رسید. این رشد در دوران هاشمی و خاتمی به طور متوسط ۴/۵ بوده است، اما رشد اقتصادی کشور در دولت احمدی نژاد ۱/۷ بوده است. متاسفانه برخی می گویند که بر اساس برنامه چهارم این رشد باید به ۸ درصد می رسید ولی به این نکته توجه نمی کنند که اگر هر ۱۰ سال ثروت کشور دو برابر شود، آنگاه چنین رشدی خواهیم داشت.
بر اساس آمار سایت اوپک، درآمدهای ارزی دولت نهم بر مبنای صادرات روزانه و قیمت نفت، ۲۱۱ میلیارد دلار بوده است. میزان این در آمدها در یک دوره چهار ساله خاتمی، ۱۳۰ میلیارد دلار بوده است که با توجه به آمارهای بانک جهانی در رابطه با کاهش ۷۵ درصدی ارزش دلار در سالهای ۲۰۰۵ تا ۲۰۰۷ به این نتیجه می رسیم که قدرت خرید در دوره احمدی نژاد، کمتر از قدرت خرید دوره خاتمی بوده است.
میرحسین در دوران ۸ ساله خود، ۱۹۲ میلیارد دلار درآمد ارزی داشته که با توجه به کاهش ۴۰۰ دلاری ارزش دلار نسبت به آن زمان می توان نتیجه گرفت که وی (معادل) ۸۰۰ میلیارد دلار (امروز) درآمد ارزی داشته است و با این فرض که نصف آن برای جنگ مصرف شده باشد باز برای یک دوره چهار ساله، ۲۰۰ میلیارد دلار درآمد ارزی داشته که با توجه به جمعیت آن زمان نسبت به این دوره، این میزان در آمد نفتی غیر قابل مقایسه است.
دولت خاتمی، ۲۳ درصد پولهای خود را به حساب ذخیره ارزی ریخته و از این مقدار ۶۸ درصد برداشت کرده، اما دولت احمدی نژاد، ۵/۳۹ درصد پولهای خود را به حساب ذخیره ارزی واریز نموده و از این میزان، ۷۶ درصد برداشت کرده است که علت این اضافه برداشت نسبت به دوره خاتمی، واردات بنزین و خشکسالی های اخیر بوده است.
و حال که اصلاح طلبان با ناجوانمردی روی به تخریب دولت آورده اند جای این سئوال مهم باقی است که جناب مهندس موسوی با پول نفت چه کرده اند؟ آیا ادبیات تخصیص بهینه منابع، که امروز دم از آن می زنند در آن زمان عرضه نشده بود؟ و یا جناب مهندس به کسب تجربه مشغول بودند؟

پیشنهادی به طرفداران و ستادهای حامی احمدی نژاد

یادداشت مانیفست گونه احمدی نژاد را تکثیر کنید!

احمدی نژاد

۲۲ خرداد ۱۳۸۷، یعنی درست یک سال قبل از انتخابات پیش رو، دکتر محمود احمدی نژاد در وبلاگش مطلبی نوشته است که به زعم بنده، می توان آن را «مانیفست احمدی نژاد» نامید. یعنی اگر قرار باشد تنها یک نوشته یا سخنرانی را از احمدی نژاد انتخاب کنیم که با همان یک نوشته یا سخنرانی، بیشترین معرفی را از جهان بینی او ارائه داده باشیم، شخصاً این نوشته را انتخاب می کنم:
امام خمینی «سیاستمدار یا حقیقت مدار»
خواننده در وقت خواندن این یادداشت، احساس می کند احمدی نژاد از عمق جان و البته با دلی پر و دردمند آن را نوشته است. (به ساعت نصب این یادداشت در صفحه اول وبلاگ احمدی نژاد دقت کنید: ۴:۱۹ صبح. حتی ساعت نصب یادداشت نیز، از دردمندی و غربت نویسنده آن حکایت می کند.)
ویژگی دیگر این نوشته آن است که احمدی نژاد بر خلاف رویه معمولش، در لابه لای سطور آن، به برخی تهمتهایی که در سالهای گذشته به او زده اند (مثل وابستگی اش به انجمن حجتیه، ادعای هم غذا شدن با امام زمان و …) نیز جواب داده است.
متاسفانه این یادداشت احمدی نژاد، با وجود منحصر به فرد بودنش، آن جور که شایسته است مورد توجه قرار نگرفت. به نحوی که هنوز جماعتی بیشرمانه ادعا می کنند که احمدی نژاد داعیه هم غذا شدن با امام زمان(عج)، یا اقامه نماز به امامت ولی عصر(عج) را دارد!

همه کسانی که انتخابات سال ۱۳۸۴ را به یاد دارند می دانند که در دور اول انتخابات آن سال (۲۷ خرداد)، طرفداران احمدی نژاد کمترین تعداد پوستر و بنر را برای تبلیغات او منتشر کردند و در عوض با سخنرانی، بروشور و جزوه های تبلیغاتی، احمدی نژاد را معرفی کردند. تنها در دوره دوم انتخابات بود که پوسترهایی از احمدی نژاد به صحنه آمد که البته در مقایسه با پوسترها و بنرهای رقیبش (هاشمی رفسنجانی)، اصلا به چشم نمی آمد. می خواهم بگویم احمدی نژاد برای رای آوردن احتیاج به پوستر و بنرهای رنگارنگ ندارد. برای پیروزی احمدی نژاد باید اطلاع رسانی کرد. باید ضعف و خلأ اطلاع رسانی و تبلیغاتی دولت نهم را در ایام باقیمانده تا انتخابات با اطلاع رسانی جبران کرد. به نظر بنده یکی از اقلامی که ستادها و طرفداران احمدی نژاد به جای پوستر و بنر باید روی پخش آن متمرکز شوند، همین یادداشت احمدی نژاد است. به جای پوستر و تراکت و بنر، هر طرفداری در حد وسع خودش، این نوشته مانیفست گونه احمدی نژاد (یا حد اقل گزیده ای از آن) را تکثیر کند و در اختیار دوستان، همسایگان و اقوامش قرار دهد. وبلاگها و سایتهای احمدی نژادی نیز، متن کامل آن را منتشر کنند یا حداقل به آن لینک دهند. ضمنا برای این یادداشت، باید تیتری متفاوت و جلب توجه کننده انتخاب شود.

میرحسین موسوی با حکم چه کسی رئیس فرهگستان هنر است؟

«بسم الله الرحمن الرحیم

هنر، عرصه خلاقیت انسان و مظهر جمال حق و جلوه عشق و زیبایی است

جناب آقای مهندس میرحسین موسوی

در اجرای ماده ۱۸ اصلاح اساسنامه فرهنگستان هنر مورخ ۲۱/۱/۸۰ شورای عالی انقلاب فرهنگی و بنا به پیشنهاد مجمع عمومی فرهنگستان هنر، به موجب این حکم جناب عالی را برای مدت چهار سال دیگر به عنوان رییس فرهنگستان هنر برمی گزینم.
امید است با استعانت از خداوند منان و مشارکت سایر اعضای محترم درخدمت خالصانه به پیشرفت و تعالی هنر در این سرزمین هنر پرور موفق باشید.

محمود احمدی نژاد
رییس جمهوری اسلامی ایران»

منبع: پایگاه اطلاع رسانی ریاست جمهوری اسلامی ایران، ۵ اردیبهشت ۱۳۸۶

پی نوشت: از این پست وبلاگ، هر برداشت و تفسیری که دوست دارید می توانید داشته باشید. قصد من فقط توجه دادن به واقعیتی بود که به نظرم رسید به آن توجه نمی شود.

احمدی نژاد زیر تابلوی «خلیج عربی» ننشست

به جای شال سبز، کراوات به گردن بیندازید، ولی دروغ نگویید!

این مطلب را می نویسم چون می بینم این روزها مدام تکرار می شود که احمدی نژاد در اجلاسی شرکت کرد که عنوانش «شورای همکاری کشورهای خلیج عربی» بود، یا در زیر تابلویی که عبارت «خلیج عربی» بر آن نوشته شده بود، نشست. این ادعا را کسانی تکرار می کنند که مطمئن هستم سواد عربی شان در حدی هست که بفهمند دارند چه اشتباه بزرگی می کنند، اما وقتی مدام این اشتباه را تکرار می کنند یا باید در سواد و نخبگی شان شک کرد یا در صداقتشان.

عنوان اجلاسی که احمدی نژاد در سال ۱۳۸۶، به عنوان عضو میهمان به شرکت در آن دعوت شد (و اگر آن دعوت را نمی پذیرفت به طور حتم از سوی همین کسانی که او را به خاطر شرکت در آن اجلاس شماتت می کنند به ماجراجویی و تشنج و تنش آفرینی در روابط با همسایگان متهم می شد)، «مجلس التعاون لدول الخلیج العربیه» بود. مخالفان باسواد احمدی نژاد، عنوان این اجلاس را اینگونه ترجمه می کنند: «شورای همکاری دولتهای خلیج عربی». در حالیکه هر دانش آموزی، با سوادِ عربی دوم راهنمایی می داند که ترجمه درست این عبارت، «شورای همکاری دولتهای عربی خلیج» است. چرا؟ توضیح می دهم:

کلمه «العربیه» در این عبارت به «ه»، ختم شده است، یعنی به شکل مونث به کار رفته است. در قواعد زبان عربی، صفت کلمه مونث، مونث و صفت کلمه مذکر، مذکر است. بنابراین در این عبارت، کلمه «العربیه»، صفت یک کلمه مونث است. در عبارت «دول الخلیج العربیه»، کلمه «خلیج»، دارای جنسیت مذکر است، نه مونث. بنابراین «العربیه»، نمی تواند صفت خلیج باشد. اگر صفت خلیج بود، این عبارت باید به این شکل می آمد: «دول الخلیج العربی».
اما کلمه «دول» که جمع مکسر کلمه مونث و غیر جاندار «دوله» است، از نظر جنسیت، مونث است. بنابراین روشن می شود که کلمه العربیه، صفت کلمه «دول» است و نتیجه اینکه ترجمه درست «دول الخلیج العربیه»، «دولتهای عربی خلیج» است نه «دولتهای خلیج عربی».

یکی از کاندیداهای ریاست جمهوری، اخیرا در سخنرانی اش در پاسخ به سئوال انتقادی یکی از حضار که به خاطر ایام فاطمیه، لباس مشکی پوشیده بود گفته است: «به جای مشکی، لباس قرمز بپوشید ولی دروغ نگویید.» با این حال ایشان در همان سخنرانی، مدعی شده اند احمدی نژاد در اجلاسی شرکت کرده که عنوان «خلیج عربی» داشته است. من هم به نوبه خودم، خدمت این کاندیدای محترم عرض می کنم «به جای شال سبز، کراوات به گردن بیندازید ولی دروغ نگویید»!

توضیح تکمیلی (با تشکر از علی، یکی از خوانندگان وبلاگ)
آدرس زیر،‌ بخش ترجمه سایت گوگل است که کلمه ها، عبارتها و جمله عربی را به انگلیسی ترجمه می کند:
http://translate.google.com/?hl=en&sl=ar&tl=en
دوستانی که در صحت ادعای بنده شک دارند، می توانند هر دو عبارت «مجلس التعاون لدول الخلیج العربیه» و «مجلس التعاون لدول الخلیج العربی» را در این صفحه یا هر صفحه ترجمه دیگری در اینترنت وارد کنند و ترجمه آنها را با هم مقایسه کنند.
کسانی هم که حوصله ندارند، می توانند اینجا  را کلیک کنند و ترجمه انگلیسی هر دو عبارت را با هم مقایسه کنند. همانطور که می بینید ترجمه انگلیسی این دو عبارت به ترتیب از این قرار است:

The Cooperation Council for the Arab States of the Gulf
The Cooperation Council for the Arab Gulf States

پی نوشت:
۱۲ خرداد ۱۳۸۸: یکی دو نفر پرسیده اند که اگر منظور این عبارت، «دولتهای عربی خلیج» است، ایران که دولتی عربی نیست در این اجلاس چه کار می کرده است. در جواب این دوستان باید بگویم که طبق عرف اجلاسهای منطقه ای بین المللی، در هر دوره ای از این اجلاس ها، یکی دو دولت، خارج از مجموعه دولتهای عضو اجلاس، به عنوان عضو ناظر یا میهمان به اجلاس دعوت می شوند. در آن سال هم دولت ایران به عنوان دولت میهمان به آن اجلاس دعوت شد. کما اینکه دولتهایی مثل ترکیه که نه در حاشیه خلیج فارس هستند و نه عرب هستند نیز به عنوان عضو میهمان به این اجلاس دعوت شده اند. نمونه دیگر، شرکت ایران به عنوان عضو میهمان در اجلاس کشورهای آفریقایی بود، در حالی که ایران دولتی آفریقایی نیست.
۱۸ خرداد ۱۳۸۸: یادداشت جدید وبلاگ را در مورد مناظره میرحسین موسوی با مهدی کروبی حتما بخوانید:
آقای موسوی! الآن سال ۱۳۸۸ است، آمارهای سال ۱۳۸۷ را به رخ می کشید؟

سیدحسن نصرالله: چه کسی جرات می کند سخنان احمدی نژاد را بگوید؟

چرا این سخنان رهبر حزب الله لبنان را باید در یک وبگردی اتفاقی پیدا کنم؟

سیدحسن نصرالله در کنفرانس حمایت از مقاومت-بیروت:
«هیچکس نباید خجالت بکشد که بگوید ما با ایران هستیم. ما هرگز از اینکه از ایران سخن بگوییم خجالت نکشیدیم چرا که صدای ایران امروز بلندترین صدا در جهان در مقابل اسرائیل و طرح صهیونیستی است. چه کسی جرات می کند در اجلاس سازمان ملل بایستد و آن چیزی را بگوید که احمدی‌نژاد در مورد صهیونیسم و اسرائیل گفت؟»

این هم عین عربی عبارت جمله بولد شده بالا از سیدحسن نصرالله که به دوستی که با نام «نشانه» کامنت گذاشته اند تقدیم می کنم. البته من هم قدری ترجمه فارسی قسمت بولد شده را دستکاری کردم تا وفاداری دقیق تری به متن عربی داشته باشد، ولی به هرحال می بینیم که عبارت «جرات داشتن» که در ترجمه فارسی «پرس تی وی» نیامده است، در سخنرانی نصرالله هست:

«من یجرؤ ان یقف فی مؤتمر للأمم المتحده و یقول ما قاله الرئیس احمدی نجاد بحق الصهیونیه و إسرائیل؟»
(به نقل از سایت المنار: http://www.almanar.com.lb/NewsSite/NewsDetails.aspx?id=86350&language=ar)

منابع:
خبرگزاری مهر
سایت دولت یار

توت فرنگی های وحشی

فیلمنامه و کارگردانی: اینگمار برگمن
مدت: ۹۱ دقیقه
کشور: سوئد
سال تولید: ۱۹۵۷
—-
حتما وقتهایی که با خود خلوت می کنید برایتان پیش می آید که به چیزهایی از این قبیل فکر کنید. مخصوصا اگر اهل خانه، خواب باشند و فقط شما بیدار باشید:
-کاش وقتهایی که در این سالها مادرم به من تلفن کرده بود با او گرمتر و با حوصله تر صحبت کرده بودم.
-کاش رابطه ام با پدرم صمیمی تر بود.
-کاش در طول سالهای زندگی با همسرم، کمی، فقط کمی، از روزنامه خواندن، کتاب خواندن و وبگردی ام کم کرده بودم و برای همسرم بیشتر وقت گذاشته بودم.
-کاش وقتی با همسرم می رویم که لباس یا کفشی یا اسباب و اثاثیه و لوازمی بخریم، هرچند ساعت که وقت می گیرد، حوصله کنم و پا به پایش بروم و نگویم که این چیزها ارزش اینقدر وقت گذاشتن ندارد.
-کاش وقتی همسرم فلان کار را که برایش خیلی مهم بوده انجام داده بود، درست و حسابی، تحسین و تشویق اش کرده بودم و به کارش بی توجهی نشان نداده بودم.
-کاش حوصله داشتم و با جان و دل بیشتری با پسر کوچکم بازی می کردم، برایش کتاب می خواندم و به گردش می بردمش.
-کاش بیشتر از اینها با خانواده ام به مسافرت رفته بودیم و دل به طبیعت زده بودیم.
-کاش وقتی دیگران با من حرف می زنند، بیشتر به شنیدن حرفهایشان دل داده بودم.
-کاش فلان رفیق را که اینقدر به دوستی با من راغب است، بیشتر تحویل گرفته بودم.

در خلوتهایمان بر اساس این «کاش»ها، تصمیم هایی هم می گیریم. تصمیم می گیریم که از فردا برای اطرافیانمان بیشتر وقت بگذاریم، به حرفهایشان دل بدهیم، محبتمان را بیشتر کنیم، از لاک خودمان در بیاییم. با این تصمیم ها به رختخواب می رویم اما صبح که بیدار می شویم، باز روز از نو و روزی از نو… تا زمانی که دوباره، شبی به مناسبتی، یاد این «کاش»ها بیفتیم و دوباره تصمیم بگیریم. تصمیمهایی که گویا قرار نیست هیچ وقت عملی شوند. راستش من خیلی از این می ترسم که به پیری برسم و این تصمیم ها عملی نشده باشند. تصور پیری در چنین وضعیتی، برایم دردناک است و از آنجا که به این چیزها خیلی فکر می کنم، می دانم که پیری سختی خواهم داشت. برای همین، فیلم «توت فرنگی های وحشی» هر دوبار که دیدمش، بدجور مرا گرفت.
«توت فرنگی های وحشی»، داستان ایزاک بورگ، پزشک پیری است که پنجاه سال است فقط خودش را دیده و حالا ناگهان پی برده است که در این سالها چقدر به همسر درگذشته اش، پسرش، مادرش، خدمتکارش و اطرافیانش بی توجه بوده است. خاطرات سالهای شیرین نوجوانی و کودکی، ناگهان در ایزاک زنده شده و او فهمیده است که عمری در فقدان گرما و شور و شوق آن سنین زندگی کرده است. خیلی خیلی می ترسم که «توت فرنگی های وحشی»، حکایت پیری خودم باشد.

مستند اربابان دیوانه The Mad Masters

کارگردان و فیلمبردار و نریتور: ژان روش (۲۰۰۴-۱۹۱۷)
مدت: ۳۵ دقیقه
سال تولید: ۱۹۵۵
کشور: فرانسه
لوکیشن: غنا، آکرا

اربابان دیوانه، نمایشی از مراسم آیینی فرقه ای مذهبی به نام “هاوکا” است که پیروان آن در دهه های ۱۹۲۰ تا ۱۹۵۰ در آفریقای غربی، پراکنده بوده اند. هاوکاها عموما روستاییانی بودند که از مناطقی مثل نیجر به شهرهایی مثل آکرا (پایتخت غنا) مهاجرت کرده بودند و در این شهرها به کارگری ساختمان، معدن و حرفه های پست، اشتغال پیدا کرده بودند.
گفته می شود، وقتی ژان روش در سال ۱۹۵۴ از یک مراسم سالانه هاوکاها فیلمبرداری کرد، حدود ۳۰ هزار هاوکا در آکرا زندگی می کرده اند.
«اربابان دیوانه»، بی برو و برگرد، فیلمی چندش آور و تکان دهنده است و تماشای آن تا انتها، احتیاج به تحمل دارد. در فیلم، گروهی چند نفره از هاوکاها را می بینیم که در مراسمی سالانه، به حالت خلسه فرو می روند و این حالت، همراه است با خارج شدن حجم انبوهی از کف دهان که در تمام طول مراسم روی چانه های آنها جاری است. در اوج مراسم، سگی قربانی می شود و بدون اینکه پوست بدن سگ کنده شود و امعا و احشایش خارج شود، پخته می شود. در ادامه، شرکت کنندگان، سگ پخته شده را می خورند. می بینید که حتی خواندن این اعمال، چندش آور است، چه رسد به تماشای آن.
هر کدام از چند هاوکای شرکت کننده در مراسم، در حالت خلسه در تسخیر یک روح است. جالب اینجاست که این ارواح، همه گی به نوعی استعمارگران و تمدن جدید غربی را تداعی می کنند: فرماندار کل، سرجوخه نگهبان، مهندس، مادامِ همسر دکتر، و از همه جالبتر (به نظر من) لوکوموتیو! جالبتر از این نظر که لوکوموتیو، اولا موجودی زنده و روحدار فرض شده است، ثانیا در کنار جمعیتی مهاجم قرار گرفته است. به نظر می آید هاوکاها در این مراسم زننده، به نوعی دارند عقده خودشان را بر سر تیپها و مظاهر استعمار و تمدنی که آن را مهاجم می دانند خالی می کنند.
هر چه قدر هم که بدانیم هاوکاها در آفریقا فرقه ای کم پیرو هستند، بیننده خواهی نخواهی، اعمال زننده آیینی آنها را به فرهنگ آفریقایی تعمیم می دهد. ناخودآگاه بیننده کاری به آن ندارد که گروهی در یک جامعه در اقلیت هستند یا در اکثریت. همینکه مراسم آیینی، آداب و رسوم یک اقلیت را در یک جامعه، برای کسانی که خارج آن جامعه هستند، نمایش دهیم، این خطر وجود دارد که در ناخوداگاه بیننده آن رفتار، اولا به تمام افراد آن جامعه تعمیم داده شود، ثانیا تمام زندگی آن افراد در سایه آن رفتار قرار گیرد.
فرض کنید مستندی در مورد مراسم گاوبازی در اسپانیا ساخته شود که برخلاف تصویر رایج و مورد پسند افرادی همچون ارنست همینگوی، خود را به جنبه های زیبایی شناسانه و حماسی این مراسم متعهد نداند. بسیار محتمل است که بیننده با دیدن چنین مستندی، بیشترِ اسپانیایی ها را انسانهایی خودآزار، وحشی و حیوان ستیز قلمداد کند. یا فرض کنید مستندی در مورد مراسم قمه زنی در ایران ساخته شود. با اینکه بیشتر ایرانیان، نه تجربه قمه زنی دارند، نه چنین مراسمی را از نزدیک دیده اند، بیننده خارجی به احتمال زیاد تصور خواهد کرد ایرانیان انسانهایی خودآزار و درنده خو هستند و… بر همین منوال است تهیه مستندی در مورد مسابقات کشتی کج در آمریکا، یا خوردن سوسک و حشرات در چین، یا خوردن ملخ در قبایل معدودی از اعراب و…
نمایش هر وضعیتی در یک جامعه، هر چقدر هم استثنایی باشد، تقریبا ملازم است با تعمیم آن به همه افراد و همه تاریخ و فرهنگ آن جامعه در نظر بیننده خارجی.

آرشیو روزنامه سلام را پیدا کنید و بخوانید!

از کلاس اول و دوم راهنمایی (یعنی حدود سالهای ۷۰ و ۷۱)، کاملا پیگیر اخبار سیاسی بوده ام. روزنامه هایی را که پدرم با خودش به خانه می آورد با ولع مطالعه می کردم. برای خودم مجله گل آقا می خریدم و تقریبا آرشیو کاملی از شماره های گل آقا را داشتم، که البته و متاسفانه در جریان اثاث کشی گم شد.
زمانی بود که تنها روزنامه ای که جناح موسوم به چپ را نمایندگی می کرد، روزنامه سلام بود. سلام را نه همیشه اما گهگاه می خریدم. البته در آن سالها، مدت کوتاهی هم حجت الاسلام محتشمی، روزنامه ای به نام جهان اسلام منتشر می کرد.
کمی بعدتر، اگر اشتباه نکنم سالهای اول دبیرستانم، سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی، صاحب هفته نامه ای شد به نام عصر ما که تا چند سال پیش هم منتشر می شد. عصر ما را تقریبا همیشه می خریدم و هنوز بسیاری از شماره های آن را دارم.
حشمت الله طبرزدی، که از روسای دفتر تحکیم وحدت بود در همان زمانها هفته نامه ای منتشر می کرد به نام پیام دانشجوی بسیجی که کمی بعد به درخواست فرمانده وقت نیروی مقاومت بسیج، اسمش به پیام دانشجو تغییر کرد. پیام دانشجو در فضای مطبوعاتی سالهای قبل از ۱۳۷۶، حملاتی استثنایی به دولت هاشمی رفسنجانی می کرد که البته منجر به توقیفش شد. تقریبا همه شماره های پیام دانشجو را دارم.
هفته نامه یا لثارات الحسین (ارگان انصار حزب الله که هنوز هم منتشر می شود)، را از از زمانی که در چهار صفحه و در قطع A4 چاپ می شد و فقط در نماز جمعه توزیع می شد به یاد دارم. فکر می کنم سالهای ۱۳۷۳ و ۱۳۷۴ بود. همه شماره هایش را می خریدم و می خواندم. (و البته الآن نمی خرم) هنوز بعضی از همان شماره ها را دارم. لازم است بگویم در آن زمان، سازمان مجاهدینی ها در هفته نامه  عصر مایشان، انصار حزب الله را مثل خودشان چپ می دانستند، و به آنها عنوان چپ جدید داده بودند. عصر ما، جامعه روحانیت مبارز و جمعیت موتلفه اسلامی را راست سنتی و تکنوکراتهای دولت هاشمی را که کمی بعدتر کارگزاران سازندگی را تشکیل دادند، راست مدرن می نامید. مجمع روحانیون مبارز را هم چپ سنتی نام می نهادند.
کمی قبل از دوم خرداد ۱۳۷۶ هم هفته نامه ای چپگرا به نام مبین منتشر می شد که تک و توک برخی از شماره های آن را می خریدم و می خواندم.
اینها را گفتم تا بدانید، کاملا به فضای سیاسی سالهای قبل از ۱۳۷۶ اشراف دارم و همچنین با مواضع گروهها و اشخاص موسوم به چپ آن روزها کاملا آشنا هستم. خوشبختانه حافظه سیاسی قوی ای دارم و موضعگیریهای امروز افراد باعث نمی شود فراموش کنم آنها قبلا چه می گفته اند. اگر بخواهم هویت گروههای مثل سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی، مجمع روحانیون مبارز و اعضای شاخصی از آنها که بعدا حزب مشارکت و اعتماد ملی و … را ساختند در یک عبارت بیان کنم ضدیت آنها با هاشمی رفسنجانی بود. به نحوی که دسته ای از راستهای آن روز، در برابر چپها می گفتند: «مخالفت با هاشمی مخالفت با پیغمبر است!»(۱) اصلا هویت جناح موسوم به چپ، در سالهای قبل از ۱۳۷۶، مخالفت شدید با سیاست تعدیل اقتصادی هاشمی رفسنجانی و برنامه های اول و دوم توسعه بود که روح آنها در برنامه های بعدی توسعه هم حفظ شد و امروز همین جماعت، احمدی نژاد را به بهانه تخطی از برنامه چهارم می کوبند! بروید روزنامه سلام و هفته نامه عصر ما را پیدا کنید و ببینید نوک حمله این روزنامه ها چه کسانی و چه سیاستهایی است: عادلی، نوربخش (چهره های اقتصادی دولت هاشمی رفسنجانی) کرباسچی، جاسبی و…
راستش را بخواهید در آن زمان، بسیاری از حرفهای چپها را صادقانه می دانستم و به آنها گرایشهایی هم داشتم. مثلا در انتخابات مجلس پنجم (اسفند ۱۳۷۴) که اولین انتخاباتی بود که می توانستم در آن شرکت کنم به کسانی مثل بهزاد نبوی، محمد سلامتی، عبدالله نوری و مجید انصاری رای دادم. عبدالله نوری به مجلس رفت و چقدر دوست داشتم که رئیس مجلس شود، که نشد.
در آن سالها، میرحسین موسوی ساکت بود، اما در همان سکوتش، به نوعی نفر اول چپها به حساب می آمد. چپهایی که هویتشان در مخالفت جدی با سیاستهای دولت رفسنجانی تعریف می شد. در مطبوعات چپها (مثل سلام و عصر ما)، دولت زمان جنگ هشت ساله (دولت موسوی)، دولتی آرمانی محسوب می شد و دولت فعلی (دولت هاشمی)، دولتی بود که با سیاستهای سرمایه دارانه اش از آرمانهای انقلاب تخطی کرده است. در سال ۱۳۷۶ هم چپها تنها بعد از آنکه از راضی کردن میرحسین موسوی برای کاندیداتوری نا امید شدند، به سراغ خاتمی رفتند وگرنه گزینه اول آنها برای ریاست جمهوری، میرحسین بود.
حالا اما، سیب سیاست چرخیده است و چرخیده است و وقتی به زمین رسیده است، میرحسین را می بینم که کارگزاران سازندگی در حمایت از او بیانیه داده است. حسین مرعشی (شوهر خواهر رفسنجانی) و محمد هاشمی رفسنجانی در یک حزب، فائزه هاشمی رفسنجانی، در یک حزب و فاطمه هاشمی رفسنجانی در حزبی دیگر، از میرحسین حمایت می کنند. روزنامه جمهوری اسلامی(وابسته به هاشمی رفسنجانی)، هر روز برای میرحسین تیتر می زند و… هر چه می کنم نمی توانم بفهمم چه نسبتی بین میرحسین موسوی و اعوان و انصار هاشمی رفسنجانی وجود دارد؟
این تغییر هویتهای ۱۸۰ درجه ای را چطور می توان تحلیل کرد؟

انفطار صورت

نویسنده: سیدمرتضی آوینی
ناشر: نشر ساقی
نوبت چاپ: اول
چاپ اول: ۱۳۸۷
تعداد صفحه ها: ۱۰۸
قیمت: ۲۲۰۰ تومان
—-خوب الحمدلله، گوش شیطان کر، بالاخره بعد از شانزده سال از شهادت سیدمرتضی آوینی، چاپ اول «انفطار صورت» هم چاپ شد!
«انفطار صورت»، مجموعه شش مقاله از سیدمرتضی آوینی است که آنها را با نام مستعار «سجاد شکیب» در ماهنامه سوره که سردبیرش بود، منتشر کرده بود. به جز مقاله «نقاشی برای نقاشی» که برای فصلنامه نگاره، نوشته شده است. نمی دانم چرا چاپ این مقاله ها در قالب کتاب، اینقدر به تعویق افتاد.
این طور به نظر می آید که نشر ساقی، کلیه آثار آوینی را در قالب کتاب منتشر کرده است، اما چنین نیست. از ایشان سخنرانی هایی برجای مانده است که اگر موسسه ای خود را متولی نشر آثار ایشان می داند، باید آنها را پیاده و در قالب کتاب منتشر کند. مثلا یادنامه ای در اولین سالگرد شهید آوینی منتشر شده است به نام «همسفر خورشید». این یادنامه، به کوشش علی تاجدینی و توسط مرکز فرهنگی نشر قبله منتشر شده است. در این یادنامه متن پیاده شده دو سه سخنرانی از آوینی وجود دارد که متن این سخنرانی ها را در مجموعه ۱۲ جلدی نشر ساقی نمی بینیم. نمونه دیگر، کتاب «حکومت فرزانگان» است که نشر ساقی حاضر به انتشار آن نشده است و توسط موسسه فرهنگی هنری شهید آوینی منتشر شده است. آن طور که شنیده ام، بعضی از نزدیکان شهید و همینطور مسئولان نشر ساقی، راضی به انتشار این کتاب نبوده اند! جای این سئوال وجود دارد که مگر شهید آوینی و اندیشه اش، ملک طلق کسی است که کسی حق داشته باشد جلوی نشر برخی از آثار او را با این بهانه که ما از نزدیکان او هستیم بگیرد؟
به نظر می آید در میان دسته ای از اطرافیان و نزدیکان شهید آوینی، تمایلی به ارائه تصویری گزینشی، سلیقه ای و سانسور شده از شهید آوینی، وجود دارد. بیم آن وجود دارد که اگر چنین دیدگاهی بخواهد ادامه پیدا کند، کم کم “توسعه
و مبانی تمدن غرب” یا “حلزونهای خانه به دوش” و… هم تجدید چاپ نشوند تا
مبادا وجهه روشنفکرانه مرتضی آوینی خراب شود و او متهم به ایدئولوژی زدگی
شود و به جایی برسیم که از شهید آوینی، فقط آن مقاله ای منتشر شود که در آن، زندگی شبه روشنفکرانه اش در قبل از انقلاب را شرح داده است! خوب کمی هم در مورد کتاب جدید:
سه مقاله اول در مورد گرافیک و سه مقاله سوم در مورد نقاشی است. یادداشتی ناتمام هم در مورد نقاشی در انتهای کتاب آمده است. از آنجا که در برخی مقالات، چند اثر گرافیکی و نقاشی تحلیل شده اند، تصاویر مورد اشاره به همراه مقالات، چاپ شده اند. متاسفانه این آثار، به صورت سیاه و سفید منتشر شده اند. بسیار مناسب بود که تصاویر به صورت رنگی و در ابعادی بزرگتر منتشر می شدند. ضمن اینکه در مقاله «زبان گرافیک و سمبل هایش»، به پوستری مربوط به دومین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی اشاره شده است که اصلا تصویر آن را در کتاب نمی بینیم.
از آنجا که شیداوار آوینی را دوست دارم، به خودم اجازه نمی دهم که در مورد محتوای مقالات نظر بدهم. (همینی که هست!) ولی مطالعه مقاله «جنگ در آینه مصفای نقاشی متعهد» را به همه آن کسانی که تصویر شهید آوینی را در حال کشیدن سیگار، بیشتر از سایر تصاویر او می پسندند، توصیه می کنم.
بهروز افخمی در مراسم سالگردی که امسال برای آوینی برگزار شد، گفت آوینی یک هیدگرین بود. یک عده از کسانی که توی باغ نیستند و فکر می کنند هایدگری بودن، یعنی التقاطی بودن و مخالف قرآن و امام بودن، گفتند آوینی هایدگری نبوده، بلکه اندیشه اش را از قرآن و امام خمینی گرفته است! به اینان نیز توصیه می کنم مقاله «نقاشی برای نقاشی» را بخوانند.

دیوار

Pink Floyd The Wall
کارگردان: آلن پارکر
فیلمنامه: راجر واترز
مدت: ۹۵ دقیقه
کشور: انگلستان
سال تولید: ۱۹۸۲

گروه انگلیسی راک «پینک فلوید»، نام خود را از ترکیب نام کوچک دو خواننده-گیتاریست آمریکایی سبک بلوز گرفته است: پینک اندرسون(۱۹۷۴-۱۹۰۰) و فلوید کُنسیل(۱۹۷۶-۱۹۱۱). یکی از معروفترین و شاید معروفترین آلبوم «پینک فلوید»، آلبوم “The Wall” (دیوار) است که اولین اجرای آن در سال ۱۹۷۹ بوده است.
فیلم The Wall، فیلمی است موزیکال که اقتباسی آزاد از زندگینامه «پینک اندرسون» را با قطعات آلبوم The Wall تلفیق کرده است. اینکه می گویم اقتباسی «آزاد»، به این دلیل است که سالهای جوانی پینک اندرسون واقعی، در دهه های ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ گذشته است، اما سالهای جوانی قهرمان فیلم در سالهای پر آشوب دهه ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ می گذرد. یا اینکه در فیلم، پینک را به عنوان خواننده گروهی می بینیم که سمبل آنها دو چکش متقاطع است، سمبلی که می دانیم متعلق به گروه پینک فلوید است.
ترانه های پیک فلوید، وجه تصویری و داستانی پررنگی دارند. هرچه شعر از انتزاع فاصله می گیرد و به سمت داستان و تصویر پیش می رود، تاویل پذیری اش کمتر می شود. با این حال، داستانها و تصویری ترین شعرها هم تاویل پذیرند. تاویل و تفسیر خالق یا خالقان یک اثر، از اثر خود، همیشه جالب بوده است. اما این تاویل، تنها یکی از تاویل ها در کنار تاویلهایی است که هر یک از مخاطبان آن اثر می توانند و حق دارند که داشته باشند. فیلم The Wall از این نظر که بیننده را به تاویل خود گروه پینک فلوید از آلبوم دیوار نزدیک می کند جالب توجه است. چرا که فیلمنامه نویس آن، راجر واترز، سراینده خود ترانه ها و یکی از اعضای موثر گروه است. مثلا من بالشخصه، با اینکه رگه هایی از زن ستیزی را در ترانه های پینک فلوید تشخیص می دادم، اما در این فیلم، وجه زن ستیزانه ترانه ها، بسیار پررنگ تر است. بارها و بارها در قسمتهای انیمیشنی فیلم می بینیم که نمادهای زنانگی به عقرب، اژدها، هیولا و موجودات بد ترکیب تبدیل می شوند و بالعکس. (خودمانیم، راستی آیا هیچ زنی هست که بتواند طرفدار پینک فلوید باشد و اگر هست که هست، چه عجیب! شاید او تاویل دیگری دارد.) یا اینکه من در جنبه اعتراضی ترانه های پینک فلوید، وجه اگزیستانسیالیستی و فلسفی آنها را پررنگ می دیدم اما در فیلم، هرچند رگه های اگزیستانسیال ترانه ها تا حدی حفظ شده است، نقش سیاستمداران و اعتراض به جنگ طلبی آنها پررنگ تر شده است. آیا براستی می توان همه کاسه و کوزه ها را سر سیاستمداران شکست؟ سیاستمداران، فرزند روزگارند یا پدر و مادر آن؟ نمونه دیگر، دعوت ترانه های پینک فلوید به شورش است که در فیلم جنبه آنارشیستی شورش، پررنگ تر از تصور قبلی است؛ دعوت به شورش کور، بی هدف و پوچ. شورش برای شورش. دعوت به نوعی انفعالِ فعال یا فعالیتِ منفعل.
اینکه برداشت خودم از ترانه ها را با برداشت فیلم از ترانه ها مقایسه کردم، نه به دلیل اهمیت دادن به خودم، بلکه برای نشان دادن این بود که برداشت خالقان یک اثر از اثرشان،  چقدر می تواند با برداشت مخاطبان اثر متفاوت باشد. (ضمن اینکه احتمالا این تشتت و تکثر در برداشتها، می تواند محصول زندگی در عالم مدرن باشد.)