نمایشگاه سوبژکتیویته در تهران×

این روزها وقایع تهران و حاشیه های این وقایع، آزمایشگاه فلسفه پست مدرن و نمایشگاه عوارض ناشی از سوبژکتیویته است. وقتی فیلسوف پست مدرنی چون اسلاوی ژیژک، به چنان تحلیل پرت و سخیفی از وقایع اخیر ایران می رسد که خواندیم، ناخودآگاه دارد مهر تاییدی می زند بر ادعای غول فلاسفه پست مدرن، مارتین هایدگر که “فلسفه به پایان خود رسیده است.”

حد اعلا و حاد سوبژکتیویته، انکار هرچه غیر از خود، توسط سوژه (سوبژه) است.(۱) وقتی سوبژکتیویته در سوژه به فعلیت تام و تمام می رسد، سوژه، فقط خودش را می بیند و هرچه غیر از خودش را انکار می کند.

این روزها در شهر شبه مدرن تهران و در دانشگاههای ایران، نتیجه فعلیت حاد سوبژکتیویته را می بینیم. سوبژکتیویسم، نتیجه اومانیسم، وجهی از وجوه آن و از ویژگیهای دوران مدرن است. غلبه اومانیسم، انسان را به “سوژه” تبدیل می کند و به سوژه تقلیل می دهد. از همین رو سوبژکتیویسم، در دانشگاهها(۲)، در میان ژورنالیستها و مخاطبانشان(۳)، در میان کاربران اینترنت، در میان یقه سفیدهایِ مگس پران و مفت خورِ سیستمِ بوروکراسی، در ابرشهر شبه مدرنی چون تهران و در هر جمع و گروهی که روح مدرن در آنها بیشتر رسوخ کرده است یا در تمنای مدرنیسم هستند، نمود بیشتری دارد.

مهم نیست که دست سوژه ساکن تهران، از هرگونه سند و مدرک برای اثبات تقلب گسترده در انتخابات خالی است، مهم نیست که هزار و یک دلیل و توضیح برای امکان ناپذیری تقلب در سیستم انتخابات ایران به سوژه عرضه کنی، مهم این است که سوژه به کاندیدایی رای داده و حالا که آن کاندیدا رای نیاورده است، از آن رو که سوژه جز خود را نمی بیند می گوید “همه به کاندیدای مورد نظر من رای دادند” یا “کسی را ندیدم که به دیگری رای دهد”.

سوژه تقصیری ندارد. راست می گوید. چون سوژه است و لازمه سوژه بودن، فقط خود را دیدن است. در دنیای مدرن و برای سوژه، چیزی جز سوژه موضوعیت ندارد. همه چیز و همه کس،‌ سوژه است. سوژه، وقتی می گوید همه به موسوی رای دادند، دورویی نمی کند، خود را به کوچه علی چپ نزده است، دروغ نمی گوید. او فقط سوژه می بیند. او “باور” دارد که همه به کاندیدای او رای داده اند.

اجتماع سوژه ها و در کنار هم بودن آنها در کلنی هایی مثل نیمه شمالی و تا حدودی مرکز تهران(۴)، دانشگاهها، هیئتهای تحریریه مطبوعات،‌ محافل روشنفکری و… ، باعث هم افزایی این باور در آنها نیز می شود.

وجه مشترک تمام این کلنی ها، سخنگو بودن آنها است. قدرت، با آن کس است که “سخن” می گوید. در طرف دیگر، ۲۵ میلیون انسانی هستند که به کاندیدای دیگری رای داده اند، اما دچار لکنت زبان هستند. قبل از انتخابات، لکنت داشتند و بعد از انتخابات هم لکنت دارند. در این میان، سخنگو بودن سوژه ها و الکن بودن طرفداران کاندیدای دیگر، عامل دیگری در تقویت “باور”‌ سوژه ها به در اکثریت بودن است. این ۲۵ میلیون،‌ باید که زبان و سخنگویان خود را پیدا کنند و الا خطر دیکتاتوریِ اقلیتِ مبتلا به سوبژکتیویسم حاد،‌ جدی است.

امتیاز دیگر سوژه ها، پایتخت نشینی آنها است. استفاده از رانت زندگی در پایتخت، صدای اعتراض آنها را رساتر می کند ولی سکوت رضایت آمیز و مخلوط با لکنت اکثریتی که از رانت زندگی در پایتخت محروم هستند، صرفا به دلیل خارج از پایتخت بودن دیده نمی شود. البته بین پایتخت نشینی در دنیای مدرن و تبدیل شدن تام و تمام به سوژه، تلازم وجود دارد.

یک درجه پایینتر از فعلیت کامل سوبژکتیویته را در سوژه هایی می بینیم که در اقلیت بودن خود را پذیرفته اند اما رای خود را حاصل آگاهی و رای ۲۵ میلیون طرفدار کاندیدای دیگر را حاصل جهل، رای فروشی و … می دانند. متفرعنانی که ته دلشان دوست دارند هر رایشان برابر با رای پنج، ده یا بیست جنوب شهری و غیرتهرانی باشد.

پی نوشت:
—-
* این یادداشت کوتاه، بسط چند جمله نغز از دوست فلسفه خوانده ام علیرضا شفاه، در مورد انتخابات اخیر است. امیدوارم ایده او را خراب نکرده باشم.
۱- سوژه یا سوبژه را می توان با اغماض، «من نفسانی فردی» و سوبژکتیویسم را «اصالت من نفسانی فردی» ترجمه کرد.
۲- دانشگاه، به عنوان فضای آموزشی مدرن و محلی که علومی با مبادی پوزیتیویستی در آن آموزش داده می شود و شرنگ اومانیسم را در جان دانشجویان می نشاند.
۳- در اینجا، ژورنالیسم، به عنوان پدیده ای مدرن که به هیچ وجه صورت تکامل یافته و در امتداد کتاب، سخنرانی، منبر و تریبون نیست،‌ مورد نظر است.
۴- به یادداشت “بررسی آمار آرای احمدی نژاد در شهر تهران”، از همین وبلاگ رجوع کنید.

فرهاد مهراد، سید مرتضی آوینی و امام خمینی

مطلب زیر را در کتاب «سینما و افق های آینده؛ جست و جویی در آرا و افکار سیدمرتضی آوینی»(۱)، نوشته حسین معززی نیا(۲) خواندم. هم برایم تازگی داشت، هم خیلی جالب بود. شما هم بخوانید:

«او (سیدمرتضی آوینی) در خرداد سال ۱۳۵۷ ازدواج می کند. پس از ازدواج، به همراه همسر، پدر و مادر و خواهر و برادرش به آمریکا سفر می کند و چند هفته در خانه برادرش مصطفی آوینی اقامت می کند. برادرانش مصطفی و محمد، در آن ایام مشغول تحصیل در آمریکا بوده اند.
پس از بازگشت به کشور، در خیابان شریعتی، خیابان آمل خانه ای اجاره می کند و زندگی مشترکش را آغاز می کند. صاحب خانه، خانواده فرهاد مهراد خواننده مشهور آن سال ها بوده اند. بین آنها صمیمیتی به وجود می آید و بسیاری از شب ها فرهاد به خانه او می آمده. در یکی از همین شب ها فرهاد با شیفتگی نوارهای سخنرانی امام خمینی(ره) را برای او می آورد. در آن نوار، امام مردم را به شکستن حکومت نظامی، رفتن روی پشت بام ها و سر دادن نوای الله اکبر تشویق می کرده است.» (صفحه ۱۲۱)

پی نوشت:
۱- ناشر: مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی، چاپ اول، ۱۳۸۸
۲- حسین معززی نیا، منتقد سینما که در ماهنامه سوره به سردبیری سیدمرتضی آوینی قلم می زده است. او پس از شهادت مرتضی آوینی، با کوثر آوینی، دختر مرتضی ازدواج کرده است.

چشمه فصلی

پیدایت نیست
ناگهان انگار
آب شدی و در زمین رفتی
نه
انگار آب شدی و بخار شدی
فضا آکنده از تو است
تو را تنفس می کنم
و در ریه هایم فرو می دهم
و در دورترین سلولهای بدنم ذخیره می کنم
***
آب نشدی
آب بودی
چشمه بود چشمانت
نگاه می کردی و غسلم می دادی
جمعه ها به انتظار آب تنی در مردمک چشمهایت به پایان می رسید
و حالا که بیشتر از همیشه کدر شده ام، نیستی
جمعه و شنبه ای در کار نیست
تقویم و ساعتی در کار نیست
***
چشمه فصلی!
این فصل اگر فصل تو نیست
فصلت می آید و از ابرها فرو می ریزی
بر من می باری و دوباره جاری می شوی

خوش به حال دانیال نازی×

در طبقه آخر یک برج زندگی می کنم که بلندترین ساختمان محله است. بیشتر وقتها که کنار پنجره می روم، به این فکر می کنم که عاقبت روزی، احساس “دانیال نازی” بودن به من دست می دهد، به نطق می آیم، سرم را از پنجره بیرون می کنم و ماهها و سالها حرف فروخورده را با فریاد بیرون می ریزم. منتظر روز “به نطق آمدنم” هستم.
ببخشید که حدیث نفس می نویسم.
—-
*دانیال نازی، یکی از شخصیتهای داستان بلند “استخوان خوک و دستهای جذامی”، نوشته مصطفی مستور است که در داستان جدید او، “من گنجشک نیستم”، دوباره ظاهر شده است.

بررسی آمار آرای احمدی نژاد در شهر تهران

چکیده: بر اساس آمار وزارت کشور، در شهر تهران، از هر چهار نفر واجد شرایط رای دادن، تنها یک نفر به احمدی نژاد رای داده است.
—–
بر اساس آمار منتشر شده، در شهر تهران، جمعیت واجدان شرایط رای دادن، ۶۴۰۳۳۰۸ نفر بوده است، که از این تعداد، ۴۱۷۹۱۸۸ نفر در انتخابات شرکت کرده اند. بر طبق این آمار، در تهران، ۶۵٫۲۸ درصد واجدان شرایط در انتخابات شرکت کرده اند؛ یعنی حدودا از هر سه نفر، دو نفر.

تقسیم بندی آرای دو کاندیدای اصلی در بین ۴۱۷۹۱۸۸ نفر شرکت کننده در انتخابات، به شکل زیر بوده است:

محمود احمدی نژاد: ۴۳٫۳۰ (چهل و سه و سی صدم) درصد
(۱۸۰۹۸۵۵ رای از مجموع ۴۱۷۹۱۸۸ رای ماخوذه)
میرحسین موسوی:‌ ۵۱٫۸۳ (پنجاه و یک و هشتاد و سه صدم) درصد (۲۱۶۶۲۴۵ رای از مجموع ۴۱۷۹۱۸۸ رای ماخوذه)

رای ۴۳٫۳۰ (چهل و سه و سی صدم) درصدی احمدی نژاد، مربوط به شرکت کنندگان در انتخابات است وگرنه، اگر تمام واجدان شرایط را در نظر بگیریم، ۲۸٫۲۶ (بیست و هشت و بیست و شش صدم)درصد از شهروندان تهرانی به احمدی نژاد رای داده اند. یعنی به طور تقریبی از هر چهار نفر تهرانی، تنها یک نفر به احمدی نژاد رای داده است.

در شرایط موجود، می توان حدس زد و حس کرد که بیشترِ ۳۵ (سی و پنج)درصد واجد شرایطی که در تهران در انتخابات شرکت نکرده اند، در بحثهای عمومی، طرفدار مصلحتی میرحسین موسوی و مدعی تقلب در انتخابات باشند. نگارنده در میان آشنایان خود، کسانی را سراغ دارد که اصلا در انتخابات شرکت نکرده اند، اما در روزهای اخیر، در تجمعات حامیان موسوی حاضر شده و تابلوی Where is my vote  را بالا برده اند!

با توجه به اینکه بر طبق آمار منتشر شده، در حوزه شمیرانات، رای میرحسین موسوی تقریبا دو برابر احمدی نژاد و در حوزه شهر ری، رای احمدی نژاد تقریبا دو برابر موسوی بوده است و با توجه به اینکه درصد مشارکت در مناطق جنوبی تهران بیشتر از مناطق شمالی آن است، می توان گفت که به طور تقریبی در نیمه شمالی تهران از هر پنج نفر “واجد شرایط”، یک نفر به احمدی نژاد و در نیمه جنوبی تهران از هر دو نفر “واجد شرایط”،  یک نفر به احمدی نژاد رای داده است.

خلاصه اینکه، اگر در شهر تهران و به خصوص در مناطق شمالی آن زندگی می کنید، هیچ دلیلی ندارد تصور کنید که وزارت کشور مدعی است «شما و اطرافیانتان به احمدی نژاد رای داده اید». آمار وزارت کشور، خودش گویای این واقعیت است که از هر چهارنفر تهرانی، تنها یک نفر به احمدی نژاد رای داده است!

ضمن اینکه فضای روانی به وجود آمده در جامعه، در پی حوادث اخیر، در مجامعی مثل تاکسی ها، اتوبوسها، قطارهای مترو و … معمولا به همان یک نفر از چهار نفرها هم اجازه نمی دهد که رای خود را به احمدی نژاد اظهار کنند. بنابراین، این سئوال (البته همراه با اغراق) که «در اطراف من هیچکس به احمدی نژاد رای نداده است، پس او چگونه رای آورده است؟» در تهران و به خصوص مناطق شمالی آن، هیچ موضوعیتی ندارد. چرا که خود مجریان انتخابات هم ادعا ندارند که در تهران، بیشتر مردم به احمدی نژاد رای داده اند.

آرای احمدی نژاد و موسوی در شهر تهران

محمود احمدی نژاد: ۴۳٫۳۰ درصد (۱۸۰۹۸۵۵ رای از مجموع ۴۱۷۹۱۸۸ رای ماخوذه)
میرحسین موسوی:‌ ۵۱٫۸۳ درصد (۲۱۶۶۲۴۵ رای از مجموع ۴۱۷۹۱۸۸ رای ماخوذه)

امیدوارم تهرانیهایی که تصور می کنند رای اکثریت آنها به موسوی، به سبد احمدی نژاد ریخته شده است، به آمار بالا که وزارت کشور آن را منتشر کرده است توجه کنند.

سبزها و توهم در اکثریت بودن (ویرایش دوم)

توجه به نکاتی که در ادامه آمده است، به آن دسته از سبزها که تصور می کنند در اکثریت بوده اند کمک می کند تا با واقعیت کنار بیایند:

۱- در مرحله اول انتخابات سال ۱۳۸۴ (۲۷ خرداد)، اگر می خواستی فضای حاکم بر دانشگاهها و اینترنت را ملاک قرار دهی و آنچه را که در این دو فضا می گذرد، مشتی نمونه خروار از وضعیت جامعه به حساب آوری، مصطفی معین باید رئیس جمهور ایران می شد، اما دیدیم که پس از شمارش آرا، معین، رتبه پنجم را در میان کاندیداها احراز کرد. جالب اینجا بود که درصد بالایی از همان رای او، متمرکز در استان سیستان و بلوچستان بود و اگر بلوچها به او رای نداده بودند، او همین رتبه را هم احراز نمی کرد. معین، شاید اگر رتبه دوم یا سوم را بدست آورده بود می توانست دستکاری در آرای خود را بهانه بیاورد، ولی رتبه او به قدری پایین بود که ادعای دستکاری در آرای او، محلی از اعراب نداشت.

۲- در مرحله دوم انتخابات همان سال (۳ تیر)، اگر قرار بود خودروها و مغازه هایی که عکس کاندیداها را نصب کرده اند، ملاک قرار دهی، به نظر می آمد که اکثریت آرا با هاشمی رفسنجانی است. هرچند شاید خودروهایی که عکسی از هاشمی رفسنجانی را بر شیشه هایشان نصب کرده بودند، یک درصد از خودروهای متحرک در خیابانها نبودند، اما چشم ها را پر کرده بودند. اما همانطور که دیدیم در مرحله دوم انتخابات، احمدی نژاد با اختلاف زیادی نسبت به هاشمی رفسنجانی پیروز میدان شد.

۳- در ایام تبلغیات انتخابات، پیاده روهای حاشیه برخی میدانهای شهر در قرق طرفداران میرحسین موسوی بود و برخی خیابانها مثل نیمه شمالی خیابان ولیعصر، در ساعات پایانی روز شاهد ترافیک ناشی از حضور ماشینهای میرحسینی بود. اما مگر چند ماشین لازم است تا خیابانی را دچار ترافیک کرد؟ پیاده روهای میدان ولی عصر، فلکه صادقیه، میدان تجریش، میدان هفت تیر، میدان ونک و چند میدان دیگر در تهران را با چند نفر آدم می توان پر کرد؟ ۵۰۰ نفر؟ ۱۰۰۰ نفر؟ تو بگو ۳۰۰۰ نفر. هر چقدر هم که اصرار کنید، قبول نمی کنم که رقمی بیشتر از این تعداد، برای پر کردن پیاده روهای حاشیه میدان ها لازم باشد. به دوران دانش آموزی خود رجوع کنید. برای اینکه تصور کنید ۷۰۰، ۸۰۰ نفر، چه حجمی از جمعیت است، زمانی را که تمام دانش آموزان مدرسه تان در حیاط مدرسه به صف ایستاده بودند تجسم کنید. اگر در یک مدرسه دولتی درس خوانده باشید، نهایتا ۷۰۰، ۸۰۰ نفر در حیاط مدرسه بوده اند. حالا این جمعیت را در حاشیه میدان های اصلی شهر بریزید. انصافا در حدی که به چشم بیاید، حاشیه میدان ها را پر می کنند. آیا می توان نظر ۳۰۰۰ نفر را و تو بگو ۳۰ هزار نفر را به کل جمعیت یک شهر هشت میلیون نفری تعمیم داد؟

۴- به عکس تصوری که اصلاح طلبان همیشه سعی در القای آن دارند که تمامی طرفدارانشان انسانهایی بی نهایت مسالمت جو، صلح طلب و اهل منطق هستند و مخالفان شان انسانهایی به غایت خشونت طلب، فناتیک و فاشیست هستند، احساس عمومی جامعه چیز دیگری می گوید. در انتخابات امسال، طرفداران پر و پاقرص میرحسین موسوی، با خیال راحت، عکس کاندیدای مورد نظر خود را بر ماشینهایشان نصب کردند، پارچه ای سبز به دوش انداختند، لباس سبز پوشیدند و مچ بند سبز به دست بستند، بدون اینکه واهمه ای از آسیب رسیدن به ماشینهایشان داشته باشند، یا احساس کنند که ممکن است مورد تمسخر و تحقیر دیگران قرار بگیرند. اما از سوی دیگر، طرفداران زیادی از احمدی نژاد را می شناختم که از ترس پنچر شدن، خط افتادن روی بدنه یا شکسته شدن شیشه خودرویشان، از نصب عکس احمدی نژاد یا پرچم ایران به شیشه خودروهایشان خودداری کردند. در فضایی که شعارهایی مثل «هر کی که بی سواده، با احمدی نژاده» سر داده می شد، تعداد زیادی از احمدی نژادیها بودند که از ترس تحقیر،‌ تمسخر و حتی حمله فیزیکی گروهی از طرفداران کاندیدای مقابل، حاضر نبودند مچ بند پرچم ایران را به مچ هایشان ببندند. این دسته می گفتند ما که در روز انتخابات، رای خود را به کاندیدای مورد علاقه مان می دهیم، چرا برای خودمان دردسر درست کنیم؟ برایم خیلی جالب بود که یک روز در دانشگاه، دو نفر از هم کلاسی هایم، نظر مثبتشان نسبت به احمدی نژاد را به صورت راز مگو و درگوشی با من در میان گذاشتند! خلاصه اینکه، مدعیان مدارا و لیبرالیسم، فضایی از خفقان نرم را بر جامعه حاکم کرده بودند که جلوی ابراز وجود طرفداران احمدی نژاد را می گرفت. خفقان نرمی که البته در سر صندوقهای رای و موقع نوشتن نام احمدی نژاد بر برگه رای، دیگر وجود نداشت.

۵- سئوال. در روزهای آخر تبلیغات انتخابات، یعنی اوج تبلیغات، از میدانهایی مثل ولیعصر و ونک(که پاتوق چهره هایی تقریبا ثابت از طرفداران میرحسین موسوی و کروبی و جمعیتی اندک نسبت به کل جمعیت تهران شده بود) که دور می شدی و به محلهای پر رفت و آمد شهر که می رفتی، انصافا چند درصد از مردم را با مچ بند سبز می دیدی؟ بارها در ایستگاههای شلوغی مثل ایستگاه متروی میدان امام خمینی، این موضوع را چک کردم. گاهی حتی از هر صد نفر، یک نفر هم مچ بند سبز به دست نداشت. البته ممکن است بسیار کسان باشند که به میرحسین رای داده باشند و از عنصر سبز هم در پوشاکشان استفاده نکرده باشند، اما این توهم را که میرحسینی ها در اکثریت هستند، اِلمان های سبز رنگ پوشاک افرادی به وجود آورده بود که نسبت به کل جمعیت کوچه و خیابان ها در اقلیت بودند. سبزها توی چشم بودند ولی «توی چشم بودن»، «در اکثریت بودن» نیست.

سئوالی دیگر. به جز ساعات پایانی روز و نیمه شب که خیابانها جولانگاه طرفداران کاندیداها بود، در ساعات کاری روز و در مناطقی که زندگی جریان داشت، چند در صد از ماشینها عکس میرحسین یا پرچم سبز به همراه داشتند؟ آیا هیچ وقت در یک ترافیک سنگین، چنین چیزی را چک کردید؟

۶- در سال ۱۳۸۴، به عکس تصور رایج، پایگاه رای احمدی نژاد، شهرهای بزرگی همچون تهران، اصفهان،‌ مشهد و… بود. هر چه از شهرهای بزرگ به طرف شهرهای کوچک و روستاها می رفتیم از درصد آرای احمدی نژاد کم می شد و به درصد آرای هاشمی رفسنجانی افزوده می شد. در شهرستانها و روستاها، رسانه غالب، تلویزیون است و ضریب نفوذ روزنامه و اینترنت در بین مردم، نسبت به شهرهای بزرگ، کمتر است. در سال ۱۳۸۴، احمدی نژاد از این نظر برای شهرستانیها و روستاییها فردی مطلقا ناشناخته بود. اما در سال ۱۳۸۸ چطور؟ آیا احمدی نژاد به اندازه سال ۱۳۸۴ برای شهرستانیها و روستاییان ناشناخته است؟ با این حساب،‌ آیا افزوده شدن رای شهرستانها و روستاها به سبد رای احمدی نژاد با توجه به اینکه حالا او را در این مناطق نیز می شناسند، خیلی غیر عادی است؟

۷- چند روز پیش در مترو،‌ پسر جوانی وقتی مچ بند پرچم ایران را بر دستم دید به من گفت پدرم ۲۵ سال است که در هیچ انتخاباتی شرکت نکرده است، اما می خواهد در این دوره، از لج هاشمی رفسنجانی به احمدی نژاد رای دهد. آیا کسانی مثل این مرد که ۲۵ سال در انتخابات شرکت نکرده اند و حالا که آمده اند، به احمدی نژاد رای می دهند کم هستند؟

۸- هفته گذشته، در حالی که طرفداران میرحسین موسوی قصد داشتند برای مانور طرفداران، ورزشگاه یکصدهزار نفری آزادی را پر کنند (و البته به علت بازی ایران و امارات و قوانین فیفا که تا ۴۸ ساعت قبل از هر بازی بین المللی، ورزشگاه مربوطه باید در اختیار فیفا باشد موفق به این کار نشدند) تجمع عظیمی از طرفداران احمدی نژاد در مصلای تهران برگزار شد که در تخفیفی ترین تخمینها، حداقل سیصدهزار نفر در آن شرکت کردند.
مقایسه جمعیتی که در همین چند هفته اخیر در تبریز به استقبال میرحسین موسوی رفتند با جمعیتی که به استقبال احمدی نژاد رفتند نمونه ای دیگر است.
در حالی که در سفر هفته گذشته احمدی نژاد به اصفهان، تمام میدان امام خمینی و خیابانهای اطراف آن تا کیلومترها پر شده بود، در سفری که محمد خاتمی برای تبلیغ میرحسین موسوی به اصفهان رفت، تنها نیمی از میدان امام خمینی پر شده بود. چرا برای مقایسه طرفداران یک کاندیدا، به استقبالی که از هر دو کاندیدا در یک شهر و با فاصله زمانی کوتاهی انجام شده است نگاه نمی کنیم؟ (هرچند این مولفه هم، ملاک مطلق قضاوت در مورد حامیان یک کاندیدا نیست و صندوقهای رای، تعداد طرفداران واقعی یک کاندیدا را معین می کنند، اما برای نزدیک کردن ذهن به واقعیت، موثر است.)

۹- آیا اگر، در شمال و مرکز شهر تهران زندگی می کنیم و بر فرض در این مناطق، اکثریت با میرحسین موسوی است، به معنی این است که در مناطق پرجمعیتی مثل ورامین، پاکدشت، اسلامشهر و …هم میرحسین موسوی حائز اکثریت است؟ آیا اگر در شهر یزد، میرحسین موسوی اکثریت دارد به این معنا است که در مشهد و اصفهان هم اینگونه است؟ (خوشبختانه دیروز، جزئیات تعداد آرای کاندیداها در حوزه های ۱۱گانه استان تهران منتشر شد. بر اساس این آمار، تعداد آرای آقای موسوی در شهر تهران، حدود ۳۵۰ هزار رای، بیشتر از آرای دکتر احمدی نژاد است. امیدوارم تهرانیهایی که فکر می کنند رای آنها به میرحسین موسوی، به حساب احمدی نژاد ریخته شده است به این آمار توجه کنند.)

۱۰- اصولا، ادعای تقلب تعیین کننده و تاثیر گذار در انتخابات ایران، معلول نا آشنایی با مکانیسم انتخابات در ایران است. اگر تمام صندوقهای رای، پس از اخذ آرا، به نقطه ای مرکزی، مثلا وزارت کشور انتقال داده می شد و رای ها در آنجا، آن هم دور از چشم ناظران، شمارش می شد، می شد تصور کرد که امکان دستکاری در آرای مردم وجود دارد. اما وقتی حدود چهل و پنج هزار صندوق وجود دارد که برای شمارش آرای هر کدام از آنها، بین ده تا پانزده نفر عامل اجرایی و ناظر بومی شمارش آرا (اعم از ناظران کاندیداها، شورای نگهبان و وزارت کشور) وجود دارد، به این معنی است که در سرتاسر کشور، حدود ۵۰۰-۶۰۰ هزار نفر درگیر شمارش آرا هستند. راستش را بخواهید، تقلب عمده در انتخاباتی که ششصد هزار نفر در سطح کشور، در شمارش آن دست دارند و شاهد رای واقعی مردم هستند، هنر بالایی در حد هنر احسن الخالقین می خواهد.

۱۱- حدود پنجاه هزار ناظر از طرف آقای موسوی در صندوق های رای حضور داشته اند و پس از شمارش آرای هر صندوق با امضای خود، صورتجلسه آن را تایید کرده اند. بنابراین، ادعای کلی «تقلب در انتخابات»، کافی نیست. ای کاش یک نفر از این ناظران، به صورت مصداقی و مشخص، می گفت که چه فرد یا افرادی، چه زمانی، کجا و چگونه، آرای یک صندوق یا حوزه را دستکاری کرده اند.

وقتی جماعتی در این توهم باشند که در اکثریت هستند ولی در انتخابات، اکثریت را به دست نیاورند، خیلی راحت می توان آنها را به بازی گرفت. مردم ایران، منحصر به مردم شهر تهران یا دانشجویان برخی دانشگاهها نیستند.

تسلیت

انتلکتوئل های محترم
نخبه گان بزرگوار
روشنفکرهای از دماغ فیل افتاده
اسنوبیست های عزیز
بچه دبیرستانی های + ۲۰، ۴۰، ۶۰،… واحد پاس کرده
کابوستان تعبیر شد.
تسلیت!

احمدی نژاد پیروز انتخابات

تماس های مستقیم و با واسطه ام با دوستانم در ورامین، دماوند، قم، اصفهان، یزد، مشهد، ازگل (منطقه ای در شمال شهر تهران)، حکایتگر این است که احمدی نژاد در تمام این مناطق به جز ازگل، از نظر تعداد آرا، با فاصله تقریبا زیادی از میرحسین موسوی، اول است. در ازگل، پیشتازی با میرحسین موسوی است. منتظر مطالب بعدی در این زمینه باشید.

تکمیلی، ۲۳ خرداد، ساعت ۱:۳۰ بامداد: تماسهای چند ساعت پیش بنده با دوستی در استان کرمان، حاکی از این بود که احمدی نژاد در کهنوج، رفسنجان و سیرجان، با اختلاف زیادی از سایر رقبا جلوتر است. در یزد نیز با شمارش اولیه آرا، به نظر می رسد که بین دو کاندیدای مطرح، رقابت نزدیکی وجود دارد. از آنجا که سایتهای معروف خبری به نحو دقیق تر و مفصل تری در حال انتشار این اطلاعات هستند، از ادامه درج اینگونه اخبار در وبلاگ خودداری می کنم.

چرا سوداگران املاک به خون احمدی نژاد تشنه اند؟×

محسن مقصودی

یهودشناخت: شماره جدیدِ ماهنامه فرهنگی تحلیلی «راه» (که توسط تحریریه دوره چهارم مجله سوره منتشر می شود)، به مساله مسکن در ایران اختصاص یافته است. در ادامه، مقاله کوتاهی از این ویژه نامه را می خوانیم. در این مقاله، سه دلیل در پاسخ به سئوالی که عنوان مقاله است ارائه شده است.
——–

نیم نگاهی به تیتر روزنامه ها و خبرگزاری ها در چند ماه اخیر،‌ حاکی از تشویش ملموسی است که در اذهان طیفی از افراد مرتبط با بازار مسکن رخ داده است! لبه تند این اظهار نظرات، دولت نهم را نشانه رفته است که به طور خاص پس از بروز گرانی های مسکن در سال ۱۳۸۶، اقدام به «حضور جدی» در بازار مسکن کرده است. حضور جدی دولت در بازار مسکن نه به معنای وارد شدن به عرصه ساخت و ساز که به منظور بهره گیری از ابزارهای حاکمیتی، مدیریتی و مالکیتی به منظور پاسخ نیاز به مسکن است. با این اوصاف، دولت جای سازندگان مسکن را تنگ نکرده است؛ پس دلیل این همه مخالفت در چیست؟ دردنامه ای که اکثر قریب به اتفاق این افراد در قالب «نقدهای کارشناسی» به سیاست های دولت در بخش مسکن می سرایند، در نهایت به یک جا ختم می شود و آن اینکه:‌ “پس سهم ما در این میان چه می شود؟” به راستی این کدام سهم است که سوداگران املاک،‌ ناراحت از بین رفتن آن به دست دولت نهم هستند؟

سوداگران به کسانی گفته می شود که به جای سود متعارف تولید،‌ با بهره گیری از تورم ریشه دار در بازار زمین، کسب سود می کنند. طبیعی این شرایط، زمانی محقق می شود که سوداگران، مالکیت زمین را در اختیار خود داشته باشند. واگذاری زمین از سوی دولت های قبل به برخی سوداگران مسکن که بعضا خود را به عنوان انبوه ساز معرفی کرده اند،‌ مهم ترین سهم گم شده انبوه سازان در دولت کنونی است. وقتی کسی صاحب زمین باشد،‌ به تبع، صاحب سود ناشی از افزایش قیمت تورمی زمین نیز خواهد بود و البته این سود قابل چشم پوشی نیست،‌ شاید حتی برای من و شما! حال اگر خانه ای هم بر روی این زمین ساخته شود،‌ قیمت تورمی زمین هم بخشی از قیمت سرسام آور مسکن خواهد بود که متقاضی خرید باید از عهده آن برآید. اما وقتی بنا باشد که سازنده بر روی زمینی که به صورت اجاره بهای بلند مدت از سوی دولت به متقاضی نهایی واگذار شده،‌ پروژه ای را احداث کند طبعا از تورم زمین هم سودی نخواد برد و این سود به جیب متقاضی (مصرف کننده) می رود.

تسهیلات بانکی هم بخش دیگری است که دولت های قبل، بویژه دولت هشتم ارزانی این گروه می کرد. یعنی سازنده با بهره گیری از وام های کم بهره دولتی، حاشیه سود خود را بالا می برد. حال وقتی وام ساخت به جای انبوه ساز به خود متقاضی اعطا شد،‌ به تبع حاشیه سود هم به جیب متقاضی میرود نه انبوه ساز. این هم بخش دیگری از سهم گمشده سوداگران املاک است که نصیب متقاضی شده است.

همچنین وقتی زمین متعلق به سازنده باشد،‌ هزینه ساخت هم در اختیار سازنده قرار بگیرد،‌ سود ناشی از احداث پروژه هم به جیب سازنده خواهد رفت. اما در شرایطی که هم زمین و هم تسهیلات ساخت در اختیار متقاضی نهایی قرار می گیرد در نتیجه سود احداث پروژه هم به جیب متقاضی خواهد رفت و نه سازنده. این بخش سوم سهم سوداگران مسکن است که به جیب متقاضی می رود.

با این اوصاف،‌ سود ناشی از ساخت و ساز را شاید بتوان کماکان بالاترین سود در حوزه های مختلف اقتصادی کشور برشمرد، اما باید قبول کرد که وقتی کسی به سودهای چندصد درصدی عادت کند، دیگر پذیرفتن سودهای متعارف بازار برایش کمی دشوار خواهد بود و همین است که سوداگران بخش مسکن را به خون کسی که این سودها را از جیبشان به جیب متقاضی (مردم)، انتقال داده،‌ تشنه کرده است.

———
* عنوان اصلی این مقاله که در شماره ۱۱ ماهنامه راه، خرداد ۱۳۸۸ منتشر شده است، «چرا سوداگران املاک به خون او تشنه هستند؟» است.