انقلاب

مرگ بر قاعده بازی
مرگ بر کلیشه
مرگ بر عرف
مرگ بر عادت
مرگ بر عقل مصلحت اندیش

درود بر صرافت طبع
درود بر آشنایی زدایی
درود بر ساختارشکنی
درود بر ماجراجویی
درود بر دل به دریا زدن

مژده: مد جدید رسید؛ این بار یمن!

یکی از سرگرمیهای دوره ای بچه حزب اللهی ها، غیرت ورزیدن است. به این صورت که به طور متوسط، تقریبا هر سال یکبار، سوژه ای برای غیرت ورزیدن مُد می شود. سرگرمی خوبی است. دو، سه هفته، یکی دو ماهی بر و بچه ها سرگرمند و شور و هیجان دارند، بعد هیجان می خوابد تا مد جدیدِ غیرت ورزی برسد.
بعضی از مدها، مدهای ماندگار و تجدید شونده هستند. هرچند وقت یکبار، بعد از قدیمی شدن، دوباره مورد اقبال قرار می گیرند. این مدها مثل شلوارهای دم پا گشاد هستند که هر چند سال یکبار، دوباره مد می شوند. غیرت ورزی برای فلسطین و لبنان از این دسته مدها هستند. مدهایی که هیچ وقت قدیمی نمی شوند.
مدهایی هم هستند که می آیند، همچون جرقه ای می درخشند و می روند. البته ابتلا به مدپرستی افراطی اجازه نمی دهد که بعضی از اینها برای من یکی دِمُده شوند. تا جایی که در عمر ۳۰ ساله ام به یاد دارم به ترتیب اینها مدهای غیرت ورزی غیر ماندگار بوده اند:
– مصر: پس از ترور انورالسادات تا چند سالی کم و بیش مد بود.
– افغانستان: اشغال توسط شوروری
– کشمیر
– عربستان: پس از کشتار ۴۰۰ نفر از حجاج عمدتا ایرانی در سال ۱۳۶۶
– قضیه سلمان رشدی.
– بوسنی و هرزگوین: اینجا را حتما بخوانید. ابتلا به بیماری خودآزاری باعث می شود هر چند ماه یکبار آن را بخوانم.
– الجزایر: وقتی پیروزی اسلامگرایان در انتخابات با کودتا باطل شد.
– چچن: قبل از اینکه روسیه بخواهد برایمان نیروگاه بسازد!
– افغانستان: اشغال توسط آمریکا
– عراق: اشغال توسط آمریکا
و حالا اینطور که شواهد و قراین نشان می دهند پس از گذشت نزدیک به یک سال از دِمُده شدن مد قبلی (غیرت ورزی برای غزه)، مد جدیدی در راه است: غیرت ورزی برای شیعیان یمن. پس بچه ها خوشحال باشید که خوراک دو سه هفته سرگرمی و شور و تخیله هیجان فراهم است. راستی آدرس سفارت یمن و عربستان کجاست؟

اربابان فراماسونری و انتخابات دهم؟

مقاله جدید سایت آقای عبدالله شهبازی، مطلبی است دو قسمتی با عنوان «فراماسون ها نیز هستند!». بنده نقد خاصی بر بخش اعظم این مقاله ندارم. مطمح نظر من در یادداشت زیر، صرفا انگاره ای است که مطلع و مقدمه مقاله جدید آقای شهبازی در صدد القای آن است و با توجه به حال و هوای اخیر سایت ایشان و همچنین بولد بودن قسمت زیادی از همین مقدمه، ای بسا که کل مقاله به خاطر جا انداختن انگاره مفروض در مقدمه آن نوشته شده باشد.

یادداشتها و مقاله های چند ماه اخیر سایت ایشان را به عنوان زمینه و کانتکست مقاله جدید در نظر بگیرید و حالا مطلع مقاله مذکور را بخوانید:

«اندکی پیش از دهمین دوره انتخابات ریاست‌جمهوری، زمانی که فعالیت پرشور ستادهای انتخاباتی در مراحل آغازین خود بود، وبلاگی راه‌اندازی شد با نام «فراماسونری چیست؟» عنوان دوّم وبلاگ چنین است: «پژوهشی منطقی بدون پیشداوری در زمینه سازمان فراماسونری جهانی و فراماسونری در ایران». [۱] اوّلین مطلب وبلاگ فوق به پنجشنبه ۱۴ مه ۲۰۰۹/ ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۸ تعلق دارد. این وبلاگ را باید نخستین اقدام فراماسون‌ها برای اعلام حضور در ایران در تاریخ سی ساله پس از انقلاب ارزیابی کرد. از این منظر، وبلاگ فوق حائز اهمیت تاریخی است.

وبلاگ ماسون‌های ایران تا امروز آزادانه، بدون فیلترینگ، به فعالیت خود ادامه می‌دهد. این در حالی است که نه تنها وبگاه من بلکه تعداد قابل توجهی از وبگاه‌های تخصصی انگلیسی‌زبان در زمینه شناخت صهیونیسم و فرقه‌های رازآمیز ماسونی و شیطان‌پرست، که هیچ ربطی به مسائل ایران ندارند و تنها به کار محققان می‌خورند، به نحوی غیرقابل توضیح فیلترند. [۲]

من طرفدار فیلترینگ نیستم. مسدود کردن وبگاه‌ها و وبلاگ‌ها ناممکن و غیرعقلایی است؛ تنها مبالغی هنگفت از کیسه این ملّت خارج می‌کند و به جیب برخی شرکت‌های داخلی و خارجی می‌ریزد. طبعاً دلالان این شرکت‌ها، که از این طریق سودهای میلیاردی می‌برند، باید مبلغان و مدافعان سرسخت «فیلترینگ» باشند. سخنم بر سر این رفتار دوگانه است: «سنگ را بسته و سگ را رها کرده‌اند.»

برای فراماسونری در ایران امروز اهمیتی قائل نیستم. کانون‌هایی که در پس ماجرا هستند اهمیت‌شان بیش از فراماسونری است که تنها یکی از نمودهای عملکرد این کانون‌هاست. گفته بودم این روزها «یوم تبلی السرایر» است.[۳] هیچگاه کانون‌های پنهان و ارتباطات به شدت استتار شده را چون امروز آشکار ندیده بودم. دیروز گمان می‌بردم فراماسونری به پیش از انقلاب تعلق دارد، زیرا تداوم این سازمان را پس از انقلاب، با همان شکل و شمایل و مناسک، پرمخاطره و از اینرو نامعقول می‌دانستم؛ امروز می‌بینم ماسون‌ها در ایران هستند و اینک دعوت خود را آشکار می‌کنند.

چرا این وبلاگ از ۲۴ اردیبهشت، در آستانه انتخابات اخیر ریاست‌جمهوری، آغاز به کار کرد؟ در آن زمان کسی از حوادث پسین خبر نداشت و مخاطرات و آشوب‌های بعد مکشوف نبود. این اعلام موجودیت با اتکاء بر کدام تأمین و با کدام پشتوانه سیاسی صورت گرفت؟ شاید «سناریونویسان» از پیش می‌دانستند چه خواهد شد و شروع کار وبلاگ فوق، به عنوان اوّلین نمود حضور فراماسونری در ایران پس از انقلاب، به دلیل این آگاهی است.» (پاورقیها را در سایت عبدالله شهبازی ببینید.)

با در نظر گرفتن زمینه ای که متن فوق در آنها به نگارش درآمده است و همینطور کنایه ها و اشارات مندرج در خود متن، می توان ادعا کرد در میان تمام انگیزه هایی که به نوشته شدن آن انجامیده اند، یکی از انگیزه ها، القای این انگاره است که پیروزی به زعم آقای شهبازی متقلبانه و کودتاگونه دکتر احمدی نژاد در انتخابات اخیر، حاصل برنامه ریزی کانونهای توطئه گری است که فراماسونری را اداره می کنند.

انگاره مذکور، زمانی می توانست قابل تامل و احتمالا درست باشد که فرض بنیانی آن درست باشد. یعنی این ادعا که وبلاگ «پژوهشی منطقی بدون پیشداوری در زمینه سازمان فراماسونری جهانی و فراماسونری در ایران»، اولین حرکت اینترنتی است که فراماسونهای ایرانی برای تطهیر و تبلیغ خود راه انداخته اند و شروع آن هم با ایام انتخابات ریاست جمهوری دهم مقارن بوده است. اما متاسفانه این ادعا صحت ندارد.

بنده، یک سایت اینترنتی فارسی سراغ دارم که بیشتر از ۴ سال از استقرار آن در اینترنت می گذرد و در آن، چهره مثبتی از فراماسونها ارائه شده است و مدیر آن هم مدعی ارتباط با فراماسونهای ایرانی است. البته کاملا ممکن است یک جستجوی همراه با حوصله، به پیدا شدن سایتها یا وبلاگهای دیگری در این مورد نیز منجر شود.

نام سایت مورد اشاره بنده، Freemasonry In Iran (فراماسونری در ایران) است با این آدرس:
http://www.freemasonry.netfirms.com/

آشنایی بنده با سایت مذکور به این نحو بود که فردی که خود را آرش معرفی کرده بود (و البته در کنار آدرس ایمیل اش نام او علی تهرانی* است) طی ایمیلی به تاریخ ۲۷ ژوئن ۲۰۰۵، ۶ تیر ۱۳۸۴ خطاب به من چنین نوشته بود:

«سلام دوست عزیز من آقا حامد
من برای اولین بار وبلاگ شما را خواندم. من آرش هستم و تا ۳ سال گذشته یک بسیجی بودم و به این هم افتخار می‌کردم. اما یکدفعه همه چیز از این رو به اون رو شد که حالا دلیلش رو برات می‌نویسم.
تقریبا از ۱۰ سال قبل من شروع به مطالعه و تحقیق راجب فراماسونری کردم و در این کار فقط به کتابها اتکا نکردم بلکه مقالات خارجی را مطالعه کردم، با چند لژ و گراند لژ فراماسونری بوسیله ایمیل تماس گرفتم و تعداد زیادی سوال از آنها کردم و…
کار به جایی رسیده بود که کافی بود صحبتهای یک نفر رو بشنوم تا بفهمم فراماسون هست یا نه حتی اگه حرفاش اصلا هیچ ربطی به فراماسونری نداشت. تا اینکه از همین طریق یعنی گوش کردن به حرفهای یک نفر به اون شک بردم و کم‌کم به اون نزدیک شدم. با اطمینانی که به من داشت من رو به یکی از دوستان ماسون خود معرفی کرد و پس از چند جلسه صحبت با ایشان با عده دیگری از ماسونهای داخل ایران نیز آشنا شدم.
ضمن اینکه به شما دوست عزیز اطمینان می‌دهم که درباره راست و دروغ بودن صحبت اشخاص مختلف من از هر کسی حساستر هستم (با توجه به تحقیقی که در فراماسونری کردم) به شما اطمینان می‌دم که تحقیقاتم کاملا صحیح و مطابق حقیقت هست و دیگه بهش شک ندارم. برای اینکه نتیجه تحقیق منو در این مورد ببینی به سایت زیر برو :
www.freemasonry.netfirms.com
امیدوارم به زودی دوستای خوبی برای هم بشیم .
و با امید به اینکه دوستان وطن پرستی مثل شما بر پایه نوشته های چند کتاب (که با اهداف مغرضانه نوشته شده) در مورد هر مساله ای آنطور که شایسته نیست صحبت نکنند.
باتشکر و خدانگهدار»

البته سایت مورد اشاره آرش، محتوای چندانی ندارد و مدتها است که به حال خود رها شده است. کما اینکه وبلاگ مورد اشاره آقای شهبازی هم تقریبا فاقد مطالب جدیدی در مورد فراماسونری است و اطلاعات سوخته ای را که در مورد فراماسونری در کتابهای به فارسی منتشر شده وجود دارد با رویکرد دفاع از فراماسونری سر هم بندی کرده است. نکته اینجاست که اهل فن، به راحتی می توانند تاریخ تاسیس سایت «فراماسونری در ایران» را متوجه شوند و حتی اگر تاریخ ارسال ایمیل فوق، یعنی ۶ تیر ۱۳۸۴، روز تاسیس این سایت باشد، بیشتر از چهار سال از تاسیس آن می گذرد.

______
پی نوشت:
*نام «علی تهرانی»، برای من یاد آور نام «حمید تهرانی» نویسنده گزارش
Iranian anti-Semitic Bloggers: From Mickey Mouse’s Plot to Gaddafi’s Jewishness (وبلاگنویسهای سامی ستیز ایرانی: از طرح میکی موس تا یهودیت قذافی) مندرج در آدرس http://hnn.us/articles/50535.html است که در آن بیشتر از همه به وبلاگ «یهودشناخت» اشاره شده است. والله اعلم.

مطلب مرتبط: شهید آیت، میرحسین موسوی و فراماسونری

سپیده دم ابدی

امروز از صبح تا حالا تو خانه باغ پدربزرگم در روستای بیده (میبد یزد) بین سالهای ۱۳۶۲ تا ۱۳۷۳ول گشته ام. خانه باغ و روستایی که شهریورماه های کودکی مان را و ماههای موشک باران تهران در زمستان ۶۶ و بهار ۶۷ را در آن گذراندیم. خانه باغی که حالا سالهاست نه صاحبش هست، نه درختهای انارش. قلبم از جا دارد کنده می شود.
هیچ وقت لذت آن سپیده دمِ ساکت و شیری رنگ و خنکِ اواخر فروردین یا اوایل اردیبهشت ۱۳۶۷را فراموش نمی کنم.
فقط من، پسر بچه ۸ ساله بیدار شده بودم. همه اهالی خانه خواب بودند؛ بابابزرگ و مادرجون و مادربزرگ (مادرِ مادرجون)، سه خاله ام و بچه هایشان (که بزرگترینشان آن موقع ۱۲ ساله بود)، مادرم و برادرهایم. پدرها، البته نبودند. مانده بودند تهران و هرچند وقت یکبار یکی شان سر می زد.
خواب آلود، از لابه لای آدمهایی که به ردیف خوابیده بودند به آرامی رد شدم و از اتاق خارج شدم. در سکوت شیری رنگ و خنک، لب ایوان خانه گلی ایستادم و چشم انداز را تماشا کردم. باغ را. درختِ بهِ مقابل ایوان، پر از شکوفه های سفید بود. بوته بزرگ گل سرخ کنار آن، مملو از غنچه های تازه باز شده بود. شاخه های درختهای انار، پر از گل انار بودند. جوی آب پایین ایوان، جاری بود. آب از باغ مجاور می آمد و از باغ ما رد می شد تا به باغی برسد که نوبت آبیاری اش بود. متوجه شدم که فقط من بیدار نیستم. یکی از دخترخاله های کوچکترم هم بدون سر و صدا بیدار شده بود و آن پایین نزدیک بوته بزرگ گل سرخ داشت می پلکید. قرار بود این سکوت رویایی نشکند. پس از مدتی، دختر خاله از پله ایوان بالا آمد و بدون هیچ حرفی رفت داخل یکی از اتاقها تا به ادامه خوابش برسد. من هم بعد از چند دقیقه رفتم سر جایم بین جماعت خواب و به خوابیدنم ادامه دادم.
نمی دانم در این لحظه چه چیزی بود. اما این لحظه در عین گذرا بودن، برایم یک لحظه ابدی است. احساسم چندان قابل توضیح نیست: انگار که این لحظه هنوز وجود دارد، منتها جایی در گذشته هاست و هیچ جور نمی توان به آن دست زد. 
امروز همه اش توی این عوالم بودم. همزمان، خواندن کتابی هم که دست گرفته ام تمام می شود. آخرین جمله کتاب به قدری مناسبت دارد که هاج و واج می مانم: «استاکر (در فیلم استاکر تارکوفسکی) در اتاق آرزوها به همراهانش می گوید: “به گذشته فکر کنید. یاد گذشته آدم را بهتر و مهربانتر می کند.”». به این همزمانیها زیاد اهمیت می دهم. رویدادها هرچه تصادفی تر، بااهیمت تر.

جن زدگی

در نزدیک به دو سال گذشته، تعداد زیادی از یادداشتهای این وبلاگ، تحت تاثیر نوعی جن زدگی ناخواسته و بی سابقه نوشته شده اند. امروز صبح، سعی کردم با گشتی در آرشیو وبلاگ، بیشتر این دسته از یادداشتها را «غیر قابل نمایش» کنم. به طور کلی در حال مقاومت در برابر وسوسه تعطیلی این وبلاگ، بعد از هفت سال هستم.

چند سطر از یک کتاب

«نشانه های دیداری را به یاری آنچه می دانیم و آنچه بدان باور داریم می بینیم. به این اعتبار، دیدن تا همان حد که پدیده ای است زیست شناسیک (زیست شناسانه)، پدیداری فرهنگی نیز هست. در آزمایشی مشهور در آغاز دهه ۱۹۲۰، ویلیام هودسن به افراد چند قبیله آفریقای مرکزی، عکس ها و تصاویری نشان داد. تقریبا تمام افراد نتوانستند با دیدن این تصاویرِ دو ساحتی (دو بُعدی)، ساحت سوم (بُعد سوم) یا ژرفای تصویر را تشخیص دهند یا در ذهن خود بیافرینند. تنها افراد معدودی قادر به این کار شدند، اما اکثریت ناتوان چندان قاطع بود که هودسن را به این نتیجه رساند: کشف ژرفای تصویر، نکته ای مرتبط با ادراک حسی آدمی نیست، بل مساله ای است فرهنگی و آموزشی.
این نتیجه گیری با توجه به تاریخ نقاشی بیشتر قطعی و محکم می شود: ژرفای تصویر به گونه ای خاص در آغاز رنسانس اهمیت یافت.»
(بابک احمدی، از نشانه های تصویری تا متن، نشر مرکز، چاپ هشتم، صفحه۲۰)

امروز بشریت…

«خدا مرده است، مارکس مرده است، خودم هم حال چندان خوشی ندارم.»

این جمله را رابرت استم، در کتاب «مقدمه ای بر نظریه فیلم»، در حاشیه بحث از «پست مدرنیسم» آورده بود. گویا کنایه معروفی است. برایم جالب بود. نفهمیدم گوینده اش چه کسی است، اما انگلیسی اش می شود:

God is dead, Marx is dead, and I’m not feeling that good myself

آش

برادرم: عموجون! اینجوری دولا نشو! خطرناکه. می دونی اگه خدای نکرده، از این بالا پرت بشی پایین چی می شه؟
احمدرضا: آره می دونم. اگه پرت بشم، کله ام «آش» می شه.

دو فیلم «پیش از طلوع» و «پیش از غروب» /Before Sunrise and Before Sunset

فیلمنامه و کارگردانی: ریچارد لینکلیتر/Richard Linklater
مدت «پیش از طلوع»:  ۱۰۵ دقیقه
مدت «پیش از غروب»: ۸۰ دقیقه
کشور «پیش از طلوع»: آمریکا، اتریش، سوئیس
کشور «پیش از غروب»: انگلیس، فرانسه
سال تولید فیلم اول: ۱۹۹۵
سال تولید فیلم دوم: ۲۰۰۴
——-
این دو فیلم را چند ماه پیش دیدم. دو فیلمی که از تماشای آنها به قدری لذت بردم که تا سه چهار هفته دلم نیامد هیچ فیلم دیگری ببینم و ندیدم.  «پیش از غروب»، ادامه «پیش از طلوع» است. یعنی اگر کسی اول «پیش از غروب» را ببیند، چندان از آن سر در نخواهد آورد و لذت نخواهد برد. تولید این دو فیلم، نه سال از یکدیگر فاصله دارد و داستان فیلم دوم هم نه سال بعد از داستان فیلم اول است. لینکلیتر، فیلم دوم را به گونه ای تمام کرده است که می توان امیدوار بود که قسمت سومی هم برای این دو فیلم ساخته خواهد شد. به امید آن روز!
اگر از آن آدمهایی هستید که به نابگرایی سینما و خاصگی هنرها اهمیت می دهید و سر تا ته فیلمها را با عینک منتقدانه می بینید، از این دو فیلم لذت نخواهید برد و احتمالا این ایرادها را از آن خواهید گرفت: فقط دیالوگ بود، سینما نبود، به تصویر متکی نبود و… خوب تا حدی درست هم می گویید. اما من می گویم: دیالوگهای فیلمها محشر بود، نویسنده فیلمنامه شان، یک نابغه است. نابغه ای است که پیچیدگیها، روانشناسی و چَم و خَم رابطه بین زن و مرد را خوبِ خوب فهمیده است. بازیها هم عالی بودند. من که با این دو فیلم زندگی کردم. نمی توانم زیاد توضیح بدهم ولی اگر از آن آدمهایی هستید که از دیدن نقاشیهای امپرسیونیستی لذت می برید، به احتمال زیاد از دیدن این دو فیلم لذت خواهید برد.
چه این را اشکال بدانیم و چه اشکال ندانیم، دیالوگهای این دو فیلم به قدری زنده هستند که می توان فیلمنامه شان را به تنهایی به عنوان یک اثر ادبی، مثل نمایشنامه خواند و از آنها لذت برد که خوشبختانه ترجمه فارسی آنها هم در ایران در قالب کتاب منتشر شده است. البته توصیه می کنم لذت دیدن خود فیلمها را فدای خواندن فیلمنامه شان نکنید.
نکته جالبی که در سایت imdb در مورد این دو فیلم دیدم، مشارکت دو شخصیت هر دو فیلم یعنی Ethan Hawke (در نقش جسی) و Julie Delpy (در نقش سلین) با لینکلیتر در نوشتن فیلمنامه فیلم دوم است. به هر حال زنده باد آقای ریچارد لینکلیترِ آدم شناس!

دشمن پشت دروازه ها/Enemy at the Gates

فیلمنامه و کارگردانی: ژان ژاک آنو/Jean-Jacques Annaud
مدت: ۱۳۱
کشور: آمریکا، آلمان، انگلیس، ایرلند
سال تولید: ۲۰۰۱
——
فیلمی خوش ساخت و سرگرم کننده از کارگردان «نام گل سرخ» در مورد نبرد استالینگراد در سال ۱۹۴۳. نبردی که شکست آلمان در آن، سرآغاز ناکامیهای هیتلر قلمداد می شود.
فیلم چهار شخصیت اصلی دارد: واسیلی زیتسف(Jude Law) که قهرمان فیلم است و نقش یک تک تیرانداز ماهر روس را بازی می کند، تانیا (Rachel Weisz)، کمیسر دانیلف (Joseph Fiennes) و سرهنگ کونیگ (Ed Harris) که این آخری ضدقهرمان فیلم است و نقش یک تک تیرانداز ماهر آلمانی را بازی می کند.
نکته جالب اینجاست که در اواسط فیلم متوجه می شویم دو نفر از سه شخصیت اصلی و مثبت فیلم یهودی هستند و بیانیه ای صهیونیستی هم از زبان تانیا صادر می شود که فلسطین، سرزمین اصلی ماست و تنها جایی است که ارزش دارد برای آن جان بدهیم و…
نکته ای که باعث شد این یادداشت را بنویسم، حال و هوای موسیقی فیلم بود که هم موسیقی فیلم «فهرست شیندلر» را تداعی می کرد و هم موسیقی سرود ملی رژیم صهیونیستی را. احتمالا اسرائیلی ها و صهیونیستها وقتی این فیلم را می بینند، فیلم اثر بیشتری روی آنها خواهد گذاشت و حظ بیشتری از آن خواهند برد!
با اینکه «دشمن پشت دروازه ها»، در مورد نبردی است که کمونیستهای شوروی آن را حماسه ای متعلق به خود می دانستند، فیلم به صورت همزمان هم آلمانیها را وحشی نشان می داد و هم کمونیستهای حاکم بر ارتش شوروی را.