خوش به حالتان

خوش به حالتان که فکر می کنید بر احوال عالم موثرید
خوش به حالتان که جواب سئوالهای مهم را در جیبتان دارید
خوش به حالتان که راه درست را با قاطعیت تشخیص می دهید
خوش به حالتان که راحت قضاوت می کنید
خوش به حالتان که چیزی برایتان مبهم نیست
خوش به حالتان که اینقدر اعتماد به نفس دارید
خوش به حالتان که زیر پاهایتان محکم است
خوش به حالتان که نفس لوامه تان بر شما سوار نیست
خوش به حالتان که فقط نگاهتان روبه جلو است
خوش به حالتان که می توانید تخت گاز برانید
خوش به حالتان که اسیر احساسات پست و سخیف نیستید
خوش به حالتان که می توانید عواطف خود را کنترل کنید
خوش به حالتان که قرص و محکمید
خوش به حالتان که مَردید

اینها را به خودت گرفتی دوست عزیز؟ اشتباه نکرده ای. بله درست خود تو منظور من هستی. خود تویی که می دانم گهگاه به اینجا سر می زنی. خوش به حال تو!

اگر «طهران، تهران» به سفارش میراث فرهنگی تولید شده بود

فیلم دو اپیزودی «طهران، تهران» و مخصوصا اپیزود اول آن، بی برو و برگرد یک افتضاح به تمام معنا است. مطمئن هستم داریوش مهرجویی، کارگردانِ اپیزود اول، سر صحنه، دکوپاژ که هیچ (چون ماشاءالله هزار ماشاءالله کارگردانی بدون برگه دکوپاژ در سینمای ایران طبیعی است!)، حتی طرح خلاصه فیلمنامه را در دست نداشته است. همراه داشتن متن فیلمنامه پیش کش! بازیها هم آنقدر لوس و یخ و آبکی هستند که نمی توان با توجیهاتی مثل این که شیوه کارگردان در این فیلم بداهه سازی بوده است روی بی قیدی حضرت استاد ماله کشید. صفتهایی همچون «شلخته»، «یرخی» و «دیمی» (و البته برخی صفتهای مگو!)، با دیدن این فیلم در ذهن بیننده جان می گیرند.

بعد از حدود دو ماه، هنوز وقتی به برخی صحنه های فیلم فکر می کنم، حالم به هم می خورد! مثلا باور نکردنی است که سکانس غذا خوردنِ سالخوردگان در رستوران، اینقدر بزن در رویی و بساز و بفروشی ساخته شده است: هفت هشت تا پیرمرد و پیرزن که پایشان لب گور است و به طور حتم هر کدامشان رژیم غذایی ویژه ای دارند … ولش کن بابا! فیلم آنقدر افتضاح است که اصلا نیازی به توضیح و تبیین ندارد و مرا ببخشید که جور دیگری در مورد این فیلم نمی توانم بنویسم. باور کنید اگر اسم گنده ای همچون «داریوش مهرجویی» روی این فیلم نبود، بسیاری از تماشاگران به خودشان حق می دادند … (ادامه این جمله را با تذکر به جای یکی از دوستان حذف کردم). افسوس که مقهور نامهایی هستیم که بادکنکی بزرگ شده اند. راستی تا کی باید سایه بتهای بزرگی همچون «داریوش مهرجویی» بر سر سینمای ایران سنگینی کند؟

***
فیلم بساز و بفروشیِ فوق الذکر، به سفارش شهرداری تهران تولید شده است! «بساز و بفروشی» که می گویم با عنایت به ساختار و کارگردانی فیلم است و الا اگر بخواهیم وارد بحث مضمون و محتوای فیلم و به خصوص اپیزود دوم آن (به کارگردانی مهدی کرم پور) بشویم، باید از کلاه گشادی بگویم که عوامل فیلم بر سر مسئولان ارزشی شهرداری گذاشته اند. می توانم تصور کنم که برای اپیزود دوم با چنین توجیهاتی مسئولان ارزشی را تلکه کرده اند: می خواهیم فیلمی بسازیم که در آن جوانانی با ظاهر آن چنانی، قصد دارند ترانه ای اجرا می کنند که مضمون آن در این باره است که جوانان امروزی که نسل قبلی آنها را سوسول(!) می دانند اگر جنگی برای کشور پیش بیاید مثل جوانان دهه ۱۳۶۰ جانفشانی خواهند کرد و راه شهدا را ادامه خواهند داد و … اما در عمل چه پیش آمده است؟ عوامل فیلم در ازای دادن این باج کوچک و شعاری به مسئولان ارزشی شهرداری، همان تصویر کاریکاتوری از مذهبیها و حزب اللهی ها را که سالها است در سینمای ایران ترویج می شود تکرار کرده اند: رانت خور و گردن کلفت و صاحب ثروت باد آورده، قشری و سطحی و ظاهربین، بی توجه به خواسته نسل جوان، محدود کننده آزادی جوانان، بی توجه به عواطف زنان و…
***
جنجالی را که بر سر اعطای وام به هدیه تهرانی توسط سازمان میراث فرهنگی درگرفته بود یادتان هست؟
***
آن دلسوزان بیت المال که سازمان میراث فرهنگی و مشایی و رئیس جمهوری و… را به خاطر اعطای وام به هدیه تهرانی، آماج شدیدترین حمله ها قرار دادند، حالا کجا هستند تا شهرداری را به خاطر دور ریختن بیت المال برای چنین فیلم مزخرفی توبیخ کنند؟ چرا صدایی از کسی در نمی آید؟ و این در حالی است که هزینه اعطا شده به هدیه تهرانی، «وام» است و فرض بر آن است که به بیت المال پس داده خواهد شد، اما هزینه ای که شهرداری برای این فیلم پرداخت کرده است چطور؟ خوب می توانم تصور کنم اگر این فیلم به سفارش میراث فرهنگی تولید شده بود، این روزها به خاطر هر دو اپیزودش، چه فریادهای «وا بیت المالا»یی که به آسمان بلند نبود.

یادداشت تکمیلی/۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۹: یادم رفت اشاره کنم که در اپیزود اول فیلم، در سکانس بازدید از برج آزادی، به اسم مهندس «حسین امانت» اشاره شد و تجلیل کم نظیری از او صورت گرفت. حسین امانت، از سران فعلی فرقه صهیونیستی بهائی است و معمار و طراح بناهایی همچون بیت العدل اعظم بهائیان و مرقد علی محمد باب در حیفا است. واقعا دست مریزاد به مسئولان فرهنگی شهرداری که تجلیل از یک بهائی سرشناس را اینطور داخل پاچه شان کرده اند!

مطلب مرتبط: پوپک و مش ماشاءالله، دن کیشوت ها و آسیاب های بادی

روبان سفید: آلمانِ خودباخته و تحقیر شده

از روبان سفیدِ «میشل هانکه» (برنده نخل طلای کن ۲۰۰۹) خوشم نیامد. فیلم، روستایی آلمانی را در حدود سال ۱۹۱۴ نشان می دهد. در ابتدای فیلم، راوی که معلم جوان روستا در آن سال بوده است و حالا صدای دوره پیری او را می شنویم می گوید در آن سال وقایعی در روستا روی داد که مرور دوباره آنها می تواند توضیحی برای حوادثی باشد که بعدها بر سر کشور آمد(نقل به مضمون). یعنی روستای نمایش داده شده در این فیلم، مشتی نمونه خروار از جامعه آلمان در دهه ۱۹۱۰ است. آن وقت در فیلم، با دو نسلِ والدین و فرزندان آلمانی مواجهیم که قساوت، بی رحمی، سردی، کینه جویی، تعصب، جنایت، بی عاطفگی و فساد از سر و رویشان می بارد. نمونه چنین تصویری از آلمان را بارها دیده ایم. مثلِ تصویر پلشت و مشمئز کننده ای که از مردم و فرهنگ آلمان در رمان و فیلم «طبل حلبی» نوشته گونترگراس آلمانی ارائه شده است.
تا کی قرار است توی سر آلمانیها زد؟ تا کی قرار است تاریخ و فرهنگ آنها را اینگونه به لجن کشید؟ تا کی قرار است به خاطر هیتلر، توی سر آنها زد؟ در سالهای بعد از جنگ جهانی دوم، چه بر سر این ملت آورده اند که خودشان، پیشتاز تحقیر خودشان شده اند؟
انگار نه انگار که این آلمانِ خشن، بی عاطفه و فاسد، همان آلمانی است که با چهره هایی همچون باخ و بتهوون و شومان و واگنر و مندلسون و برامس و هندل و… مهد هنر موسیقی بوده است.
یک فلسفه غربی است و یک سرزمین آلمان. به جز دکارت، کدام یک از غولهای فلسفه غرب، آلمانی نبوده اند؟ از کانت و لایبنیتس بگیر تا هگل و فویرباخ و مارکس و نیچه و شوپنهاور و هایدگر و … همه آلمانی اند.
همین وضعیت تقریبا در مورد علوم مدرنی همچون فیزیک و به خصوص فیزیک کوانتومی و فیزیک هسته ای صادق است: از کپلر و فارنهایت و گوس و هرتز بگیر تا ماکس پلانک و اتوهان و انیشتن همه آلمانی اند. این دانشمندان آلمانی مهاجر به آمریکا بودند که آمریکا را به دانش هسته ای مجهز کردند.
مگر غیر از این است که مارتین لوتر که غرب اینهمه به نهضت اصلاح دینی او می نازد، آلمانی است؟ آن وقت ۶۰ سال است ول کن این معادله نیستند که الا و بالله آلمان مساوی است با هیتلر و هیتلر مساوی است با آلمان و لاغیر. هیتلر هم که تنها جنایتکارِ روسیاه جنگ جهانی دوم در برابر فرشتگان روسفیدی همچون چرچیل و روزولت است.

پوپک و مش ماشاءالله، دن کیشوت ها و آسیاب های بادی (ویرایش دوم به اضافه عکس)

«پوپک و مش ماشاءالله»، حتی با ملاکهای سینمای صرفا تجاری، سینمای بدنه و … فیلم ضعیفی است با فیلمنامه ای در حد افتضاح: فیلمنامه ای که حتی در تعریف موقعیت شخصیتها نسبت به هم ناتوان است. فقط کافی است به رابطه بین سه شخصیتِ مش ماشاءالله (فرهاد آئیش)، احترام خانم (مریم امیر جلالی) و محسن (امین حیایی) فکر کنیم. در اوایل فیلم به نظر می آید احترام خانم، مادر محسن است و مش ماشاءالله، ناپدری محسن. کم کم حدس می زنیم که این سه نفر هیچگونه رابطه خویشاوندی با یکدیگر ندارند و البته تنها در اواخر فیلم است که حدسمان به یقین تبدیل می شود. نوع رابطه بین این سه نفر، گره، معما و تعلیق فیلم هم نیست که بگوییم در طول فیلم دارد باز می شود، صرفا ضعف فیلمنامه است.

از اینجور اشکالها اگر بخواهی از فیلمنامه بگیری زیاد است: شخصیت پردازی ضعیف پوپک به عنوان یکی از دو شخصیت اصلی فیلم، رابطه ای که بین محسن و پوپک (مهناز افشار) دارد شکل می گیرد و پا در هوا رها می شود، منطق نداشتن تعلق خاطر زهره (بهاره رهنما) به عنوان زنی جوان، آرایشگر و با دوستانی با ظاهر غیرمذهبی به مش ماشاءالله که مردی خشکه مقدس و پا به سن گذاشته است و…

اینها که گفتم شاید چندان مهم نباشد. به تازگی با خیل فیلمهایی که واژه «درِ پیت»، بهترین وصف برای آنها است مواجه هستیم. فیلمهایی که با هزینه ای پایین، در مدتی کوتاه تولید می شوند و نسبت به هزینه تولید، فروش خوبی هم می کنند. چه اشکال دارد؟ «پوپک و مش ماشاءالله» هم یکی از آنها! اما نکته ای که باعث شد در مورد این فیلم بنویسم، هجو مذهبیها و اعتقادات دینی در این فیلم است. بی برو و برگرد، این فیلم دارد حجاب و غیرت و احکام شرعی روابط بین مرد و زن نامحرم را به سخره می گیرد. (نمی دانم حضرات، از آزادی روابط زن و مرد، جز خانواده هایی سست بنیاد و ازدواجها و طلاقهای سه چهار باره و مرگ عشق چه خیری دیده اند که هنوز آب از لب و لوچه شان برای تکرار عبارتهای boyfriend و girlfriend، راه می افتد!) در کنارِ مش ماشاءالله به عنوان نماینده ای از تیپِ مذهبیِ خشکه مقدس، شخصیتی که نماینده مذهبی های غیرخشکه مقدس باشد تعریف نشده است که بگوییم داستان فیلم با تحجر و نه تقید به احکام شرع مشکل دارد. و طنز قضیه اینجاست که مطمئن هستم چنین فیلمی در دوره دولت لیبرال خاتمی، امکان نداشت که مجوز پخش بگیرد!

فیلم با مذهبیها مشکل دارد. اما این مذهبی ها کجا هستند؟ ما به ازای بیرونی و واقعی شخصیتی مثلِ «مش ماشاءالله» (حتی در انتخاب نام طرف هم کم نگذاشته اند، هم «مشهدی» است، هم در اسمش کلمه الله وجود دارد!) در کجاست؟

یک مثال: ‌مش ماشاءالله، مدیر یک کاروان زیارتی است. مدیر یک کاروان زیارتی که هیچ، حتی ناآشناترین مذهبیها با احکام شرع، این قانون معروف شرع را می دانند که در مواقع خطر و برای نجات جان افراد، در صورت لزوم نه تنها دست زدن به بدن نامحرم حرام نیست، بلکه واجب است. به عبارت دیگر، بین دو حکم ۱) حرام بودن لمس بدن نامحرم و ۲) واجب بودن نجات جان انسانها، قانون دوم در اولویت است. (نمونه تصویری اش را در پایین ببینید!). حالا به یاد بیاورید صحنه سکته «رابعه اسکویی» را و قشقرقی که مش ماشاءالله برای جلوگیری از دست زدن نامحرمان به او برای انتقالش به بیمارستان راه می اندازد.

رئیس جمهور محمود احمدی نژاد به زنی که پس از دیدن او در یک حوزه رای گیری غش کرده کمک می‌کند. منبع خبرگزاری فرانسه
این عکس را بهروز مهری عکاس خبرگزاری فرانسه گرفته است و در توضیح آن آورده است: رئیس جمهوری احمدی نژاد به زنی که پس از دیدن او در یک حوزه رای گیری غش کرده کمک می کند. با تشکر از «گوش قرمز» به خاطر یادآوری این عکس.

به راستی ما به ازای واقعی فردی مثل مش ماشاءالله جز در ذهن علیل برخی غربزدگان در کجاست؟ چرا من که در خانواده و محیطی مذهبی بزرگ شده ام و در پنج شش سال گذشته سعی کرده ام نگاهی با فاصله و از بیرون نیز به این تیپ از افراد داشته باشم، چنین ما به ازاهایی را سراغ ندارم یا اگر هم بتوانم امثال آنها را پیدا کنم باید با میکروسکوپ به جستجوی آنها بروم؟ یعنی این جماعت، واقعا ما مذهبی ها را این شکلی می بینند یا خودشان را به کوچه علی چپ می زنند؟

امتحانات نهایی

امشب پس از سالها
بهار ۱۳۷۳ را دیدم
بهارِ علوم تجربی
بهارِ دو بشقابِ کوچک توت سفید
پس از تمرین ریاضی

در آغوش او نوزادی
و در دست من، دست پسر بچه ای

بهارِ گفتگو از برنامه های آینده
بین قواعد عربی و انگلیسی

من که عاشق ستاره ها بودم
فیزیکدان نشدم
امشب، عُرف لعنتی اجازه نداد بپرسم:
آیا الهیات خواندی؟

«دوران بی خبری»، کتابی مهم ولی گمنام

سومین جلد از کتاب «دوران بی خبری»، نوشته مرحوم رشید کیخسروی به تازگی منتشر شده است. بنده چند سال پیش، دو جلد اول و دوم این کتاب را که به ترتیب در سالهای ۱۳۶۳ و ۱۳۶۹منتشر شده اند و در بازار نایاب هستند، پس از معرفی جناب شمس الدین رحمانی در یک کتابخانه پیدا کردم و مطالعه کردم. دو جلد اول، گزارش پرسوز، دردآور، تفصیلی و عینی رشید کیخسروی بود از سرقت و تاراج بی رحمانه و وحشیانه آثار باستانی، مجموعه های تاریخی و اشیاء عتیقه ایران توسط باندهای یهودی صهیونیستی به محوریت ایوب ربنو (یهودی همدانی) در یک بازه زمانی ۵۰ ساله.

نکته عجیب برای من در مورد این دو جلد کتاب، گمنام بودن آنها و عدم توجه، ارجاع و استناد به آنها در مقالات و کتابهای مربوط به حوزه یهود و صهیون پژوهی در ایران است. در صورتیکه کتاب، اتفاقا روی حوزه ای دست گذاشته است که حجم کار پژوهشی و تحقیقی در مورد آن در ایران نزدیک به صفر است.

ایوب ربنو با آن حجم از تاراجگری که در گزارش مرحوم کیخسروی آمده است در منابع تاریخی به قدری گمنام، ناشناخته و مغفول مانده است که فی المثل در کتاب «تاراج بزرگ»، نوشته دکتر محمدقلی مجد که به موضوع آمریکا و غارت میراث فرهنگی ایران در بازه زمانی ۱۳۰۴ تا ۱۳۲۰ پرداخته است، فقط چهار بار به نام او اشاره شده است، آن هم تقریبا در حاشیه و در هر چهار بار، بدون نام کوچک و فقط به صورت «ربنو».

مدتی پیش، به صورت اتفاقی مطلع شدم که جلد سوم این گزارش، توسط یک ناشرِ گمنام (انتشارات آرتامیس) منتشر شده است. آن هم در وضعیتی که ۱۹ سال از چاپ جلد دوم کتاب می گذرد و دو جلد قبلی نایاب شده اند. دو جلد قبلی این کتاب در زمان حیات مرحوم رشید کیخسروی منتشر شده بود. ای کاش وارثان آن مرحوم، حالا که به فکر انتشار ادامه گزارش پدر افتاده اند، سه جلد را با هم منتشر می کردند. خرید جلد سوم کتابی که دو جلد اول آنها نایاب هستند فقط به کار آنهایی می آید که دو جلد قبلی آن را دارند و الا چه کسی از نسل جوان، حاضر است جلد سوم یک کتاب را بدون جلد اول و دوم آن تهیه کند؟ش

بابا جرات! بابا هنجارشکن!

آکواریوم نام مجموعه شعری از مجید کوهکن (متولد ۱۳۵۵) است که توسط نشر ثالث منتشر شده است. جنگولک بازی* ای که احتمالا «رضا امیرخانی» در رمان «من او» آغازگر آن در ایران بود (منظورم چاپ یکی از فصلهای میانی رمان به صورت صفحات خالی و سفید است) در این مجموعه شعر به اوج خود رسیده است. مثلا در پایان یکی از اشعار کتاب با نام انجمن (که صرفا فهرستی دو صفحه ای از نام یک سری از شاعران معاصر است) این عبارت آمده است:

«من تا امروز فقط با این شاعرها چای خورده ام / راه رفته ام / شعرخوانده ام. این کتاب را به آنها تقدیم می کنم و به انتظار شاعرهای دیگر می مانم.
امضاء»

و بعد در جایی که کلمه امضا آمده است، امضای شاعر را با خودکار آبی رنگ می بینیم! یعنی شاعر نشسته است و صفحه ۲۵ هر ۱۱۰۰ نسخه مجموعه شعرش را یکی یکی امضا کرده است!

بگذریم. اینها را گفتم تا اولین شعر این مجموعه را که از دل شیر شاعر حکایت می کند، نقل کنم:

«آلبوم 

همیشه صفحه اول این آلبوم خالی بوده است
جای عکس دختری
با پاهای بهار
پیش ترها از ترس مادرم
اکنون، همسرم.»

ــــــــ
پی نوشت:
* منظورم از کلمه «جنگولک بازی»، صرفا توصیفی است چرا که کلمه مناسبتری برای توصیف چنین کارهایی پیدا نکردم. اصلا قصد ارزشگذاری یا تخفیف و رد چنین کارهایی را نداشته ام.

چه جنبش باحالی!

اگر قرار بود صرفا از روی شعارهای یک انقلاب یا جنبش در مورد آن قضاوت کرد، من بالاترین نمره را به جنبش مه ۱۹۶۸ در فرانسه می دادم. برخی از شعارهای این جنبش:

زنده باد تخیل
واقع نگر باشید: ناممکن را طلب کنید
پلیس را از سر بیرون کنید
درهای زندان ها، دیوانه خانه ها و دبیرستان ها را باز کنید!
به بالاتر از سی ساله ها اعتماد نکنید

(شعارها به نقل از کتاب مقدمه ای بر نظریه فیلم، نوشته رابرت استم، صفحه ۱۴۶)

میزان، وضعیتِ قبلی افراد است

«برخی از حزب اللهی ها بودند که تا قبل از شهادت سیدمرتضی آوینی، دشمن خونی اش بودند ولی تا او شهید شد، رنگ عوض کردند و شدند طرفدار دوآتشه و انحصاری اش.»

جملاتی مثل جمله بالا، هر سال، به خصوص در ایام سالگرد شهید آوینی با طنین بیشتری نسبت به سالهای قبل شنیده می شود. راستش را بخواهید من اینگونه جمله ها را که می شنوم، مخصوصا به برخی گویندگانش که می نگرم، به چنین نتایجی می رسم:

۱- میزان، وضعیت قبلی افراد است نه وضعیت فعلی افراد. یعنی اگر کسی قبل از شهادت آوینی با او محشور و همفکر بوده است، الی الابد، متولی امامزاده ای به نام سیدمرتضی آوینی است. هرچند اگر امروزِ او را با نوشته های آوینی محک بزنیم، متوجه شویم در طول ۱۷ سال گذشته به تدریج، فرسنگها فاصله بین اندیشه او و اندیشه آوینی ایجاد شده است. و از طرف دیگر، اگر کسی در زمان حیات دنیوی آوینی، انتقاد یا حمله ای به آوینی کرده است ولی امروز اندیشه اش به اندیشه آوینی بسیار نزدیک است، ریاکار و حیله گر و نان به نرخ روزخور و… است.

۲- اصلا در درون بشر، چیزی به نام توبه، پشیمانی، تنبه، تحول، انقلاب، بیدار شدن و از این سنخ تغییرات وجود ندارد. اگر کسی نسبت به شهید آوینی تغییر رویه داده است، حتما و فقط نان به نرخ روز خور است.

۳- ما علم غیب داریم. یعنی می توانیم نیت افراد را بخوانیم و درون آنها را ببینیم و از این رو قاطعانه حکم می کنیم تغییر نظر برخی افراد نسبت به آوینی، نه یک تحول دورنی، بلکه سوءاستفاده از نام شهید و مصادره به مطلوب او است.

۴-  خون، بیدارگر نیست. شهادت یک فرد نمی تواند منشا تحولی بزرگ و ناگهانی در دیگران شود. شهادت یک انسان، نمی تواند قضاوتهای اشتباهی را که نسبت به او وجود داشته است تغییر دهد. (مثلا اگر بسیاری از مردم و همینطور نخبه گان، تا قبل از شهادت شهید بهشتی، بدِ او را می گفتند ولی با شهادت او فهمیدند که اشتباه می کرده اند، این تغییرِ نظر، درونی نبوده، بلکه ریاکارانه بوده است.)

۵- این واقعیت که آقای خامنه ای به گونه ای غیرمنتظره در مراسم تشییع شهیدآوینی شرکت کرد، از آوینی تجلیل کرد و او را «سیدشهیدان اهل قلم» نامید، نمی تواند هیچ اثری روی نظر آنها که با آوینی بد بودند گذاشته باشد و به آنها فهمانده باشد که نسبت به آوینی قضاوت اشتباهی داشته اند.

۶- البته در این میان یک استثناء وجود دارد: فقط اگر در میان روشنفکران و انتلکتوئلها و لیبرالها و سکولاریستها و ژیگولوها که آماج قلم آوینی بودند کسی پیدا شد و از آوینی تعریف کرد، صداقت دارد و واقعا از ته دل دارد از آوینی تعریف می کند، وگرنه اگر یک حزب اللهی، قبل از ۲۰ فروردین ۱۳۷۲، از آوینی انتقاد کرده و حالا مرید او شده است، دارد ریا و ظاهرسازی می کند.

راستی یک نکته: چه شباهت جالبی بین برخی اطرافیان و بستگان آوینی با برخی اطرافیان و بستگان امام خمینی وجود دارد! هر دو گروه معتقدند «میزان، وضعیت قبلی افراد» است و هر دو گروه دوست دارند از عزیزشان، تصویر یک «روشنفکرِ لیبرالِ گوگوری مگوری» در اذهانِ عمومی شکل بگیرد. افسوس که سخنان و نوشته ها و آثار هر دو عزیز موجود است و با وجود این ماترک، هرچه زور بزنیم، چنین تصویری از آنها در نمی آید!

و یک سئوال: چرا کسی نمی گوید همان کیهانی که قبل از شهادت آوینی، مقاله انتقادی در مورد او منتشر کرد، همان کیهان، در سال ۱۳۷۱، نامه سرگشاده و اعتراضی شهید آوینی و همکارانش را در مورد سانسورِ مستند «خنجر و شقایق» منتشر کرد که در نهایت، منجر به کله پا شدن رئیس وقت صداوسیما شد؟ اصلا چرا آوینی، نامه اعتراضش را برای چاپ، به کیهان متحجر(!) داده بود و نه مثلا به روزنامه اطلاعات؟ و یا چرا به انتشار آن در سوره خودش اکتفا نکرده بود؟