تکلیف ما را با خبر بسیار عجیب کیهان روشن کنید!

دیروز روزنامه کیهان در ستون اخبار ویژه، خبری کار کرده بود که دود از کله ام بلند کرد. این خبر یا درست است یا دروغ. اگر این خبر درست باشد، نظام باید هرچه زودتر تکلیفش را با این شاه دزدهای بیت المال روشن کند و در جهت کوتاه کردن دست آنها از مقدرات مملکت حرکت کند. اگر این خبر دروغ باشد، باید بلافاصله با روزنامه کیهان به خاطر این دروغ پردازی و تهمت بزرگ، برخورد شود. در غیر این دو صورت، امثال بنده، باید بساط خودمان را جمع کنیم، قید دغدغه سیاسی داشتن را بزنیم و برویم سوت بزنیم. در متن این خبر، برای من چندان اهمیتی ندارد که چرا میرحسین موسوی را به جلسه راه داده اند. مهم قسمتهای بولد شده است. شخص هم برایم مهم نیست. مثلا اگر آقای جنتی یا آقای مصباح یزدی هم گوینده قسمتهای بولد شده بودند، همینقدر برایم تاسف برانگیز بود.

بنده دانشجوی دانشگاه هنرم. وقتی این خبر را می خواندم یاد دهها هکتار زمینی افتادم که به پردیس دانشگاه هنر در کرج تعلق داشت و بر اساس مصوبه دولتهای قبلی، دو سه سال پیش بالاخره در انحصار دانشگاه آزاد کرج قرار گرفت. به طور حتم، صدها هکتار زمین از این قبیل در گوشه و کنار کشور وجود دارد که طبق همان رویه، مفت و مجانی در اختیار شرکت(!) آقای هاشمی رفسنجانی قرار گرفته است و ایشان بر اساس خبر زیر، نگران حق و حقوق فزرندانشان در مورد آنها هستند. و اما متن خبر ویژه کیهان:

دانشگاه آزاد متعلق به ما و فرزندان ماست!

یک خبر موثق حکایت از آن دارد که روز چهارشنبه ۲/۴/۸۹، مهندس میرحسین موسوی در جلسه هیئت موسس دانشگاه آزاد که در دفتر آقای هاشمی رفسنجانی و در محل مجمع تشخیص مصلحت نظام تشکیل شده بود، شرکت کرده است. بعد از ورود وی به جلسه، آقای قمی به وی اعتراض کرده و می گوید براساس مصوبه شورای عالی انقلاب فرهنگی شما دیگر عضو نیستید و موسوی می گوید، می دانم که عضو نیستم ولی با اصرار فراوان آقای جاسبی در جلسه شرکت کرده ام. در ادامه این گفت وگو، آقای هاشمی رفسنجانی، ضمن تمجید از مهندس موسوی ابراز می دارد حالا که ایشان آمده است، بهتر است که در جلسه بماند!!
در این جلسه که یک روز بعد از اعتراض گسترده دانشجویان به مصوبه غیرقانونی ۱۳۴ نماینده به نفع دانشگاه آزاد، تشکیل شده بود، آقای هاشمی رفسنجانی می گوید «ما وقتی می خواستیم این دانشگاه را تاسیس کنیم پنج شش نفر بودیم که رفتیم به ثبت شرکت ها و اینجا را به ثبت رساندیم و از جهت قانونی و قانون ثبت شرکت ها، مالک محسوب می شویم و در صورت فوت ما فرزندان ما می توانند برای تصاحب دانشگاه اقدام نمایند. ما طبق قانون ثبت شرکت ها مالک هستیم و می توانیم این مال را وقف کنیم و اگر وقف را باطل کنند ممکن است فرزندان ما نسبت به مالکیت دانشگاه اقامه دعوی کنند!! آقای دکتر جاسبی هرجا می رود با استقبال گسترده دانشجویان و اساتید روبرو می شود و جمعیت زیادی به استقبال ایشان می آیند و از ایشان حمایت می کنند!! آقای جاسبی می گوید که ایشان در اوج محبوبیت!! است!»
آقای رفسنجانی در ادامه به پیشنهاد آقای جاسبی اشاره کرده و در توضیح این پیشنهاد می گوید؛
«پیشنهاد مشخص آقای جاسبی این است که به تعدادی که شورای عالی به هیئت امنا افزوده است به همین تعداد از سوی ما به هیئت امنا افزوده شود که اگر این اتفاق بیفتد مشکل حل می شود و مسائل همینطور می ماند
در این جلسه آقای جاسبی اظهار می دارد که «اگر وقف دانشگاه آزاد به نتیجه برسد، همه چیز در اختیار هیئت موسس باقی می ماند و اگر تعداد هیئت امنا هم افزایش یابد ما از جهت تعداد آرا در اکثریت هستیم و هیچ مشکلی پیدا نمی شود… من دیگر مسئول نخواهم بود اما در هیئت موسس شرکت می کنم و یک دفتر هم در دانشگاه آزاد خواهم داشت.» آقای جاسبی درباره رئیس آینده دانشگاه آزاد می گوید «تعدادی افراد همسو معرفی می کنیم که هرکدام انتخاب شوند برای ما فرق چندانی ندارد».
گفتنی است علاوه بر اظهارات و نقشه های غیرقانونی مورد اشاره برای مالکیت دانشگاه آزاد و تصاحب مبلغ نجومی ۲۵۰ هزار میلیارد تومانی بیت المال که نه فقط درخور تقبیح بلکه شایسته پیگیری قضایی و جلوگیری از حیف و میل آشکار بیت المال است، حضور مهندس موسوی در این جلسه نیز معنی دار تلقی می شود، چرا که وی به عنوان عامل مستقیم سرویس های اطلاعاتی آمریکا، اسرائیل و انگلیس و ایفای نقش ستون پنجم دشمنان بیرونی و ده ها و صدها جنایت و خیانت، بایستی به محاکمه و مجازات کشیده شود و حال آن که از سوی آقای جاسبی و با حمایت آقای رفسنجانی به جلسه هیئت موسس دانشگاه آزاد دعوت شده است!! انتظار آن است که دستگاه قضایی مسئولیت قانونی و شرعی و ملی خود را در برخورد جدی با این خیانت آشکار، فراموش نکند. که مخصوصا با توجه به شخصیت برجسته و دلسوز آیت الله آملی لاریجانی امید است از این توطئه پیشگیری شود.

منبع: کیهان، ۷ تیر ۱۳۸۹، صفحه ۲

رؤیای آشنا

قیصر امین پور

با تیشه خیال تراشیده ام تو را
در هر بتی که ساخته ام دیده ام تو را

از آسمان به دامنم افتاده آفتاب؟
یا چون گل از بهشت خدا چیده ام تو را

هر گل به رنگ و بوی خودش می دمد به باغ
من از تمام گلها بوییده ام تو را

رویای آشنای شب و روز عمر من!
در خوابهای کودکی ام دیده ام تو را

از هر نظر تو عین پسند دل منی
هم دیده، هم ندیده، پسندیده ام تو را

زیباپرستیِ دل من بی دلیل نیست
زیرا به این دلیل پرستیده ام تو را

با آنکه جز سکوت جوابم نمی دهی
در هر سؤال از همه پرسیده ام تو را

از شعر و استعاره و تشبیه برتری
با هیچ کس به جز تو نسنجیده ام تو را

تبار روسی دکتر کوچک زاده!+ یادداشت تکمیلی

راستش را بخواهید من از طرف مادری، با دکتر مهدی کوچک زاده، نماینده مردم تهران در مجلس، نسبت فامیلی دارم. البته نسبت چندان نزدیکی نیست ولی به هر حال سالهای سال است که ایشان را می شناسم و در جلسات خانوادگی می بینم. آدم سلیم النفس، تیز و زرنگی است. امروزش را خبر ندارم، ولی آخرین باری که او را دیدم با وجود نمایندگی، وسیله نقلیه اش هنوز پیکان بود و خودش هم رانندگی می کرد. می دانم که سالهای سال است در تعقیب نمازهایش، چند صفحه از صحیفه نور امام خمینی را می خواند. اینکه علی مطهری (که ترجیح می دهم او را علی فریمانی بنامم) امروز در صحن مجلس، دکتر کوچک زاده را دارای ریشه روسی معرفی کرد و نام خانوادگی اصلی او را “کوچک اف” نامید، برایم کاملا تازگی داشت. عجیب است که ما پس از سالها خویشاوندی با کوچک زاده، باید از زبان علی فریمانی بفهمیم که خویشاوندمان روس تبار است! آدم عجب چیزهایی می شنود! این جماعت، تقوایشان کجا رفته است؟ حالا گیرم که دکتر کوچک زاده ریشه روسی داشته باشد، که چی؟ آیا بر اساس قانون، کسی که در ایران به دنیا آمده و پدر و مادرش هم در ایران به دنیا آمده باشند، ایرانی محسوب نمی شود؟ آیا علی فریمانی کتابهای پدرش را نخوانده است تا بفهمد در دین ما، تفاخر به تبار و اصلیتی یا ننگ دانستن آن، جزو ارزشهای دوران جاهلی است که اسلام آنها را برچید؟ مگر تا به حال کسی، مثلا تبارِ ترکمنستانی خاندان هاشمی رفسنجانی را جار زده است و یا به خاطر چنین تباری آنها را کوبیده است؟ حالا اگر سبزهای شمال تهران، شعار «مرگ بر روسیه» سر داده اند، دیگر آدم نباید که خودش را اینقدر برای آنها شیرین و لوس کند و یکی از چهره های مخالفشان را هم به روسیه ربط بدهد!
زمانی مطالعاتی در مورد روانکاوی داشتم. به یک روانکاو اگر بگویید فردی در یک مشاجره، دیگری را به خاطر تبارش تحقیر کرده است، حتما خواهد گفت آن فرد در ناخودآگاهش، برای خودش به خاطر تبارش امتیاز بالایی قائل است. فتامل.

یادداشت تکمیلی مورخ ۸ تیر ۱۳۸۹: آقای مطهری در یادداشتی که بعد از اهانت به دکتر کوچک زاده منتشر کرده، نوشته است در دوران دبیرستان دو سه سالی با آقای کوچک زاده هم کلاس بوده است و در آن زمان دانش آموزان، ایشان را کوچک اف صدا می کرده اند. خوب، این جواب نشان می دهد که آقای مطهری، سابقه درازی در کج بودن دو زاری شان دارند. حدس من این است که به خاطر رنگ روشن چشم آقای کوچک زاده (که از این طریق شبیه روسها می شوند)، هم کلاسیها در دبیرستان به شوخی ایشان را کوچکف صدا می کرده اند و آقای مطهری که گویا آن زمان هم دو زاری شان کج بوده است، این شوخی را جدی گرفته اند. واقعا یا للعجب!

لینک مرتبط: فایل صوتی فحاشی علی فریمانی به مهدی کوچک زاده: «خفه شو، بتمرگ! بتمرگ پفیوز!»
———-
پی نوشت: منبع من در مورد تبار ترکمنستانی خاندان هاشمی رفسنجانی یکی از نوشته های وبلاگی آقای سهیل کریمی، خبرنگار و مستند ساز معروف است که زمانی هم دبیر «ستاد پاسداشت شهدای نهضت جهانی اسلام» بود و چند سال پیش در سفری به عراق به همراه «سعید ابوطالب»، مدتی به اسارت نیروهای آمریکایی در آمدند.

مجلس ۲+۶

اینقدر عصبانی و شوک زده هستم که نمی توانم چیزی بنویسم. فعلا فقط می توانم بگویم با خوش رقصی ننگینی که امروز، مجلس مثلا اصولگرا و ولایی برای مافیای قدرتمند ثروت و اشرافیت انجام داد، ما مجلس هشتم نداریم. این مجلس، مجلس ۲+۶ است. این آقایان، همان بردگان سرمایه ای هستند که در مجلس هفتم، به محض اینکه احمدی نژاد تصمیم گرفت دست مافیا را از ابَر تراست دانشگاه آزاد کوتاه کند، بلافاصله ۲۲۱ نفرشان برای جاسبی نامه نوشتند و از مدیریت مادام العمرش تقدیر کردند. آن مجلس هم، مجلس ۱+۶ بود. حالا خوب می فهمم که احمدی نژاد واقعا تنها بوده است و هست. تنها رئیس جمهوری که می تواند مصداق این جمله باشد که «نمی گذارند کار کند» احمدی نژاد است. راستی مگر احمدی نژاد در مورد حجاب چه حرف عجیبی زده بود که خطبای جمعه در سرتاسر کشور، این هفته رگ گردنشان از عصبانیت باد کرده بود؟ این جماعت چرا فقط اینجور وقتها رگ گردنشان بیرون می زند؟
یک مرد پیدا شود و نام تمام وکلای اشرافیت را که به مصوبه امروز مجلس رای مثبت دادند در بیاورد تا در دوره بعد به آنها رای ندهیم.

عکسی که دوستش دارم

دو سه هفته پیش در جریان یک وبگردی، این عکس را پیدا کردم. در توضیح عکس نوشته بود: «ورودیهای ۱۳۶۷ سینما.»

توضیح بیشتر من: احتمالا عکس در سال ۱۳۷۱ گرفته شده باشد. چون به عکس یادگاری دسته جمعی در زمان فارغ التحصیلی می خورد. محل عکس، جلوی در ورودی دانشکده سینما تئاتر در خیابان ورزنده است. در ردیف جلو، نفر دوم از سمت چپ، ایستاده، مرحوم سید ابراهیم اصغرزاده است (صورت نیم رخ با محاسن). ابراهیم زاده متولد ۱۳۴۷ بود. اگر اشتباه نکنم تا قبل از درگذشت شهادت گونه اش در ۲۳ بهمن ۱۳۸۰ در تمام فیلمهایی که ابراهیم حاتمی کیا کارگردانی کرده جزو عوامل اصلی فیلم بوده و در فیلم مهاجر حاتمی کیا بازی هم کرده است. اصغرزاده، مشغول ساخت فیلمی مستند با عنوان «نامه های بی جواب» در مورد رابطه بین شهدای دفاع مقدس و مادرانشان بود که در پرواز تهران-خرم آباد که برای همین فیلم سوار آن شده بود، هواپیما سقوط کرد و کلیه سرنشینان آن پرواز کشته شدند.
***
این عکس، نه فقط به خاطر حضور اصغرزاده در آن، بلکه در کلیتش، احساسی بسیار شدید و قوی را در من برمی انگیزد. باور کنید نمی خواهم افه بیایم که فلان کتاب را خوانده ام، ولی وقتی این عکس را دیدم بعد از گذشت دو سال از خواندن کتاب “اتاق روشن” رولان بارت که در آن از رابطه بین عکس و مرگ سخن می گوید، از عمق جان، رابطه عکس و مرگ را درک کردم.
تو رو به خدا چهره ها و تیپ ها را نگاه کنید! سبیلِ پسرها و مانتوهای بلند و گشاد دخترها را نگاه کنید! این جماعت، احتمالا در آن زمان، سوسول ها و بچه قرتیهای زمان خودشان تلقی می شدند. عکس به شدت، از دورانی سپری شده سخن می گوید. دورانی که مردانگی و زنانگی، هنوز قدر و حرمت خودشان را داشته اند.
امروز چند نفر از این جماعت که چهار سال در کنار هم درس خوانده اند و در عکس، خوش و خندان کنار یکدیگر ایستاده اند، از حال بقیه هم کلاسیهایش خبر دارد؟ به احتمال زیاد بیشتر آنها، حتی اسم بسیاری دیگر از همکلاسیهایش هم یادش نیست. در زمان ثبت این عکس، کدامشان فکر می کرده است، ده سال بعد، سید ابراهیم اصغرزاده در این دنیا نیست؟ 
بالشخصه و برخلاف تصوری که ممکن است نسبت به من وجود داشته باشد، حرمت زیادی برای چهار سال نشست و برخاست با همکلاسیهایم در دانشکده قائلم. خودم و همه بچه های ۱۳۸۵ سینما را عضو یک خانواده می بینم و با دیدن این عکس تاسف می خورم که پنج سال دیگر، ده سال دیگر، بیست سال دیگر، هر کداممان داریم برای خودمان زندگی می کنیم و اصلا خبر نداریم که دیگر اعضای این خانواده از هم پاشیده، دارد چه کار می کند. همین احساس را با شدتی کمتر، در دوره آموزشی سربازی نسبت به بچه های گروهانمان داشتم و با شدتی کمتر در سفر دو هفته ای ام به مکه و مدینه نسبت به همسفرها و با شدتی کمتر در سفرهای یک شبه در قطار و اتوبوس، نسبت به مسافران کناری ام یا هم کوپه ای ها. هم نشینی حرمت دارد. حرمتش را پاس نمی داریم. احتمالا رسم و قاعده این دنیاست. نمی دانم.
——–
پی نوشت:
دو عکس دیگر از همین سری که در عکس اول، سیدابراهیم اصغرزاده با وضوح بیشتری نسبت به عکس بالا حضور دارد: ۱، ۲

برای ثبت در تاریخ

دارم وارد یک بازی جالب می شوم که می دانم آخرش شکست و هلاکت است. جاذبه خود بازی، مرا بی خیال توجه به نتیجه اش کرده است. فعلا کسی نخواهد که توضیح بیشتری بدهم. به موقعش، آن وقت که بازی تمام شده است، شما را به این پست ارجاع خواهم داد یا ارجاع خواهند داد. شاید چند روز دیگر، شاید چند ده سال دیگر.

اظهار ارادت به یک فطرت سالم مانده

تعریف علیرضا سمیعی را از دوستانم زیاد شنیده ام اما یکی دو بار بیشتر او را ندیده ام. فکر نمی کنم مرا بشناسد. محل کار من و دوستانم نزدیک میدان ولی عصر است. در دو تجمعی که پارسال، احمدی نژادیها بعد از ۲۲ خرداد در میدان ولی عصر داشتند، سمیعی با «علیرضا شفاه» (دوست اهل تفکر و یافتی که هر بار با او هم صحبت شده ام نکات وجدآوری از او یاد گرفته ام) می آمدند اداره ما و با هم از اداره می رفتیم تجمع.

دیروز، آیت معروفی (دوست و همکارم) در مورد علیرضا سمیعی چیزی گفت که برای من، هم تکان دهنده بود و هم ارادتی عجیب نسبت به او در من به وجود آورد:

«دیگه فیلم سینمایی خارجی نمی ببینه. تحملش تموم شده. اینکه روز به روز بیش تر از قبل، خیانت زن و مرد به هم به شکل عادی و توجیه پذیر نمایش داده می شه، اعصابش رو می ریزه به هم. علیرضا (شفاه) می گه کافیه قهرمان فیلم، جوری که باهاش همذات پنداری بشه خیانت کنه، علیرضا (سمیعی) از ناراحتیِ نمایشِ چنین چیزی، می ره تو ایوون می شینه و چند ساعت پشت سر هم سیگار می کشه.»

آیت که این جملات را گفت، تو دلم به فطرت سالم مانده سمیعی آفرین گفتم و از بی حسی و وضع خودم شرمنده شدم. از خودم می پرسیدم: «دارند ما را به کجا می برند؟ داریم کجا می رویم؟»
ــــــــ
پی نوشت: «سرزمین دیر»، وبلاگ علیرضا سمیعی است.

اطاق تو

گور پدر «آرمان شهر»!
بعد از اینهمه سال
از تمام آرمان شهر
برای من یک «آرمان اطاق» باقی مانده است
آرمان اطاقی که نمی دانم کجاست
ولی الآن تو در آن نفس می کشی

هاله

دخترها دو دسته اند: دخترهای هاله دار، دخترهای بدون هاله.
***
«داف»ها، هاله ندارند.
***
فمنیسم، قاتل «هاله» زنان است.
***
دخترها و زنهای هاله دار، روز به روز کمتر می شوند.
***
مصطفی مستور، دوست دارد همه زنها را هاله دار ببیند.
***
مردها بیشتر، عاشق زنهای هاله دار می شوند.
***
قوی ترین هاله ها، سفید رنگند.

ماجرای هلن توماس و پیشنهادی به رسانه های ایرانی + فیلم

اظهارات ضداسرائیلی خانم هلن توماس، خبرنگار کهنه کار آمریکایی، گروههای فشار صهیونیسم در آمریکا را به تکاپو انداخته است تا او را از کرده خود پشیمان کنند. گروههای فشار صهیونیسم در غرب و آمریکا در موارد مشابه، از تمامی اهرمهای خود استفاده کرده اند تا گویندگان واقعیتها در مورد صهیونیسم را از گفته خود پشیمان کنند. تنبیه افشاگران و انتقاد کنندگان از صهیونیسم در آمریکا، صورتهای گوناگونی دارد: قتل مشکوک و بدون سرنخ، تهدید جانی، زندان، لکه دار شدن حیثیت، از کار بی کار شدن، بایکوت، انزوا و به فراموشی رفتن و ترکیبهای گوناگونی از همه این صورتها. مگر اینکه فرد انتقادکننده رسما از کرده خود اظهار ندامت کند.

مارلون براندو، یکی از ستارگان مشهور و محبوب هالیوود بود. او در سال ۱۹۹۶ میلادی در مصاحبه ای که از طریق کانال سی ان ان پخش شد، اظهار داشت که «هالیوود مال یهودی هاست و توسط یهودی ها نیز اداره می شود.» این فراز از مصاحبه را در ویدئوی زیر ببینید:

(لینک دانلود همین ویدئو)

بعد از پخش مستقیم این مصاحبه، صهیونیست ها فحاشی خود را از طرق مختلف به مارلون براندو آغاز نمودند. حتی بعضی از خاخام های لوس آنجلس و نیز تروریستهای یهودی سازمان «جی.دی.ال»(۱) وارد عمل شدند و به محل کار مارلین براندو رفته و انزجار خود را از او، با تکرار یاوه گوئیهایی که از طریق کانال های مختلف تلویزیونی نیز پخش گردید، ابراز داشتند.
این تبلیغات و تهدید بر علیه مارلین براندو ادامه داشت تا اینکه، سر دسته خاخام های لوس آنجلس اعلام نمود که مارلین براندو به دفتر کار من آمد و علنا گریه کرد و معذرت خواست و گفت که منظور بدی نداشته است و باید او را ببخشند!
این گفتار خاخام نیز از طریق رسانه های گروهی آمریکا پخش گردید. بعد از این گفتار سرکرده خاخامها، صهیونیستها بر سر جای خود نشستند و از یاوه گویی و تهدید بر علیه مارلین براندو دست برداشتند و الا این جریان می توانست تا مدتها ادامه داشته باشد!(۲)

نمونه ای دیگر:
خانم شات (Schott) صاحب تیم بیس بال «سینسیناتی ردز» (Cincinnati Reds) در آمریکا است. او در سال ۱۹۹۷ میلادی گفت: «هیتلر، در اوایل، کارهای مثبت بسیاری نظیر جاده سازی و غیره انجام می داد، ولی بعدا خراب کرد.»
یهودیان بعد از پخش این مصاحبه، ناسزا گفتن و دشنام دادن به خانم شات را آغاز نمودند. بعد از مدت کوتاهی، با فعالیت پی در پی یهودیان، اعلام شد که خانم شات حتی نمی تواند در مسابقات حضور یابد، حتی مسابقات تیم خودش. برای مدتها این قضیه قسمتی از اخبار رسانه ها را به خود اختصاص داد، تا اینکه خانم شات حرف خود را پس گرفت و به گونه ای عذرخواهی نمود.(۳)
از این نمونه ها فراوان است. یکی از نمونه های جدیدتر آن، «آریل توآف»، استاد یهودی، خاخام زاده و اسرائیلی دانشگاه «بار ایلان» است. او سه سال پیش کتابی نوشت و در آن از این واقعیت پرده برداشت که قتل کودکان غیریهودی و ریختن خود آنها در خمیر نان عید پسح یهودیان، در اروپای قرون وسطی، واقعیتی غیرقابل انکار است. توآف گفته بود «حتی اگر مرا به صلیب بکشند از گفتن حقیقت دست برنخواهم داشت» اما لابی هزار سر صهیونیسم، بلایی به سر او آورد که او حرف خود را پس گرفت و کتابش را از چرخه انتشار خارج کرد.(۴)
در چنین فضایی، قابل پیش بینی است که خانم هلن توماس، یا به زودی از گفته خود اظهار پشیمانی کند یا آن را مثلا شوخی و مزاح بیان کند و یا حیثیت و حرفه خبرنگاری خود را از دست بدهد.
امثال ابراهیم نبوی ها و مسعود بهنودها که زمانی برای روزنامه های داخلی می نوشتند و حالا به اصل خود رجوع کرده اند و در رسانه های استکباری مشغول به کارند کم نیستند. ما چرا در روزگار مضیقه و در تنگنا قرار گرفتن امثال «هلن توماس» ها، آنها را تنها بگذاریم و آنها را به کار نگیریم؟ به نظر من یکی از بهترین کارهایی که شبکه هایی همچون پرس تی وی، و روزنامه هایی همچون کیهان هوایی و تهران تایمز و … در برخورد با مواردی همچون هلن توماس می توانند انجام دهند این است که اعلام کنند حاضرند هلن توماس را به عنوان نویسنده و خبرنگار استخدام کنند. چنین کاری حتی اگر به خاطر اعمال محدودیتهای دولت امریکا عملی نباشد، حداقل از نظر تبلیغاتی و همچنین تقدیر و روحیه دادن به خود هلن توماس، موثر است.
پیشنهاد دیگر این است که سردبیران و روزنامه نگاران ایرانی، نامه ای سرگشاده به هلن توماس بنویسند و از او حمایت و تشکر کنند.
لینکهای مرتبط:
خبرنگار کاخ سفید: یهودیان گورشان را از فلسطین گم کنند
خبرنگار کهنه کار آمریکایی صهیونیستها را به خشم آورد

——–

پی نوشت:

۱- در مورد سازمان تروریستی صهیونیستی J.D.L به این پست وبلاگ رجوع کنید:
متن نامه تکان دهنده یک گروه صهیونیستی به مسلمانان جهان

۲- سیدهاشم میرلوحی، آمریکا بدون نقاب، انتشارات کیهان، صفحه ۱۲۳

۳- همان، صفحه ۱۲۴

۴- در مورد کتاب «آریل توآف» به این پست وبلاگ رجوع کنید:
امیدوارم یک مرد پیدا شود و ترتیب ترجمه و انتشار این کتاب را بدهد

آقازادگی

شنیده اید بعضیها می گویند «قدرت، فی نفسه فسادآور است»؟ کم کم دارم به این نتیجه می رسم که «آقازادگی، فی نفسه فسادآور است.»