گوشه دنج

حیفم می آید لذتهایی را که گهگاه تجربه می کنم دیگران تجربه نکنند.
حضرت خمینی، با نفس روح اللهی اش، تو هر گوشه این مملکت، یک باغ یا باغچه بهشتی درست کرده. تازگیها تو باغی که در جنوب تهران درست کرده، یک درخت تناور پیدا کردم که نشستن زیر سایه اش، لذت دو دنیا است. آدرس درخت: قطعه ۲۶، ردیف ۴۴، شماره ۴۶. اگر اهل صفا و گلگشت و پیک نیک هستید از دست ندهید.

مرثیه شهید چمران برای گوسفند قربانی

مقدمه: شهید چمران در ۲۶ آبان ۱۳۵۹ در جریان عملیات آزادسازی سوسنگرد زخمی شد. ایشان از دو نقطه پا به شدت مجروح بود و تازه پس از یک و نیم ماه به سختی با چوب زیر بغل راه رفتن آغاز کرد. فاصله هایی کوتاه را در درون ساختمان محل اقامتش طی می نمود ولی هنوز پا به محوطه خارج از ساختمان نگذاشته بود. او در این مدت فقط یک شب در بیمارستان مانده بود و بعد از چند روز اقامت در منزل یکی از دوستانش در اهواز، به محل ستاد جنگهای نامنظم (مهمانسرای استانداری اهواز) آمده بود و در کنار رزمندگان ستاد در اطاقی بستری شده بود. بعد از این مدت طولانی، تصمیم گرفت برای اولین بار بعد از زخمی شدن، پا از ساختمان بیرون نهد و از خطوط مقدم جبهه بازدید نماید. دوستانش نیز تصمیم گرفتند به شکرانه این سلامتی، گوسفندی را برای او قربانی نمایند و به همین خاطر جلوی پلکان ورودی و داخل حیاط، گوسفندی را آماده کردند و به محض آنکه او با چوب زیر بغل از ساختمان خارج شد و از چند پله گذشت و وارد حیاط مقابل ساختمان شد، گوسفند را بر زمین زدند و قربانی نمودند و با صلوات از چمران استقبال کردند. دکتر چمران بی خبر از همه جا بر جای خود میخکوب شده بود و به این صحنه می نگریست و کسی نمی دانست که در درون او چه می گذرد، مات و مبهوت بود و در دنیای خود سیر می کرد و در حالیکه همه در شوق و شعف غوطه ور بودند، در مغز او افکار دیگری موج می زد و همان روز بعد از بازگشت از جبهه، این سطور را در بیان آن حالت عجیب هنگام قربانی گوسفند نگاشت و از گوشت آن گوسفند هم چیزی نخورد:

مرثیه شهید چمران برای گوسفند قربانی

«امروز گوسفندی را برای من قربانی کردند. چه قدر زجر کشیدم. درد گوسفند را تا اعماق وجودم احساس می کردم. هنگامی که خون از گردنش فوران می کرد، گویی این خون من است که بر خاک می ریزد. می دیدم که حیوان زبان بسته، برای حیات خود تلاش می کند. دست و پا می زند، میخواهد ضجه کند، فریاد کند، از دنیا و از همه چیز استمداد کند و از زیر کارد براق بگریزد. اما افسوس! که مظلوم است و اسیر و دست و پا بسته است؛ و زیر پنجه های توانای دو جوان بر خاک افتاد، قدرت هیچ کاری ندارد.

کارد به گردنش نزدیک می شود. چشمان گوسفند برق می زند. به همه اطراف می چرخد. برق کارد را می بیند. اولین فشارِ تیزیِ کارد را بر گردن خود احساس می کند. با همه قدرت خود، برای آخرین بار، تلاش می نماید. امید به حیات، آرزوی زندگی و حبّ ذات در همه وجودش شعله می کشد. می خواهد زنده بماند، میخواهد از آب این عالم بنوشد؛ از هوای دنیا استنشاق کند. به آسمان بلند، به کوههای سر به فلک کشیده، به درختها، به گلها، به سبزه ها، به جویبارها، به صحراها، به دشتها، به دریاها، به ستاره ها، به ماه، به خورشید، به سپیده صبح، به غروب آفتاب نگاه کند و از زیبایی آنها لذت ببرد. او احساس می کند که مورد ظلم و ستم قرار گرفته، همه دنیا به او ظلم می کنند، همه دشمن او هستند، همه در مرگ او شادی می کنند، همه منتظرند که دست و پا زدن او را در خون ببینند و کف بزنند. او استغاثه می کند، التماس می کند، لااقل یک نفر منصف می طلبد، می خواهد کسی را به شفاعت بطلبد… آخر ای انسانها! وجدان شما کجا رفته است؟ تمدن شما، انسانیت شما، خدا و پیغمبر شما کجاست؟ مگر قرار نیست از مظلومین دفاع کنید؟ چرا نمی گذارید فریاد کنم؟ چرا فرصت ضجه به من نمی دهید؟ چرا اجازه اشک ریختن نمی دهید؟ چرا نمی گذارید صدای استغاثه من به دیگران برسد؟

آه خدایا! من فریاد این حیوان بیگناه را می شنوم؛ من درد او را احساس می کنم؛ من اشکی را که در چشمانش می غلتد می بینم؛ من بی گناهی او را می دانم، من می بینم که او مرا به دادخواهی طلبیده است؛ و من نیز با همه وجودم آماده ام که به بیگناهی او شهادت دهم؛ او را شفاعت کنم و از مردم بخواهم که به خاطر خدا و به خاطر من از این حیوان زبان بسته بگذرند و به خاک و خونش نکشند. حیوان بی گناه از من استمداد می کند و با زبان بی زبانی استغاثه و من هم با همه وجودم می خواهم بدوم و کارد را از دست آن مرد بگیرم. می خواهم فریاد کنم دست نگه دارید، این حیوان زبان بسته را برای من نکُشید. اما گویی صدای حیوان خفه شده است و حرکت من هم منجمد. در عالم خواب، گاهی آدم می خواهد فریاد کند، ولی صدایش درنمی آید؛ می خواهد بدود، فرار کند، ولی نمی تواند؛ اینجا هم چنین حالتی برای من پیش آمده است. حیوان بی گناه می خواهد فریاد بکشد ولی صدایش درنمی آید. و من می خواهم بدوم و دستش را بگیرم ولی طلسم شده ام. در جایم خشک شده ام. گویا خواب می بینم، اراده من حاکم بر اعمال من نیست.

کارد تیز بر گردن گوسفند نزدیک می شود و من تیزی آن را بر گردنم احساس می کنم. حیوان اسیر، دست و پا می زند؛ گویی که من دست و پا می زنم و همه فشارهای حیات و مرگ را که در آن لحظه بر گوسفند می گذرد، گویی که بر من گذشته است. لحظاتی که سالها طول دارد، و با همه عمر و زندگی برابری می کند. همه لذات، همه دردها و بیمها و فشارهای زندگی، در این لحظه کوتاه جمع شده و بر اعصاب آدمی فشار می آورد.»

منبع: کتاب «رقصی چنین میانه میدانم آرزوست» (دستوشته های شهید چمران در مورد عملیات آزادسازی سوسنگرد)، صفحه های ۵۵ تا ۵۹

با آفتاب صمیمی

معمولا متون حس برانگیز را وقتی با صدای بلند و نه در دل بخوانیم، اثر بیشتری بر ما می گذارند. چند تا متن و شعر هستند که تا به حال پیش آمده است هر کدام از آنها را در چند جمع کم شمار دوستانه، برای اطرافیانم بخوانم و هربار، اثر اینگونه خواندن به گونه ای بوده است که یا در حین خواندن آنها به زور جلوی جاری شدن اشکهایم را گرفته ام یا تاب نیاورده ام و اشکهایم جاری شده است. یکی از این متنها، شعر «با آفتاب صمیمی» از زنده یاد «سلمان هراتی» است.
قبل از خواندن این شعر، برای درک بهتر برخی اشارات اجتماعی و سیاسی شعر، لازم است توجه داشته باشید که در تیر ۱۳۶۴ سروده شده است. علاوه بر سه تا عکس، سه تا پی نوشت (علاوه بر دو تا پی نوشت اصل خود شعر)، به متن اصلی اضافه کرده ام.

او همین جاست همین جا
نه در خیال مبهم جابلسا
و نه در جزیره خضرا
و نه هیچ کجای دور از دست
من او را می بینم
هر سال عاشورا
در مسجد بی سقف آبادی
با برادرانم عزاداری می کند
او را پشت غروبهای روستا دیدم
همراه مردان بیدار
مردان مزرعه و کار
وقتی که «بالو»(۱) بر دوش
از ابتدای آفتاب بر می گشتند
او را بر بوریای محقر مردم دیدم
او را در میدان شوش، در کوره پز خانه دیدم
او را به جاهای ناشناخته نسبت ندهیم، انصاف نیست
مگر قرار نیست او نقش رنج را
از آرنجمان پاک کند
و در سایه استراحت
آرامش را بین ما تقسیم کند
وقتی مردم ده ما
برای آبیاری مزرعه ها
به مرمت نهرهای قدیمی می رفتند
او کنار تنور داغ
با «سیب گل» و «فاطمه» نان می پزد
برای بچه های جبهه
او در جبهه هست
با بچه ها فشنگ خالی می کند
و صلوات می فرستد
او همه جا هست
در اتوبوس کنار مردم می نشیند
با مردم درد دل می کند
و هر کس که وارد اتوبوس می شود
از جایش بر می خیزد
و به او تعارف می کند
و لبخند فروتنش را به همه می بخشد
او کار می کند، کار، کار
و عرق پیشانی اش را
با منحنی مهربان انگشت نشانه پاک می کند
در روزهای یخبندان
سرما از درز گیوه پاره اش
وارد تنش می شود
و او به جای همه ما از سرما می لرزد
او با ما از سرما می لرزد
او بیشتر پیاده راه می رود
اتومبیل ندارد
کفشهایش را خودش پینه می زند
او ساده زندگی میکند
و ساده دیگر مثل او کسی است که
هنوز هم
نخلهای کوفه عظمتش را حفظ کرده اند
او از خانواده شهداست
شبهای جمعه به بهشت زهرا می رود
و روی قبر شهدا گلاب می پاشد
باور کنید فقیرترین آدم روی زمین
از او ثروتمند تر است
او به جز یک روح معصوم
او به جز یک دل مظلوم هیچ ندارد
و خانه خلاصه او نه شوفاژ دارد نه شومینه
او هم مثل خیلیها از گرانی، از تورم
از کمبود رنج می برد
او دلش برای انقلاب می سوزد
و از آدمهای فرصت طلب بدش می آید
و از آدمهای متظاهر متنفر است
و ما را در شعار
«جنگ جنگ تا پیروزی» یاری می دهد
او خیلی خوب است
او همه جا هست
برادرانم در افغانستان با حضور او دیالکتیک را سر بریدند
و عشق را برگزیدند

مالکم ایکس
مالکم ایکس
او در تشییع جنازه «مالکم ایکس»(۲) شرکت کرد
و خطابه اعتراض را
در سایه مقدس درخت «بائوباب»(۳)
برای سیاهان ایراد کرد
سیاهان او را می شناسند
آخر او وقتی می بیند
آفریقا هنوز حق ندارد به مدرسه برود
دلتنگ می شود

خالد اسلامبولی در زندان رژیم مصر
خالد اسلامبولی در زندان رژیم مصر

چندی پیش یک شاخه گل سرخ
بر مزار «خالد اسلامبولی»(۴) کاشت
و گامهای داغش را
چنان در کوچه های یخ زده مصر کوبید
که حرارت آن تا دوردستهای خاورمیانه را
متفکر کرد

بابی سندز
بابی سندز

او خیلی مهربان است
وقتی «بابی سندز»(۵) را خودکشی کردند!
او به دیدن مسیح رفت
و ما را با خود تا مرز مهربانی برد
باور کنید اگر او یک روز
خودش را از ما دریغ کند
تاریک می شویم
در اردوگاههای فلسطین حضور دارد
و خیمه ها را می نگرد
که انفجار صدها مشت را
در خود مخفی کرده اند
خیمه ها او را یاد آب و التهاب می اندازند
و بلاتکلیفی رقیه(ع) را تداعی می کنند
خیمه یعنی آفتاب را کشتند
خیمه یعنی خاک داریم، خانه نداریم
خدا کند ما را تنها نگذارد
و گرنه امیدی به گشودن پنجره بعدی نیست
او یعنی روشنایی، یعنی خوبی
او خیلی خوب است
خوب و صمیمی و ساده و مهربان
/>من می گویم، تو می شنوی
او خیلی مهربان است
او مثل آسمان است
او در بوی گل محمدی پنهان است

پی نوشت:
۱- بالو، بر وزن
پارو وسیله ای است که کشاورزان با آن خس و خاشاک دم آب را جمع می کنند.
۲- مالکوم ایکس، رهبر سیاهپوستان مسلمان آمریکایی که علیه تبعیض نژادی در آمریکا مبارزه می کرد. در نوجوانی، پدر او که یک کشیش فعال علیه تبعیض نژادی بود، توسط گروه نژاد پرست کوکلس کلان به شکل فجیعی به قتل رسید. مالکوم در سال ۱۹۶۵، در حالیکه چهل سال داشت، در نیویورک و در حال سخنرانی، هدف گلوله قرار گرفت و به شهادت رسید- آرمانشهر
۳- بائوباب: درخت مقدسی است در آفریقا
۴- خالد اسلامبولی، افسر جوانی در ارتش مصر بود که در روز ۱۴ مهر ۱۳۶۰ به همراه دوستانش، محمد انورالسادات، رئیس جمهور مصر را در حالی که مشغول سان دیدن از یگانهای مختلف ارتش مصر بود به رگبار بست و به هلاکت رساند. سادات، اولین رئیس دولتی بود که در کشورهای اسلامی، موجودیت رژیم خون آشام و اشغالگر صهیونیستی را به رسمیت شناخت و به امضای پیمان صلح با این رژیم مبادرت کرد. خالد اسلامبولی و یارانش نیز سادات را به مجازات همین خیانت، به قتل رساندند. ایشان، بلافاصله بازداشت و در تاریخ ۲۶ فروردین ۱۳۶۱ اعدام شدند – آرمانشهر
۵- بابی سندز، مبارز ایرلندی که به ۱۴ سال حبس در زندانهای انگلیس، محکوم شده بود. او در ۱۵ اردیبهشت ۱۳۶۰ پس از ۶۶ روز اعتصاب غذا در زندان، در گذشت. اگر به آرشیو مطبوعات سالهای اول انقلاب مراجعه کنید، متوجه می شوید که حتی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در زمان در گذشت بابی سندز و در سالگردهای او، بیانیه تجلیل آمیز صادر می کرده است. در تهران، خیابانی به نام اوست – آرمانشهر

سپهر

امروز دلم هوای «ابوالفضل سپهر» را کرده است. خوشبختانه توفیق داشتم و در زمان حیات دنیایی او، در چندین مجلس شعرخوانی اش حضور داشتم. شعرخوانیهای پرحسی که حاضران در مجلس را بی اختیار به هق هقِ گریه می انداخت.
شاید عجیب و از نظر بعضیها قابل سرزنش باشد، ولی وقتی سپهر در شهریور ۱۳۸۳ در حالیکه فقط ۳۱ سال سن داشت در گذشت، تا مدتها با گوش دادن به ترانه «آخرین نامه» با صدای «سیاوش قمیشی» برای او گریه می کردم. برای شنیدن ترانه، پلی کنید:

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.


(لینک دانلود برای آنها که نمی توانند ترانه را بشنوند: +)

هنوز هم هر وقت به این ترانه گوش می دهم، اولین کسی که به ذهنم می آید سپهر است. روحش شاد و با آقایش حسین(ع) محشور باد:

خوابیدی بدون لالایی و قصه
بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه

دیگه کابوس زمستون نمی بینی
توی خواب گُلای حسرت نمی چینی

دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه
جای سیلیای باد روش نمی مونه

دیگه بیدار نمی شی با نگرونی
یا با تردید که بری یا که بمونی

رفتیو آدمکا رو جا گذاشتی
قانون جنگلو زیر پا گذاشتی

اینجا قهرن سینه ها با مهربونی
تو تو جنگل نمی تونستی بمونی

دلتو بردی با خود به جای دیگه
اونجا که خدا برات لالایی میگه

میدونم می بینمت یه روز دوباره
توی دنیایی که آدمک نداره

دل داغدار آقا مرتضی

«ای شقایق های آتش گرفته!
دل خونین ما شقایقی است که داغ شهادت شما را بر خود دارد.
آیا آن روز نیز خواهد رسید که بلبلی دیگر در وصف ما سرود شهادت بسراید؟…»

شهید سیدمرتضی آوینی

مادر

مادر جوان آسمانی ام!
سالها است شرم دارم که شما را مادر خطاب کنم
دلم برای آن روزهای در شب
که با چادر و مقنعه ای یک سر سفید
انگار که بعد از نماز باشد،
پسر تخس تان را نوازش می کردید تنگ شده است
با کوله باری از گناه به خانه برگشته ام
راست می گویند که هیچکس برای آدم، مثل مادر نمی شود
خسته ام از ساقیان پرنخوتی که کامهای تشنه را با آب نمک سیراب می کنند
پسر خطاکارت را ببخش
مادر جوانم!

اسپیکرها روشن!

نیمه شب از خواب پریده ام و یاد این سرود و تیتراژ افتاده ام. به ذهنم رسید صدای تیتراژ را بگذارم روی وبلاگم. متاسفانه هر کار کردم نتوانستم صدا را از تصویر جدا کنم. ان شاءالله در اولین فرصت این کار را خواهم کرد.
صدایی که روی وبلاگ خواهم گذاشت، صدای یک زخم کهنه و التیام نیافته است. صدای یک آرمان به یغما رفته است. بازتابی از تجلی کوتاه، اما مسحور کننده ملکوت در شرق اروپا در اوایل دهه ۱۹۹۰ میلادی است. سرودی است که آقا مرتضای عزیز، روی تیتراژ پایانی و فراموش نشدنی مستند «خنجر و شقایق» گذاشته بود. «خنجر» و «شقایق»! متوجه هستید؟ چقدر این سرود را دوست دارم! چه حس خوبی دارم از شنیدن آن. اشکهایم جاری است…

اگر اعصاب فولادین دارید، این لینک را در همین رابطه بخوانید: پدر، پسر، … خون

زنده باد!

نمی دونم این صحنه رو تو فیلم «پی» (دارن آرنوفسکی) دیدم یا همینجوری به ذهنم رسیده. اما بعد از یک روز پر از تشویش، پر از فکر و خیال، پر از فشار عصبی، همه اش به این فکر می کنم که زنده باد «فرو رفتن و چرخش سریع مته دریل، در کاسه سر»!

کاتین (Katyn)

کارگردان: آندره وایدا
سال تولید: ۲۰۰۷
کشور: لهستان
———

کاتین، نام جنگلی است در لهستان که نیروهای ارتش شوروی در سال ۱۹۴۰ و در جریان جنگ جهانی دوم، حدود ۱۵ هزار نفر از افسران اسیر شده لهستانی را در آنجا قتل عام و در گورهای دسته جمعی دفن کردند. فیلم کاتین، روایتگر این قتل عام است و سکانس پایانی آن اگر روحیه حساسی دارید خوراک چند روز افسردگی و اگر دودی هستید خوراک کشیدن چند نخ سیگار پشت سر هم است! (آقا من سیگاری نیستما! ولی سیگار را دوست دارم!)

قبلا گفته بودم تصویری که برای ما از طرفین درگیر در جنگ جهانی دوم ساخته اند، بستگی زیادی به این واقعیت دارد که آلمان طرف شکست خورده در این جنگ و آمریکا و انگلیس و روسیه طرف پیروز آن بوده اند. در فیلمهای زیادی دیده ایم که مردم مناطق اشغال شده توسط آلمان، چگونه به استقبال نیروهای متخاصم با آلمان می روند و چهره ای آزادیبخش از این نیروها نمایش داده می شود. قصد من دفاع از ارتش جنایتکار آلمان نیست. می خواهم بگویم باید پذیرفت که اگر آلمان پیروز نهایی این جنگ بود، به احتمال زیاد ما امروز تصویر دیگری از طرفین این جنگ در ذهنمان داشتیم. تاریخ جنگ جهانی دوم، تاریخی است که فاتحان جنگ آن را نوشته اند.

فیلم کاتین، از آن جمله استثناهایی است که «می تواند» (و شاید مناسبتر باشد که بگویم «می توانست»)به شکستن تصویر رسمی از جنگ جهانی دوم در ذهن ما کمک کند. می گویم «می تواند»، چون فیلم بخشی از واقعیت را نشان می دهد نه همه آن را. البته قرار هم نیست هر فیلمی همه واقعیت را نشان دهد که چنین چیزی ممکن هم نیست. با این حال می توان ادعا کرد آنکه از نشان دادن قسمتی از واقعیت توسط این فیلم بهره می برد، بازهم غربیها هستند. آمریکا و انگلیس، هر چند در زمان جنگ جهانی دوم متحد شوروی بودند، بعد از جنگ تا امروز، به ارائه تصویری درنده خو از رقیب کمونیست خود احتیاج داشتند و این فیلم بدون نشان دادن نقش آمریکا و انگلیس در سرپوش گذاشتن بر جنایت کاتین، فقط شوروی کمونیست را مقصر نشان می دهد. در حالیکه مثلا:

«چرچیل (نخست وزیر وقت انگلستان) در تاریخ ۲۴ آوریل ۱۹۴۳ به دولت تبعیدی لهستان در لندن توصیه کرده بود که با انتشار یک بیانیه رسمی، کشتار افسران لهستانی توسط عمال شوروی را انکار و اتهامات علیه آنها را حرکت تبلیغاتی آلمانی ها تلقی کند. علاوه بر این چرچیل به ولادیسلاو سیکورسکی، رئیس دولت تبعیدی لهستان در لندن، توصیه کرد از ادامه تحقیقات و بررسیها در خصوص واقعه کاتین خودداری کند.»

چند سطر بالا که داخل گیومه نقل شد از کتاب «شکست تابوها»، نوشته رودولف چرنین، ترجمه حسین دامغانی، انتشارات امیر کبیر است. خیلی دوست دارم سر فرصت، بخشهایی از این کتاب خواندنی را در اینجا تایپ کنم تا به این ادعا که تاریخ جنگ جهانی دوم، تاریخی است که فاتحانش آن را نوشته اند بیشتر بپردازم و احتمالا زمانی این کار را خواهم کرد.

خلاصه اینکه متفقین و متحدین، سر و ته یک کرباس بودند و هستند و کسی از این جماعت، دلش به حال بشریت و حقوق بشر نسوخته است. این جماعت تنها به یک چیز متعهدند و آن هم مالکان شیطان صفت کمپانیهای بزرگ نفتی و اسلحه سازی و رباخواران جهانی است که آنها را بر سرکار آورده اند.

راستی تا فراموش نکرده ام به نکته ای ستودنی در این فیلم اشاره کنم و آن نگاه مثبتی بود که فیلم به دینداری داشت. در روزگاری که به گند کشیدن چهره دین و دینداری و دینداران، پز روشنفکری بسیاری از کارگردانان مطرح دنیا است، باید از آقای آندره وایدا به خاطر چنین نگاهی تشکر کرد.

راز

گرشوم شولم:
«اگر بشر این احساس را که رازی، رمزی در جهان هست از دست بدهد، آن گاه کار همه ما تمام است.»
(به نقل از کتاب نردبانی به آسمان، نوشته شیرین دخت دقیقیان، صفحه ۳۹۹)

—–
پی نوشت: لطفا کسی در نیاید که این «شولم» کیست و چه کاره بوده است و … این جمله، به نظرم جمله جالب و درستی بود.