شب زنده داری در گلزار شهدا

حیفم می آید این لذت را جار نزنم: شب نوزدهم که گذشت ولی احیاء امشب و شب ۲۳ رمضان را در گلزار شهدای بهشت زهرای تهران از دست ندهید. اگر گوشه خلوت می خواهید، پر است از گوشه خلوت و اگر احتمالا از تنهایی شبانه در میان مزار شهدا می ترسید (که اصلا جای ترس نیست و انصافا حال و هوای گلزار شهدا با گورستان مردگان زمین تا آسمان متفاوت است) بدانید در تهران خودمان هم دیوانه عاشق کم نیست و خیل انبوه دیوانگان شهدا، شگفت زده تان خواهد کرد. اصلا در چند جای گلزار و به خصوص در مجاورت قطعه شهدای گمنام، خیمه هایی برپا شده است که تا حدود ساعت ۳:۳۰ صبح در آنها مراسم شب زنده داری برگزار می شود و مثلا سخنران یکی از آنها سعید قاسمی است. اگر هم از شلوغی گریزانید از حدود ساعت ۳:۳۰ به بعد تا مطلع فجر، گلزار خلوت تر است.

چنین اتحادی همان بهتر که نباشد

خیلی حال کردم که سیدحسن خمینی*، امروز هم مثل سال گذشته در مرقد امام، به استقبال رئیس جمهوری و هیئت دولت نرفت. مساله کوچکی نیست. احمدی نژاد، میهمان این آقا است و این آقا به حرمت میهمان بودن او هم که شده به استقبالش نمی رود. در مرام مسلمانی و ایرانی بودن ما، میهمان حتی اگر کافر و حربی هم باشد احترامش واجب است. رئیس جمهوری بودن احمدی نژاد به کنار، سیدحسن حتی به خاطر شأن میهمان بودن دکتر احمدی نژاد هم که شده، به او احترام نمی گذارد. آنهایی که فکر می کنند امثال سیدحسن می توانند مصداق سخنان آقا باشند و با یکی دو تا عکس دکوری و باسمه ای، ذوق زده می شوند که آخ جان! عجب اتحاد خوشکل و مامانی و دشمن کورکنی داریم و فکر می کنند از حالا دیگر باید به فکر جذب امثال سیدحسن بود و باران آمد و ترکها را هم برد و تقوا و انصاف و دفع حداقلی و اینها، کلاهشان را بگذارند بالاتر.
ریا مشمئز کننده است و چه مشمئز کننده است اتحاد ریایی!

پی نوشت:
*جوّی درست کرده اند که دیگر جرأت نمی کنیم حتی در حد اینکه ایشان را «سیدحسن مصطفوی» بنامیم، اعتراضمان را به دسته گلهایی که به آب داده است نشان دهیم، مبادا بر طبل تفرقه کوبیده باشیم یا بی انصافی و بی تقوایی کرده باشیم. و جالب اینجاست که در همین شرایط، نفر دوم مملکت و یارانش، مثل آب خوردن، شده اند خوراک دلقک بازیهای هر شبه ۲۰:۳۰.

این رسم رفاقت نیست (+ مطلبی تکمیلی از سیدمسعود شجاعی)

این روزهای «محمد نوری زاد» را که می بینم، مثل خیلی از دوستان، قیافه حق به جانب نمی گیرم که «خدا آخر و عاقبت همه مون رو ختم به خیر کنه!».

ما جماعت، رسممان شده هل دادن. اگر ببینیم کسی دارد از ما دور می شود به جای اینکه در آغوشش بکشیم، او را هل می دهیم که حتما حتما از ما دور شود. احساس می کنم رفقای محمد نوری زاد، رفقای چند ده ساله اش، خیلی زود دورش را خالی کردند. این رسم رفاقت نیست. بعید می دانم در ایامی که محمد نوری زاد آن نامه ها را به رهبری عزیز می نوشت، کسی از رفقایش، به او سر زده باشد و  در فضای رفاقت و صمیمیت، نصیحتش کرده باشد. یا نصیحتی نبوده، یا اگر هم بوده با توپ و تشر و از موضع بالا بوده است. راستش را بخواهید من وقتی محمد نوری زاد نوشت که توقع داشته وقتی در زندان بوده است آقا از خانواده اش دلجویی کند اصلا به این توقع او نخندیدم. اتفاقا خیلی برایم جالب بود دقیقا تصوری را که از آقا داشتم، محمد نوری زاد در نامه اش نوشته بود. ما آقا را اینگونه می شناسیم. قبل از فوت منتظری چند بار با دوستان این بحث پیش آمده بود که اگر منتظری فوت کند آقا پیام تسلیت می دهد یا خیر. همه می گفتند یعنی چه؟ اصلا این چه حرفی است؟ برای چه آقا باید برای چنین آدمی پیام تسلیت بدهد؟ امکان ندارد پیام بدهد و … ولی من نظرم این بود که آقا پیام می دهد و دیدیم که داد. من آقا را اینگونه می شناسم.

خوشمان بیاید یا خوشمان نیاید، هنرمند جماعت، نازک نارنجی و حساس است. تحویلش بگیری با تو می آید، به او بی توجهی کنی از تو دل می برد. نباید دور محمد نوری زاد را اینگونه خالی می کردند. نگویید نوری زاد هنرمند نبود. بله «چهل سرباز» و کارهای داستانی اش، فیلمهای خوبی نبودند. افتضاح بودند. ولی فقط مستند «شبهای رمضان»اش ( که اگر اشتباه نکنم حدود سالهای ۱۳۶۹ و ۱۳۷۰ پخش می شد) کافی است که بخواهم نوری زاد را هنرمند بدانم. نوری زاد قلمش قوی نبود؟ انصافا مناجاتهایی که نوشته بود و با صدای خودش، همین سه چهار سال پیش در لحظات قبل از افطار، از تلویزیون پخش می شد هنرمندانه نبود؟ کلی از مستندهایی که ساخته است و به خصوص نریشن هایشان، هنرمندانه نبودند؟

من با این رفاقتهایی که داریم، از آینده خودم با رفقایم خیلی می ترسم. راحت از هم می بریم. خیلی راحت طرفمان را می شوریم و می گذاریم کنار. خیلی راحت دورش را خالی می کنیم. بله، خدا معیار رفاقت است ولی آیا رفاقتهامان خدایی است؟ آیا کسی از رفقای نوری زاد، دلش برای او سوخت وقتی داشت بریدنش را می دید یا همه اش در این فکر بودند که چگونه توی پوزش بزنند تا حالش گرفته شود یا نمایش بدهند و نشان بدهند که ببینید ما چقدر کارمان درست است که به خاطر انقلاب و ولایت راحت رفاقتمان را می گذاریم کنار؟ چنین رفاقتی، خدایی است؟

پی نوشت:
خیلی برایم جالب است که مصلحت، ضرورت وحدت یا شعارهای خوبی مثل «دفع حداقلی»، ایجاب می کنند که کسانی همچون موسوی و کروبی و شازده های جناب رفسنجانی، راست راست در این مملکت بگردند ولی همین ملاکها را در برخورد با کسانی همچون «نوری زاد» فراموش می کنیم.

مطلب تکمیلی، مورخ ۵ شهریور ۱۳۸۹:

کامنتی که آقای «سیدمسعود شجاعی طباطبایی» (کاریکاتوریست و عکاس جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی) در مورد مطلب بالا گذاشتند خواندنی است به همین خاطر متن آن را در اینجا می آورم:

«با اهدای سلام
فکر می کنم همراهی با آقای نوری زاد در چند عملیات همچون مرصاد، بیت المقدس هفت و نصر هفت(که بیش از ۲۵۰ کیلومتر در داخل خاک عراق پیش رفتیم و ماهها در آنجا بودیم) بتواند زمینه ساز این مطلب باشد که ایشان را تقریبا خوب می شناسم.
آقای نوری زاد وقتی نامه ی اولش را نوشت، دریافتم که به خطا می رود و مودبانه مثل همیشه نزد ایشان رفتم و عرض کردم که پیام امام فراموشتان نشود، یک نگاهی به دور برتان بیندازید، و به فرمایش امام توجه کنید: “هرگاه دشمنان قسم خورده این نظام از شما تعریف کردند بدانید یک جای کارتان عیب دارد و اگر بد گفتند بدانید که کارتان درست است.” جواب ایشان کلی بود و متاسفانه متقاعد نشدند. نامه دوم و سوم را نوشتند و هر بار به نزد ایشان به عنوان کسی که نگرانش است رفتم و باز از فرمایشات امام گفتم، اما متاسفانه روز به روز دشمنان بیشتر به تمجید او پرداختند و دوستان هم هر چه گفتند با کلی گوییهای غیر معقول ایشان روبرو می شدند. شاید بیشتر از همه من و رضا برجی که همه با وی همرزم بودیم، بیشتر نگران و نگرانتر می شدیم و بارها از او خواهش کردیم که نگاهی دقیقتر به دوستانش بیندازد. و همچنین باز به ایشان عرض کردیم دشمنانی که سالها پشت صدام ایستاده بودند از شما در رسانه هایشان قهرمان سازی می کنند، آقای نوری زادی که سالها با دشمنان اسلام جنگ کردید به دامن دشمن نیفتید، اما متاسفانه می بینید که دشمنانی چون نوری زاده که مدافع جنگ آمریکا با ایران است از نوری زاد چگونه تعریف می کنند… به هر حال هر کدام ما ملاکی برای تشخیص حق از باطل داریم و به نظرم فرمایشات امام ملاک دقیقی برای این تشخیص است.
برادرم، شما را انسانی صاحب معیار و ارزش میدانم، از شما خواهش می کنم فرمایشات امام فراموشمان نشود.»

تهمتِ مورخِ «موسوی-شیدا» به شهید دیالمه

قبلا در یکی از یادداشتهای وبلاگ گفته بودم در پرو‍ژه مستندی که قرار بود در مورد شهید «عبدالحمید دیالمه» تولید شود، مسئول تحقیق بودم و به همین دلیل با زندگی و شخصیت این شهید بزرگوار آشنایی نسبی دارم. امروز در بازدیدی که از سایت عبدالله شهبازی داشتم، در بین مقاله های جدید او به ادعایی در مورد شهید دیالمه برخورد کردم که دلم را به درد آورد، هم به خاطر بدون سند بودن این ادعا و مظلومیت شهید دیالمه و هم به این خاطر که شاهد سقوط اخلاقی بیش از پیش عبدالله شهبازی، کسی که خودم را زمانی شاگرد او می دانستم، هستم. متاسفانه زنجیره تهمت پراکنی های شهبازی نه تنها تمامی ندارد، بلکه کار او به جایی رسیده است که به خودش اجازه می دهد با مخلوط کردن حق و باطل، چهره مقدس و نورانی شهدا را نیز لکه دار کند. و اما ادعای شهبازی در مورد شهید دیالمه:

«با توجه به پیشینه تاریخی و جایگاه بزرگ «صوفیان یهودی» در مشهد بیهوده نیست که این شهر خاستگاه کانون‌هایی فرقه‌گونه و به شدت مرموز و متنفذ بوده است که «مهدویت» را در مرکز دعاوی و تبلیغات خود قرار داده‌اند. ظهور «انجمن حجتیه مهدویه»، به رهبری شیخ محمود حلبی، و پیدایش «کانون تشیع»، به رهبری فرهنگ ریمن نخعی، در نیمه دوّم دهه ۱۳۳۰ ش. از این منظر باید مورد توجه جدّی قرار گیرد. اندیشه‌های افراطی «مسیحاگرایانه» (مهدویت) این دو کانون در انگارههایی ریشه دارد که «صوفیان یهودی» مشهد مروج آن بودند. ارتباط فردی بنیانگذاران و گردانندگان این جریان با «صوفیان یهودی» سده نوزدهم نیز نیازمند پژوهش جدّی تبارشناختی است.

«انجمن مبارزه با بهائیت» (انجمن حجتیه مهدویه) در محافل سیاسی ایران نامدار است. لذا، در این مقدمه بر «کانون تشیع» تأکید می‌کنم به‌ویژه به دلیل عنایتی که محافل سیاسی مشکوک مؤثر در پیدایش حوادث مهلک یک سال اخیر ایران به نظرات برخی فعالین در این کانون، مانند سید حسن آیت و سید عبدالحمید دیالمه، داشته‌اند.» (عبدالله شهبازی، مقاله «واقعه الله داد و مهدی گرایی افراطی»، مورخ ۱۳ مرداد ۱۳۸۹)

خوب، با این حساب، تشکیلاتی داریم به نام «کانون تشیع» به رهبری ریمن نخعی که در مشهد فعالیت می کرده است و شهید دیالمه هم از فعالان آن بوده است. (حالا بگذریم که شهید دیالمه «سید» نبوده است و آقای شهبازی ایشان را «سید عبدالحمید دیالمه» خوانده است.) اما چرا این ادعای آقای شهبازی درست نیست:

۱- شهبازی در ادامه مقاله اش، هیچ مرجع و سندی که نشان دهد شهید دیالمه با کانون تشیع مرتبط بوده است ارائه نکرده است.

۲- شهید دیالمه، متولد سال ۱۳۳۳ است. از طرفی «کانون تشیع» بر اساس همین مقاله شهبازی، در سال ۱۳۴۲ منحل شده است:

«یکی از مسائل مهم سال‌های ۳۹ تا ۴۲ پیدایش و انحلال کانون تشیع بود.» (همان منبع)

با این حساب، شهید دیالمه در حالی که کودکی خردسال و حداکثر ۹ ساله بوده، جزو فعالین کانون تشیع بوده است!

۳- جالب اینجا است که در ادامه مقاله شهبازی متوجه می شویم بر خلاف ادعای ایشان، «کانون تشیع» اصلا در مشهد فعالیت نمی کرده است، بلکه محل جلسات آن در تهران (خیابان کاخ سابق و خیابان فلسطین فعلی) بوده است. شهبازی از قول لطف الله میثمی چنین نقل می کند:

«بعدها متوجه شدیم که آقای نخعی در خانه خودش جلسه‌ای تشکیل داده است و بچه‌ها را هم دعوت کرده است. اسم آن جلسه‌ها را کانون تشیع گذاشتند و شروع به عضوگیری کردند. هر عضو ماهی دو یا سه تومان می‌پرداخت. روش کار کانون تبلیغاتی بود. صندلی می‌گذاشتند تا اتوی شلوار دانشجویان خراب نشود. میز خطابه و بلندگو داشتند. جلسه به شکل مدرن اداره می‌شد. محل تشکیل جلسه‌ها در خیابان کاخ شمالی، نزدیک بلوار کشاورز، کوچه خاص، پلاک ۹ بود. عصرهای جمعه جلسه برقرار می‌شد(همان منبع)

در هیچ جای دیگری از مقاله نیز به اینکه ریمن نخعی در مشهد فعالیت می کرده است پرداخته نشده است.

و اما ریشه احتمالی ادعای شهبازی چیست؟

شهید دیالمه که متولد تهران بود و تا سال ۱۳۵۲ در تهران زندگی می کرد، در این سال به دلیل قبول شدن در رشته داروسازی در دانشگاه فردوسی مشهد، به مشهد رفت و تا زمان شهادت در ۷ تیر ۱۳۶۰، کانون فعالیتهای مبارزاتی اش، شهر مشهد بود. از جمله فعالیتهای ایشان در مشهد، تاسیس تشکیلاتی به نام «مجمع احیاء تفکرات شیعی» در سال ۱۳۵۷ بود. احتمالا آقای شهبازی به صورت مبهم، چیزی از نام این تشکیلات در ذهن داشته اند و از آنجا که شیفتگی مهندس موسوی چشم و گوش ایشان را در ۱۵ ماه گذشته بسته است، پس از خواندن خاطرات لطف الله میثمی و شباهت تقریبی نام «کانون تشیع» با «مجمع احیا تفکرات شیعی»، ذوق زده شده است که عجب مدرک محکمی علیه شهید دیالمه که مخالف میرحسین موسوی بوده، کشف کرده است!

واقعیت این است که رجوع به سابقه،‌ سخنرانی ها و آثار به جا مانده از دو شهید بزرگوار، دیالمه و آیت، نشان می دهد که این دو، نقش پررنگی در تبلیغ، تبیین و تحکیم اصل ولایت فقیه، چه قبل و چه بعد از پیروزی انقلاب اسلامی داشته اند و حتی اگر سندی در مورد ارتباط این دو با انجمن حجتیه وجود داشته باشد، آنها را همانقدر می توان حجیته ای دانست که آقای شهبازی را به دلیل شرکت مقطعی و موقتی اش (به اعتراف خودش) در جلسات انجمن حجتیه. چه اینکه بزرگترین وجه ممیزه جریان حجتیه با جریان خط امام، مخالفت جریان حجتیه با تشکیل حکومت اسلامی در عصر غیبت امام عصر(عج) بوده است.

هر وقت آسمان به ریسمان بافتنهای شهبازی را برای انتساب یک فرد یا جریان، به بهائیت یا یهودیت می خوانم، از خودم سئوال می کنم اگر در میان کسانی که شهبازی از نظر سیاسی با آنها مشکل دارد، کسی بود که همچون خود او، عروس یهودی الاصل داشت، شهبازی از این نسبت فامیلی، چه استفاده ای برای لکه دار کردن چهره او می کرد؟

آرمان باخته

چند روز پیش، یکی از دوستان تعریف می کرد «یوسفعلی میرشکاک» در مورد خودش و تعدادی از دوستانش به او گفته که «ما آرمان باخته ایم» (با علامت سکون روی نون). از آن روز تا حالا عبارت «آرمان باخته» زیاد توی ذهنم می آید. چرا تا به حال توجهم به این عبارت جلب نشده بود؟ «آرمان باخته». چه عبارت قشنگی! «آرمان باخته». این را هم می گذارم کنار عبارت زیبای «گنگ خوابدیده». «آرمان باخته».

——
پی نوشت: اگر فقط یک دلیل وجود داشته باشد که بخواهم میرشکاک را دوست داشته باشم، سینوسی و موجی بودن اوست.