آهنگساز مشهور یونانی و سرمایه داران صهیونیست

تا چند روز پیش، موسیقی روی وبلاگ، قطعه ای از موسیقی فیلمِ «حکومت نظامی» (State of Siege) به کارگردانی «کوستا گاوراس» (Costa Gavras) بود. این قطعه را که نام آن «پائولا» (Paola) است چند بار از رادیو و تلویزیون شنیده بودم و از آن لذت برده بودم ولی چون نام قطعه و نام سازنده اش را نمی دانستم، نمی توانستم پیدایش کنم. مدتی پیش که در حین وبگردی، اسپیکر کامپیوترم روشن بود، متوجه شدم یکی از دوستان، این قطعه را روی وبلاگش گذاشته است. برای ایشان کامنت گذاشتم و نام قطعه را پرسیدم و ایشان لطف کرد و مشخصات قطعه را در اختیار بنده گذاشت که بنده هم چند هفته ای آهنگ را روی وبلاگ گذاشتم. این آهنگ، ساخته «میکیس تئودوراکیس» (Mikis Theodorakis) یونانی است. برای شنیدن قطعه، پلی کنید:

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.


(در صورتیکه قادر به پلی کردن نیستید و یا صدایی نمی شنوید، می توانید قطعه را از اینجا دانلود کنید.)

با یک وبگردی کوچک، متوجه شدم «تئودوراکیس» (متولد ۱۹۲۵)، همان آهنگسازی است که موسیقی های معروف فیلمهای «زوربای یونانی» (محصول ۱۹۶۴ و با بازی آنتونی کوئین) و «Z» (محصول ۱۹۶۹ و باز هم ساخته کوستا گاوراس) را ساخته است. موسیقی زیبای فیلمِ معروف سرپیکو (Serpico به کارگردانی سیدنی لومت و با بازی ال پاچینو) هم ساخته او است. به هر حال او آهنگساز بزرگی است و برخی از او به عنوان مشهورترین آهنگساز یونانی یاد می کنند.

اینها که گفتم همه مقدمه بود. مدتی پیش، یکی از دوستان، بنده را به مواضع ضدصهیونیستی تئودوراکیس توجه داد. در حد سواد ناقص انگلیسی ام جستجویی انجام دادم و به نتایج جالبی رسیدم:
۱- تئودوراکیس در سالهای ۲۰۰۳ و ۲۰۰۴ در یک مصاحبه تلویزیونی و یک مصاحبه مطبوعاتی، در مورد صهیونیسم این عبارتها را به کار برده است:
«صهیونیستها ریشه شرارت هستند.» (۴ نوامبر ۲۰۰۳، در گفتگوی تلویزیونی با یک شبکه یونانی)
«یهودیان، امریکا، بخش بزرگی از اقتصاد جهانی، بانکهای بزرگ، وال استریت، دنیای موسیقی و رسانه های اصلی را در آمریکا کنترل می کنند و از این طریق، قصد اعمال سلطه دارند.» (۲۷ آگوست ۲۰۰۴، در گفتگو با نشریه اسرائیلی هاآرتص)
قابل ذکر است که تئودوراکیس در مصاحبه اخیر اشاره کرده است که زمانی به علت مظلومیت یهودیان در جنگ جهانی دوم، طرفدار اسرائیل بوده است ولی به مرور دریافته است که یهودیان خودشان به نازیهای جدیدی تبدیل شده اند.
۲- پس از فراگیری بحران جهانی اقتصاد و به تبع آن بحران اقتصادی در یونان، تئودوراکیس در یک مصاحبه تلویزیونی چنین گفته است:
«سرمایه داران یهودی آمریکا، در حمله به عراق، پشت سر جورج بوش بودند. همینها پشت سر بانکهای مسئول در بحران اقتصادی هستند که به آمریکا، اروپا و یونان، آسیب زده است.»
«من یک ضدصهیونیست هستم.» (فوریه ۲۰۱۱، در گفتگو با شبکه تلویزیونی Hey یونان)
۳- تئودوراکیس برای یکی از اشعار «محمود درویش»، آهنگ ساخته است که مجموعه این آهنگ و شعر، سرود ملی فلسطین شده است. صهیونیستها هم از بعد از این همکاری تئودوراکیس با فلسطینی ها، محدودیتهایی برای اجرای کنسرت توسط او در آمریکا و دیگر نقاط جهان ایجاد کرده اند. او در مصاحبه ۲۷ آگوست ۲۰۰۴ خود چنین می گوید:
«یهودیان، بیشتر ارکستر سمفونی های بزرگ دنیا را اداره می کنند. وقتی من سرود ملی فلسطین را نوشتم، سمفونی بوستون قرار بود که کار من را تولید کند. اما این سمفونی توسط یهودیان اداره می شود، برای همین آنها اجازه ندادند که کنسرت پیش برود. از آن زمان تاکنون، من نتوانسته ام با هیچ ارکستر سمفونی بزرگی کار کنم. در هر جایی که ارکستر سمفونی بزرگی بوده است که توسط یهودیان کنترل می شده است، آنها مرا بایکوت کرده اند.»
بله، قابلیتهای زیادی، برای تبلیغ علیه صهیونیسم وجود دارد که از آنها غفلت کرده ایم. تئودوراکیس، یکی از آنها است.
لینک مرتبط: مصاحبه تئودوراکیس با هاآرتص
————–
این هم مطلبی است که چند روز پیش نوشتم و به عکس تصورم، مورد توجه قرار نگرفت:
بهترین فرصت برای افشای جنایات اسرائیل در آمریکا

ولایت عارف فقیه

دکتر «لیلی عشقی»، ساکن فرانسه، کتابی دارد به نام «زمانی غیر زمانها» (Un temps entre les temps) که ترجمه فارسی آن چند سال پیش منتشر شده است. کتاب، تفسیری عرفانی است از رویداد انقلاب اسلامی ایران در سال ۱۳۵۷ که البته برای مخاطب غربی نوشته شده است. هرچند خلاصه کردن کتاب در یک یا چند جمله جفای به کتاب است، اما می توان گفت این کتاب، تفصیل این جمله از آیت الله خامنه ای است در مورد امام خمینی(ره): «خمینی روح خدا بود در کالبد زمان.»

حدود دو سه سال پیش که این کتاب را مطالعه می کردم، به نظرم رسید اگر لیلی عشقی، به الگوی حکومتی غیر عرفی و غیر سکولار قائل باشد، که البته در کتاب او تصریحاتی در این مورد وجود ندارد، آن الگو، «ولایت عارف فقیه» نام خواهد گرفت. در آن زمان، عبارت «ولایت عارف فقیه»، برای من تداعیهای دیگری در پی داشت. تعابیری که شهید سیدمرتضی آوینی در نوشته های خود، اعم از مقالات و نریشن هایش، در مورد امام خمینی و انقلاب اسلامی دارد به یادم آمد و به نظرم رسید نزدیکترین عنوان برای مدل حکومتی که شهید آوینی در ذهن دارد، «ولایت عارف فقیه» است.

حتی به نظر می رسد عبارت «ولایت عارف فقیه»، به نوعی در خود عبارت «ولایت فقیه» مستتر است و کلمه «عارف» در این میان صرفا نقش توضیحی، تبیینی و تاکیدی دارد. اهل فن و آشنایان با متون عرفانی، بار عرفانی کلمه های «ولایت» و «ولی» را می شناسند. چرا نگفته اند «خلافت فقیه» یا «حکومت فقیه» یا «امارت فقیه» یا «امامت فقیه» یا «ریاست فقیه» و…؟

کتاب دیگری که بدون اشاره صریح به عبارت «ولایت عارف فقیه»، به فهم این عبارت کمک می کند، کتاب «حکمت صامت»، نوشته اکبر جباری است. این کتاب، معرفی امام خمینی به مثابه یک «عارف» است. عارفی که سفرهای چهارگانه (اسفار اربعه) را در مراحل مختلف عمر خود طی کرده است. از متون دیگری که می توان از آنها تاییداتی بر مدل حکومتی «ولایت عارف فقیه» بیرون کشید تا جایی که یادم می آید، فرازهایی از کتاب «نگاهی دوباره به مبادی حکمت انسی»، نوشته مرحوم دکتر سیدعباس معارف، سری مقالات «عرفان ستیز و عرفان پرهیز» از یوسفعلی میرشکاک و فرازهای گذرایی از کتاب «اقتصاد اسلامی»، نوشته سیدعباس معارف هستند.

به نظر می آید، با پیروزی انقلاب اسلامی، آنچه پس از قرنها به صحنه آمده است، عرفان یا به تعبیر دقیق تر، فقه عرفانی است. هنوز، چند ماه از پیروزی انقلاب اسلامی نمی گذشت که امام خمینی، شروع به برگزاری جلسات تفسیر عرفانی سوره حمد کرد که برای عموم مردم از تلویزیون پخش می شد. متاسفانه با ان قلت ها، تکفیرها و اعتراضهایی که از سوی برخی بزرگان حوزه صورت گرفت، ایشان صلاح را در تعطیلی این جلسات دیدند. از تعلق خاطر حضرت امام خمینی به چهره برجسته و مناقشه برانگیز عرصه عرفان نظری، «محی الدین ابن عربی» زیاد گفته شده است. حضرت امام در ماههای آخر حیاتشان، در نامه ای که به «میخائیل گورباچف»، آخرین رئیس جمهوری شوروی کمونیست نوشتند، از میان تمام متون و مآثر اسلامی، هیئت حاکمه شوروی را به مطالعه و غور در آثار «ابن عربی» دعوت کردند که با بهت و کمی تا قسمتی غیظ بسیاری از بزرگان مواجه شد.

حقیر فکر می کنم، با رحلت امام خمینی، عرفان از صحنه خارج نشد و تقدیر انقلاب اسلامی لااقل تا به اینجای کار، در حاکمیت ماندن عرفان با همه افت و خیزهایش بوده است. چرا که برای رهبر فعلی انقلاب، حضرت آیت الله خامنه ای نیز شانیت و مشرب عرفانی قائلم. آنها که نکته دان عشقند به این حقیقت معترفند و آنها را که سند می خواهند به معدود اشعاری که از ایشان منتشر شده است احاله می دهم. «یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی / عمریست پشیمان ز پشیمانی خویشم» و… چنین اشعاری هرچند ممکن است سختگیران را به مقامات عرفانی رهبر انقلاب رهنمون نشود، اما اینقدر هست که مشرب عرفانی و تعلق خاطر ایشان به عرفان را نشان می دهند. مدل «ولایت عارف فقیه»، هنوز پابرجاست.

ادعا نمی کنم احمدی نژاد یک عارف است، اما اجازه بدهید با ادعای صاحب نظرانی همچون حجت الاسلام «بهمن شریف زاده» همراه باشم و بگویم احمدی نژاد مشرب عرفانی دارد و آگاهانه (یا شما بگویید ناآگاهانه و به صرافت طبع) به عرفان نظری، تعلق خاطر دارد و فهمیده است رمز موفقیت جمهوری اسلامی در تعامل با مردم خویش و مردم دنیا، در مرحله اول، نه دعوت به فقه و شریعت اسلامی که استفاده از زبان عرفان است. همچنانکه امام خمینی، کمونیستهای کرملین را به «ابن عربی» دعوت کرد و از اتحاد با مسلمانان عالم فراتر رفته بود و اتحاد با «مستضعفان عالم»، آرمانش بود و به شنیده شدن «ناقوس مرگ آمریکا از کلیساهای جهان» امید می داد.

برای بسیاری از ما حزب اللهی ها به احتمال زیاد از همان سال ۱۳۸۴، عبارت «مهرورزی» که بارها و بارها در سخنان احمدی نژاد به کار می رفت، عبارتی گنگ، ناچسب و غیر جدی بود. مناقشات چند ماه اخیر در میان ما بر سر احمدی نژاد، تا حد زیادی محصول غفلتمان از به کارگیری مکرر کلید واژه هایی همچون «مهرورزی» و «عدالت و عشق» در سخنان او از همان سال ۱۳۸۴ است. یکبار گفته بودم که نوشته ۲۲ خرداد ۱۳۸۷ احمدی نژاد در وبلاگش، نوشته ای مهم در شناخت مشرب و جهان بینی او است و دوباره این ادعا را تکرار می کنم و بگذارید بگویم دعواهایی که شش ماه است میان اصولگرایان جاری است، تا حد زیادی، بازتولید سوءتفاهم پرقدمتی است که برخی از اهل فقه نسبت به اهل عرفان داشته اند.

در مورد موسیقی روی وبلاگ – آبان ۱۳۹۰

موسیقی روی وبلاگ در ماه جاری، قطعه‌ای به نام «گل دریائی» (Flower of the sea) اثر «گروه ایرا» (Era) است. از این قطعه، دو ورژن با کلام و بدون کلام اجرا شده است که ورژن بدون کلام آن را برای وبلاگ مناسب دیدم.
برای شنیدن، پلی کنید:

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.


احتمالاً فقط کاربرانی که از نسخه جدید «ادوبی فلش» استفاده می کنند می توانند آن را بشنوند. اگر صدائی نشنیدید، موسیقی را از اینجا دانلود کنید.

بهترین فرصت برای افشای جنایات اسرائیل در آمریکا

«بر دیوارهای کاخ سفید بنویسید:
صلح در جنگ است
آزادی در بردگی است
توانایی در جهل است.
… و سفیدی در سیاهی است.»
جملات بولد شده، جملاتی از رمان «۱۹۸۴» هستند که شهید سیدمرتضی آوینی، مقاله «فردایی دیگر»ش را با استفاده از آنها، اینگونه که در داخل گیومه آمده است به پایان برده است.
در چنین دنیای وارونه ای زندگی می کنیم. دنیایی که در آن دهها سند و شاهد و قرینه، مبنی بر جنایت و عملیات ترور، توسط رژیم صهیونیستی در خاک آمریکا یا علیه شهروندان امریکا، وجود دارد، اما این قتل ها و عملیاتهای متعدد، منجر به هیچ جنجال، قطعنامه، تحریم و مجازاتی از سوی کاخ سفید علیه اسرائیل نشده است، اما در عوض، یک سناریوی بندِ تنبانی در مورد نقشه ترور سفیر عربستان سعودی در آمریکا توسط عوامل جمهوری اسلامی ایران، چنین هیاهو و جنجالی به وجود می آورد که داریم می بینیم. چه خوب است جمهوری اسلامی برای دفاع از خود در برابر جنجال ساختگی اخیر، توپ را در زمین حریف بیندازد و در مورد جنایتهای مستندی که اسرائیل، علیه شهروندان آمریکا انجام داده است و با سکوت و اغماض سران ایالات متحده  رو به رو شده اند، افشاگری و کار تبلیغاتی کند. باید زمامداران آمریکا در مورد رفتار دوگانه شان در قبال ایران و اسرائیل، به چالش کشیده شوند. جنایتهایی که عوامل اسرائیل در خاک آمریکا انجام داده اند در حدی است که اگر زمامداران آمریکا، نوکر زرسالاران صهیونیست نبودند تا به حال باید به خاطر آنها بارها خاک اسرائیل را به توبره می کشیدند که در ادامه به برخی از آنها اشاره خواهد شد. افشاگری در مورد این فعالیتهای تروریستی در تریبونهای مختلف و در قالبهای متنوع می توانند بیان شوند. تریبونهایی همچون:

  • سخنرانی های سران نظام و کنفرانس های مطبوعاتی رئیس جمهوری
  • شبکه های برون مرزی جمهوری اسلامی، همچون العالم و پرس تی.وی و سایتهای خارجی زبان جمهوری اسلامی
  • بیانیه های وزارت خارجه جمهوری اسلامی و کنفرانس های مطبوعاتی سخنگوی این وزارتخانه
  • شرکت نمایندگانی از جمهوی اسلامی در مناظره ها و گفتگوهای تلویزیونی شبکه های امریکایی (همچون کاری که چند بار دکتر مرندی انجام داد.)

و اما فهرستی از چند عملیات تروریستی اسرائیل در خاک امریکا و یا علیه شهروندان امریکا که دهها سند و مدرک در تایید آنها وجود دارد و تا جایی که می توانیم باید آنها را برای مردم امریکا جار بزنیم. این موارد، صرفا با اتکا به اندکی تامل در مطالعات شخصی و به کمک حافظه ضعیفم یادآوری می شوند و الا این فهرست طولانی تر از این حرفها است:

۱- قتل های مافیای مایر لانسکی (Meyer Lansky): مایر لانسکی، یهودی امریکایی – اسرائیلی و از نوچه های خانواده زرسالار برونفمن است که رهبری «کمیسیون جهانی یهود» را به عهده دارند. نام لانسکی با جنایت، ترور و قتل سازمان یافته در امریکا گره خورده است. تنها در یک قلم می توان به مورد «پسران مایر لانسکی» (Meyer Lansky’s boys) اشاره کرد. منظور از پسران لانسکی، ۶ نفر از تروریستهای جوان زیر دست او بودند که به نوشته «رمزی کلارک»، دادستان پیشین آمریکا، تنها در یک شب، ۴۰ نفر را در امریکا به قتل رساندند. لانسکی در سال ۱۹۷۰، پس از سالها جنایت، وقتی مطلع شد که گروهی در صدد محاکمه او هستند، آمریکا را به مقصد اسرائیل ترک کرد و با خیالی راحت در شهر تل آویو، اقامت گزید و در آسایش کامل به زندگی اش در این شهر ادامه داد. آب هم از آب تکان نخورد!

۲- حمله هوایی و موشکی اسرائیل به ناو امریکایی لیبرتی (USS Liberty): این حمله در ژوئن ۱۹۶۷ و در آبهای ساحل مصر صورت گرفت که به کشته شدن ۳۴ نفر و زخمی شدن ۷۵ نفر از خدمه آمریکایی این ناو منجر شد و البته با ماله کشی و ماستمالی دولت امریکا رو به رو شد!

۳- تروریستهای JDL: جی.دی.ال یا «سازمان دفاع از یهود»، یک سازمان تروریستی است که به قتل های متعددی در امریکا دست زد. رهبر این گروه، حاخام «مایر کاهانا»، عضو کنیست (پارلمان اسرائیل) بود. از جمله عملیاتهای این گروه، می توان به قتل رئیس اتحادیه عرب امریکا (Arab American League) اشاره کرد. گرچه خشونت طلبی های این گروه در آمریکا، آش را آنقدر شور کرد که اف.بی.آی را وادار به اعمال محدودیت در فعالیتهای آن کرد، اما می توان تصور کرد اگر چنین گروهی با این جنس از فعالیتها، متعلق به مسلمانان ساکن آمریکا بود چه برخوردی با آنها یا کشورهای متبوعشان صورت می گرفت. ضمن اینکه گزارشها و اسنادی از همکاری پلیس لوس آنجلس با این سازمان نیز موجود است.

۴- رسوایی کمپانی اینسلاو (Inslaw): این رسوایی مربوط به سرقت نرم افزار طراحی شده کمپانی اینسلاو، توسط موساد و با همکاری وزارت دادگستری امریکا است. در سراسر دوره افشای مسائل اینسلاو در اوایل دهه ۱۹۹۰، تعداد زیادی از افراد مرتبط با این پرونده و افراد مربوط به تحقیق در مورد این رسوایی به قتل رسیدند. (پرونده قتل های زنجیره ای در ایران فقط در برابر قتل های زنجیره ای همین یک پرونده، باید برود بوق بزند! اما مقایسه شهرت رسانه ای این دو پرونده با یکدیگر، واقعا تاسف برانگیز است.) مایکل کالینز پایپر، در کتاب «The New Jerusalem» نام سیزده نفر از مقتولین زنجیره ای این پرونده را آورده است.

۵- فعالیت هسته ای آلوده اسرائیل در ایالت پنسلیوانیا: این برنامه که به NUMEC مشهور است، به مرگ ۶۰۰ نفر و ابتلای حداقل سه هزار نفر از آمریکاییان ساکن در اطراف این پروژه منجر شده است. افسر سابق موساد، رافی ایتان متهم اصلی این پرونده است.
پنج موردی که گفته شد، مواردی هستند که به نحوی آشکار و غیرقابل انکار، دست صهیونیستها و رژیم صهیونیستی در آنها دیده می شود. والا می توان به مواردی همچون ترور «جان.اف.کندی»، رئیس جمهوری امریکا و یا قتل های متعددی که جرالد اسمیت، رهبر «جبهه مسیحی آمریکا» (American Christian Crusade) در کتابش موسوم به «خودکشی»، فهرست کرده است اشاره کرد. قتلهایی که قربانیان آنها، شخصیتهای سیاسی، نظامی و رسانه ای امریکایی بوده اند که به خودشان جرات ابراز مخالفت با صهیونیستها را داده اند.

مراجع:

  • مایکل کالینز پایپر، «قدرت پنهان در آمریکا»، ترجمه علیرضا عبادتی، انتشارات روایت فتح
  • لوئیس مارشالکو، «فاتحین جهانی»، ترجمه عبدالرحیم گواهی، موسسه فرهنگی انتشاراتی تبیان
  • سیدهاشم میرلوحی، «آمریکا بدون نقاب»، انتشارات کیهان
  • رضا گلپور، «کابوس در بیداری»، ناشر: مولف
  • سایتهای مختلف اینترنتی (لینک‌ها اگر فرصتش فراهم بود به مرور اضافه می‌شود)

لینک مرتبط: متن نامه تکان دهنده JDL به مسلمانان

آقای فیلترینگ!

آقای فیلترینگ! به هر دلیلی که سایت کم بیننده «دولت ما» را فیلتر کرده اید، به همان دلیل باید مدتها پیش، سایتهای پربیننده تری همچون شفاف، جهان نیوز، عصر ایران، فردانیوز، الف و… را فیلتر می کردید. می شود بدانیم دلیل این رفتار دوگانه چیست؟ یعنی حرمتِ شخص دوم مملکت از حرمت مقامات و سیاسیونی که از او رتبه پایین تری دارند کمتر است؟ یعنی دهها سایتی که به رئیس جمهور کشور توهین می کنند باید آزاد باشند ولی یکی دو تا سایت پیزوری که از او حمایت می کنند باید درشان تخته شود؟ اصلا قبول! گیریم «دولت ما»، توهینی کرده است یا مطلبی اثبات نشده منتشر کرده است، سایتهایی که نام بردم، دامنشان از این اتهامات مبرا است؟ انتشار مطلب ثابت نشده در یک سایت کم بیننده تبعاتش بیشتر است یا در یک سایت پر بیننده؟

زهر باید خورد و انگارید قند

کامنتهای عمومی و خصوصی خوانندگان این وبلاگ و گفتگو و دیدارم با دو سه نفر از دوستان در یکی دو روز گذشته، حقیر را به این نتیجه رساند که قلمی کردن و انتشار مطلبی که سه روز پیش (۲۴ مهر) آن را نوشتم کار درستی نبوده است. به خصوص شکسته شدن دل یک سری از دوستان، برایم تکان دهنده بود. نه اینکه نسبت به محتوای آن نوشته نظرم برگشته باشد، بلکه فکر می کنم انتشار آن مطلب کار درستی نبوده است. به قول معروف، «جز راست نباید گفت، هر راست نشاید گفت.» آدم خیلی از حرفها را باید در دلش نگه دارد و خون دل بخورد و دم نیاورد. به خصوص اگر در آن حرفها به یقین نرسیده باشد. آن نوشته حاصل تلاطم روحی شدید و تسلیم شدن به خشمی ناگهانی بود. بگذارید به حساب طبع دموی و کم صبری حقیر. حرفها را باید در زمان خودشان گفت، زمان ابراز آن حرف هنوز نرسیده بود و ای بسا هیچگاه نرسد. دعا کنید خداوند به این جانب سعه صدر بدهد. آن نوشته و یادداشتی را که در تکمیل آن آمده بود غیرقابل نمایش کردم.
هنوز معتقدم احمدی نژاد، بهترین رئیس جمهور در تاریخ جمهوری اسلامی است، گفتمان او، نزدیکترین گفتمان به گفتمان انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ و خط امام خمینی است و در نسبت با سیاسیون فعلی کشور، ولایتمدارترین آنها است. افسوس که قدر چنین فردی دانسته نمی شود. از دوستانی که باعث ناراحتی آنها شدم معذرت می خواهم.

عشق را خواهی که تا پایان بری
بس که بپسندید باید ناپسند
زشت باید دید و انگارید خوب
زهر باید خورد و انگارید قند

چرا فکر می کنم حمایت رهبری از احمدی نژاد، حداقلی است؟ – قسمت اول

بسم الله الرحمن الرحیم
کامنتهایی که پای یادداشت قبلی ام گذاشته شده اند، مرا وامی دارند که بر خلاف بی میلی و بی انگیزگی ام، توضیح بیشتری در مورد آن یادداشت بنویسم.
ابتدا چند مقدمه:
۱- سابقه و بیانات رهبری و نیز مسئولیتی که قانون اساسی بر دوش ایشان گذاشته است نشان می دهد که ایشان در هر دوره ریاست جمهوری، حامی رئیس جمهوری وقت بوده اند. فرقی نمی کند که رئیس جمهوری چه شخصی بوده است و به کدام گرایش سیاسی تعلق داشته است. منتها این حمایتِ رهبری می تواند حمایتی حداقلی، عام، صرفا بر اساس عمل به وظیفه قانونی و بدون علاقه قلبی و درونی باشد و می تواند حمایتی حداکثری، «خاص» و از روی علاقه قلبی و درونی باشد. فرق است بین رئیس جمهوری که رهبری او را تحمل می کند با رئیس جمهوری که محبوب رهبری است. توجه به مجموعه بیانات رهبری در مورد دولت نهم (سالهای ۱۳۸۴ تا ۱۳۸۸) نشان می دهد که حمایت ایشان از این دولت و رئیسش، از نوع دوم و «خاص» بوده است. کلمه «خاص» که درون گیومه آمده است، تعبیری است خود رهبری زمانی در مورد حمایتشان از دولت نهم به کار بردند. ایشان در یکی از دیدارهایشان با هیئت دولت نهم نیز، با اشاره به اینکه همیشه وظیفه داشته اند از دولتها حمایت کنند، گفتند حمایتشان از دولت فعلی به علت زنده کردن خط امام خمینی فراتر از حمایتشان از دیگر دولتها است. (نقل به مضمون)
۲- ادعای بنده در یادداشت قبلی این است که حمایت خاص، حداکثری و قلبی رهبری از احمدی نژاد، چند ماهی است که در خوش بینانه ترین حالت به یک حمایت حداقلی و عام تبدیل شده است.
۳- اینکه می گویم حمایت رهبری از احمدی نژاد حداقلی است فعلا گزاره ای خبری است و واجد قضاوت در مورد درستی یا نادرستی چنین حمایتی نیست.
۴- مخاطب یادداشت قبلی، دوستانی هستند که خوش خیالانه تصور می کنند احمدی نژاد هنوز محبوب دل رهبری و مورد حمایت حداکثری ایشان است. آن دوستان حزب اللهی ام که ماهها است از احمدی نژاد بریده اند و او را صرفا در حد رئیس جمهور قانونی کشور لازم به حمایت می بینند، مخاطب آن یادداشت نیستند و گفتن این حرفها برای آنها،‌ توضیح واضحات است. دوستانی که تصور می کنند احمدی نژاد مورد حمایت حداکثری رهبری است باید هرچه زودتر دست از این خوش خیالی بردارند. ضرورت بیان و به زبان آوردن این تحلیل هم از این روست که این دوستان یا ولایتمدارند که در این صورت نباید سنگ احمدی نژاد را در حد یک قهرمان و یک رئیس جمهور محبوب رهبری به سینه بزنند و یا می خواهند به رویه سابق خود در مورد احمدی نژاد ادامه دهند که در این صورت درست نیست آسمان به ریسمان ببافند و حمایتشان از احمدی نژاد و عشق و ارادتشان به او را به ولایتمداری شان نسبت دهند. ضمنا توجه داشتن به کیفیت و شدت حمایت رهبری از احمدی نژاد و اجتناب از غفلت یا خودفریبی در مورد آن، از شدت سرخوردگی که دیر یا زود با آشکار شدن نوع روابط، گریبان دوستان احمدی نژادی را خواهد گرفت می کاهد.
۵ فرض من در نوشتن مطلبی که در ادامه خواهد آمد این است که رهبری مدبرند و از این رو صرف نظر از خودِ سخنی که به زبان می رانند یا رفتاری که می کنند با فضای سیاسی کشور و جهان و رسانه های گروهی جدید آشنا هستند و به پژواک و طنین رسانه ای حرف و رفتارشان هم توجه دارند. از این رو جملات و کلمات خود را به دقت انتخاب می کنند. یک سیاستمدار مدبر، سوای گفتار یا رفتارش، به تعابیری که از آن خواهد شد، به کنایه هایی که از آن استنباط خواهد شد، به تیترهایی که محتمل است از سخنرانی اش انتخاب شود و به ناگفته هایی که از گفته هایش شنیده خواهد شد، توجه دارد. یک مثال معکوس و دم دستی می زنم تا متوجه شویم عملکرد رسانه چگونه است و وقتی از آن غافل باشیم چه تبعاتی خواهد داشت. بسیاری از مخاطبان مستند «ظهور بسیار نزدیک است»، می گویند در این مستند، تطبیق هایی قطعی بین برخی شخصیتهای معاصر با شخصیتهای دوران ظهور صورت گرفته است. اما اگر به تولید کنندگان این مستند چنین اشکالی بگیریم خواهند گفت که در این مستند، «تطبیق قطعی» صورت نگرفته و هر مورد تطبیقی که بیان شده است به صورت «احتمالی» بوده است. این دوستان درست می گویند. اگر مستند را ببینیم متوجه می شویم که در گفتار متن مستند، مصداق ها و تطبیق ها به صورت احتمال مطرح می شوند. مشکل تولیدکنندگان مستند اینجاست که از کارکرد رسانه غافل بوده اند و توجه نداشته اند که در عالم رسانه، خود حرف آنقدر اهمیتی ندارد که طنین و بازتاب آن و ته مانده ای است که از آن باقی می ماند. این است که می گویم یک سیاستمدار مدبر، باهوش و با تجربه، سوای حرفی که می زند یا رفتاری که نشان می دهد، به طنین و بازتابهای آن هم دقت دارد. از همین رو، در تحلیل سخنان یک سیاستمدار با تجربه، صرف توجه به متن خام سخنان او و غفلت از سابقه و زمینه و بازتابهای آن، خودفریبی است.
۶- تحلیل بنده مبتنی است بر آن چه در دو سه ماه گذشته روی داده است. ممکن است گذشت زمان و وقوع موضع گیری ها یا رویدادهای جدید و متفاوت، اشتباه بودن یا شتابزده بودن آن را نشان دهد. امیدوارم در تحلیل مختصری که ان شاءالله به زودی خواهم نوشت، این شش مقدمه مورد توجه دوستان باشد. ادامه دارد.

من دیگر نیستم

دوستان عزیز احمدی نژادی! بهتر است دست برداریم از اینکه سر خودمان را شیره بمالیم و خودمان را گول بزنیم. از روز دیدار هیئت دولت با مقام معظم رهبری و شنیدن بیانات ایشان در این دیدار، تقریبا به این نتیجه رسیده ام که حملات شدیدی که به دولت در چند ماه اخیر از سوی اصولگراها صورت می گیرد با مجوز و چراغ سبز رهبری است. هفته ها منتظر این دیدار و شنیدن سخنان آیت الله خامنه ای در آن بودم. محتوای سخنرانی ایشان با توجه به جو سنگین تبلیغاتی که از چند ماه قبل آن، علیه دولت وجود داشت، کاملا خلاف پیش بینی بنده از آب در آمد.
روزها و هفته های اول بعد از این دیدار، از نتیجه گیری ام چندان مطمئن نبودم ولی هرچه می گذرد، کدها و نشانه هایی که این نتیجه گیری را تایید می کنند بیشتر آشکار می شوند. اگر حوصله ای بود به زودی، توضیح بیشتری در این مورد خواهم نوشت. البته روشن است که آیت الله خامنه ای با بی اخلاقی، بی تقوایی و بی انصافی در این حملات مخالفند ولی به نظر می آید که با کلیت رویکرد چند ماه اخیر اصولگرایان و با بی اعتبار شدن احمدی نژاد موافقند. یعنی ایشان به این جمع بندی رسیده اند که دولت احمدی نژاد، شرایط و لیاقت معتبر بودن و حمایت خاص رهبری را از دست داده است. تمایلی ندارم که در تایید یا رد این رویکرد سخنی به زبان برانم، اما به هزار و یک دلیل، به صلاح نمی بینم که وقتی نظر رهبری در مورد دولت چیزی دیگری است، در برابر نظر ایشان بایستم. از این رو تا زمانی که احساس فعلی ام پابرجا باشد، دیگر مثل سابق دفاعی از احمدی نژاد نمی کنم. البته ممکن است این احساس، درست نباشد و دیر یا زود نشانه ای که غلط بودن آن را نشان دهد دیده شود. احمدی نژاد را به شدت دوست دارم ولی تاب ایستادگی در برابر نظر رهبرم را هم ندارم.
یادداشت تکمیلی، مورخ ۲۶ مهر ۱۳۹۰: با توجه به کامنتهای خوانندگان، ان شاءالله در اولین فرصت، توضیح بیشتری در مورد نوشته بالا خواهم نوشت.

سعادت آباد

امروز، فیلم «سعادت آباد»، ساخته «مازیار میری» را دیدم. به نظرم، سعادتِ ظاهری و نکبت و فلاکتِ باطنیِ سبکِ زندگیِ مدرنِ شمالِ شهریِ تهرانی را خیلی خوب نشان داده بود. جالب است که این فیلم، مراحل تولید خود را قبل از قتل معروفی که در سعادت آباد روی داد، گذرانده است. قتلی که به نوعی دیگر، نکبت پنهان در زیرِ پوستِ خوش آب و رنگ تهران را برملا کرد.
گرچه نیمه اخلاق گرا و مسلمان وجودم می گوید که مته بر خشخاش بگذارم و مثلا به نمایشِ تعلق خاطری که «حسین یاری» به «لیلا حاتمی» (به عنوان زنی شوهردار) داشت، گیر بدهم، ولی کلیت فیلم آنقدر خوب بود که بشود از این مسائل گذشت و تماشای «سعادت آباد» را توصیه کرد.

دشمن شناسی با شومَنی فرق می کند

در مورد علامت شاخ

باید به این حقیقت تلخ اعتراف کرد که شیوه دشمن شناسی برخی از ما بیشتر از آنکه مبتنی بر آگاهی دادن به مخاطب باشد، مبتنی بر به اعجاب آوردن او بوده است. درس و بحث و تحقیق را با ژانگولر بازی، خلط کرده ایم. قصد ندارم در نیت دوستانی که در این عرصه زحمت می کشند خدشه وارد کنم. این بلیه ای است که به احتمال زیاد ناخودآگاه گرفتارش شده اند و خود من هم زمانی دچارش بوده ام و شاید هنوز هم باشم. البته و خوشبختانه نه به شدت و غلظتی که این روزها برخی دوستان گرفتارش هستند.

حالا چه شد که اینها را نوشتم؟ مدتی پیش مجموعه مقالاتی را از یک داستان نویس ایتالیایی می خواندم. در مقاله ای با عنوان «فضیلت های ناچیز»، چنین نوشته بود:

«… برای ما اکنون کجاست همنوع؟ کجاست اکنون خدا؟ خدایی که به صرافت صحبت با او نیستیم؛ مگر موقعی که بچه مان بیمار می شود. آن گاه به او می گوییم: تمام دندان هایمان را بریزان و تمام موهای مان را هم؛ اما بچه مان را شفا بده. به محض اینکه بچه علاج می شود، خدا را فراموش می کنیم. هنوز دندان و مو داریم و افکار کوچک و سست و خسته کننده مان را: … خرافاتی هم شده ایم، مدام علامت شاخ می کشیم. نشسته ایم کار می کنیم یا می نویسیم و یکباره و در حالی که علامت شاخ می کشیم، چراغ را سه بار روشن و خاموش می کنیم. چون که ناگهان به خود گفته ایم که فقط این می تواند از پیشامد بد نجات مان دهد.» (ناتالیا گینزبورگ، «فضیلت های ناچیز»، ترجمه محسن ابراهیم، نشر هرمس، صفحه ۱۰۱)

در پاورقی صفحه ای که سطور بالا را از آن نقل کردم، عبارت ایتالیایی که مترجم آن را «علامت شاخ» ترجمه کرده چنین آمده است: «Fare le corna». مترجم، این عبارت را اینگونه توضیح داده است: «علامت شاخ با انگشت کوچک و سبابه»

خوب این همان علامتی است که بارها از سوی «دشمن شناسی معطوف به شگفت انگیزی» (چه نمونه های داخلی و چه نمونه های خارجی اش) با آب و تاب فراوان، به عنوان علامت شیطان پرستان معرفی شده است. دوستان ما در این حوزه، با نمایشِ عکسِ روسای جمهور، پادشاهان و مشاهیر کشورهای مختلف جهان در حال نشان دادن این علامت، این عکسها را سندی بر سلطه شیطان پرستان بر جهان و اتحاد پشت پرده آنها با یکدیگر بیان می کنند. بر خلاف این ایده جذاب و شایع، با سرچ عبارت ایتالیایی مذکور در گوگل، به عبارت انگلیسی «Sign of the horns» می رسیم. با سرچ عبارت انگلیسی اخیر، به شمار زیادی مطلب برمی خوریم که نشان می دهند این علامت، یک علامت خرافیِ فراگیر و سابقه دار در بسیاری از کشورها و فرهنگهای مختلف جهان و با معانی گوناگون است و تقریبا ربطی به شیطان پرستی ندارد و اگر هم داشته باشد، قضیه اش، همان قضیه گردو و گردی است. این حکایت همانند حکایت دوستانی است که تا می شنوند سبک فلان خواننده، «راک» است، او را به شیطان پرستی متهم می کنند. در صورتیکه اولا یکی کردن سبک راک با یکی از زیر مجموعه های آن (سبک «هارد راک»)، کاری غیر دقیق است. ثانیا هر هارد راک خوانی، الزاما شیطان پرست نیست.

لینکهای مرتبط از همین وبلاگ:
سیزده به در ربطی به پوریم و ایرانی کشی یهودیان ندارد
خدایا این چه عاقبتی بود؟
آیا خاتمی در اجلاس بیلدربرگ شرکت کرده است؟
یک مطلب جالب و توضیح و معذرتخواهی تکمیلی به خاطر آن