عکس منتشر نشده ای از مهندس مشایی + بازنشر دو شعر

عکس منتشر نشده ای از مهندس اسفندیار رحیم مشایی و پسرش رضا. منبع: صفحه فیس بوک رضا رحیم مشایی. بر اساس توضیح رضا، عکس روی دیوار هم عکس کودکی مهندس است.

 این هم باز نشر دو شعر از کمال رستمعلی در مورد مهندس از آرشیو وبلاگ:

زیبای زنبور به شهد وحی!
زیبای بازار زرکوبان!
شکوفه به دامن بریز و بگریز
و سایه هامان را به عصر بلند تابستان برسان
زخم را مرهم بگذار به عسل
تا تاولِ پا به بازار برقصد*
تا بچرخد،
آسمان به شوق ما
زنبور به شهد ما
تهمت به پیشانی پر شکوفه!

(اردیبهشت ۱۳۹۲)

——–
«نگاهها به قله» رد صلاحیت شد
پس به ناچار به دره ها سرازیر شدیم

(تیر ۱۳۹۲)

——————
* با اجازه از شاعر گرامی، بازار زرکوبان و رقص در بازار، اشاره ای است به سماع مشهور و در ملأ عامِ مولوی با صلاح الدین زرکوب در بازار زرکوبانِ قونیه که برخی سماع طولانی این دو را معرفی صلاح الدین به عنوان جانشین مولوی می دانند. (حامد)

8 دیدگاه در “عکس منتشر نشده ای از مهندس مشایی + بازنشر دو شعر

  1. میشود به نوعی شبیه غدیر خم آنجا مولا علی دستش بالا رفت و بزودی رد صلاحیت شد و در عدیر خیابان فاطمی دست عاشقش مهندس مشایی بالا رفتو زود رد صلاحیت شد .درد ما همان درد یاران علیست وقتی که نا اهلان را بجای مرادشان بر مسند میدیدند و خون دلها میخوردند.با تشکر از شاعر محترم و نکته سنجی و تشبیه زیبا از سماع عاشقانیه مرید و مراد بهتر است رابطه ی دکتر و مهندس مشایی را شمس و مولانایی ببینیم تا همانند سازی دقیقتر باشد .بهرحال سپاس از نوشته ی زیبایت

  2. از همان چوب بپرس مرده بودن چیست! زنده بودن چیست!

    کمال رستمعلی/ آموخته ایم خلق نشده ایم همراه با فتبارک ا… احسن الخالقین که سیاست ورزی کنیم برای فتح این مقام و آن کرسی که هر روز می خوانیم وسع کرسیه السموات و الارض! آموخته ایم که زنده بودن را در قدرت بودن نپنداریم که این پندار آغاز وهمی غریب و عمیق است. آموخته ایم که زنده بودن در دولت گرفتنی ست که فرمود از شب های صیام سرخوشانه یکی را برخیز و مقیم بزم او شو و یک شبی بیدار شو دولت بگیر… مرده بودن را و زنده بودن را چگونه فهم کند آن که در صورت عالم هم مانده است و شکوفا شدن هستی را از پی سرما بر نمی تابد چه رسد آن که به عمق حیرت زای زنده بودن دست یابد. نشانه های حیات نیستند عناوینی که به حکمی اعتبار می یابند و به خطی بی اثر. نشانه های حیات نیستند آن چه امروز هست و فردا نیست که آموخته ایم مدالی بر سینه بیاویزیم که نه مکان را و نه زمان را یارای از اعتبار انداختنش نباشد.
    ستون حنانه اما چوبی بود از جنس همین چوب هایی که می شناسیم. رسول مهربان بر او تکیه می زد و خطبه می خواند و پیمانه ها را از کینه و حسادت و تهمت و دروغ خالی می کرد و پر می کرد از دوست داشتن و مهر و مودت. جمعیت که زیاد شد خواستند تا رسول را و چهره ی نازنینش را بهتر ببینند و آن سخنان شکرین را با همه ی وجود دریابند. پس منبری ساختند و رسول بر آن شد و ناگاه ناله ای جان سوز و بلند از ستون برخاست از هجر آن نازنین یار. ستون حنانه اما چوبی بود از جنس همین چوب ها که می شناسیم اما به زبان آمد و ناله کرد که زنده بودن را و مرده بودن را اعتبار دیگری ست در این عالم. چه بسیار کسان که کنار رسول جان بودند و انسان بودند و به ظاهر زنده بودند و نه وصل را نوش کردند و نه هجر را ناله کردند.
    دل گیر نشو که به طعنه از چوب نراندن بر مرده می گویند و بر این گفته ی خود دل شادند. که زنده بودن را در این عالم اعتبار دیگری ست. کافی ست از همان چوب بپرسی.

  3. نمونه تیپیک یک بسیجی شمالی!!!
    تیپت جان میداد برای شهید شدن
    البته اون زمان که هنوز منحرف نشده بود!!!!!!!
    لینک فیس بود پسر مهندس رو هم بذاری بد نیست @};-

  4. کاش می شد که به دریای جمالت می ریخت
    اشک هایی که زجوی دو نگاهم جاریست
    کاش می شد که زنم داد ز بیداد خصم
    تکیه بر کوه وجود اقتدارت کافیست
    کاش می ماندی و می آوردی ام بوی بهار
    از دل افزای کلامت که به عطر افشانیست
    آه و وایم که نماندی و سکوتت ماندست
    سخت دردی که مشغول به جانفرسایی است
    کاش، می گویم و این از تو به یادم مانده است
    خصم هرقدر زند زور، بهار آمدنیست

    از زبان الکن حقیر تقدیم به آنکه خادمان بهار را امیر!http://armanha.tk/wp-content/plugins/smilies-themer/Yahoo2/rose.gif

    زنده باد احمدی نژاد و رحیم مشایی!

    زنده باد بهار!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

:D :) :( :o :? 8) :lol: :P :wink: :-* =(( :-& @};- :-S >:) :x :(( :-x :| :-<