گوشه دامن تو

بخار نفس های فُکی در جنوبگان
از نظرم محوت می کند
عینکم را می دهم
که شیشه اش را با حاشیه دامنت برق بیندازی
می گویم این روزها تازه دارم گردی زمین را احساس می کنم
می خندی و آسمان را مرغابی های مهاجر، روی سرشان می گذارند
خوش به حال گالیله که پرونده اش به فرجام رسید
جنوبگان چقدر سرد است عزیز!
چقدر که هر چه شومینه را بیشتر می کنم
لرزشم بیشتر می شود
حالا از پشت شیشه، کوچ را شفاف می بینم
و تو را که کنار پنجره نشسته ای و با گوشه دامنت
غبار از صورت مرغابی ها پاک می کنی
خوش به حال آن هایی که ایمان داشتند
زمین سطح صافی است که مرکز عالم است
به صرافت افتادم
دادگاهی برگزار کنم برای بخارهای دنیا:
بخار های متصاعد از رودها و چشمه ها و دریاها
بخارهایی که از دهان مردمان نیم کره شمالی
بر می خیزد و تا اعماق قبیله های افریقا می رود
بخارهایی که گوشه های دنج شب های کش دار زمستان
بیرون ِ آجیل و میوه و هندوانه
بیرون ِ حافظ و خنده های کش دار فُک ها بر می خیزد و
به درون داد گاه هایی می رود
که به فرجام نمی رسد
دشوار می شود باور کرد
آن پایین
در خانه های دود گرفته و شهر های متصاعد
کسی کوچ ما مرغابی ها را به وضوح ببیند
مگر گوشه دامنی که از جنوبگان تا استوا
از اقیانوس تا کوه های هندوکش
از بخار دهان مردمانی نشسته بر پله های نا فرجام دادگاه
تا گنبدهای پر کبوتر آن سوی خیابان
در تلاطم است
دشوار می شود باور کرد
که آن پایین…
جز تو
دشوار می شود باور کرد

(اردیبهشت ۱۳۸۹)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

:D :) :( :o :? 8) :lol: :P :wink: :-* =(( :-& @};- :-S >:) :x :(( :-x :| :-<