نمونه ای تاریخی از یک ماله کشی

ای وای که تعلق خاطر صرفا عاطفی به یک مرام یا حزب یا شخصیت سیاسی، چه بلاهایی که بر سر آدم نمی آورد! تا آخر یادداشت را که بخوانید متوجه منظورم خواهید شد.
با معرفی دوستی، دارم کتاب «خانه دایی یوسف» را می خوانم؛ خاطرات «فتح الله اتابک زاده» از اعضای سازمان فداییان خلق، شاخه اکثریت که در سال ۱۳۶۲ شمسی به شوروی مهاجرت می کند. کتاب، خاطرات اتابک زاده از همین پناهندگی و مهاجرت است که نشر قطره در سال ۱۳۸۱ آن را منتشر کرده است.
خاطرات تکان دهنده ای است. شخصا در حین مطالعه اش حال روحی ام به هم می ریزد. منظور از «دایی یوسف»، «ژوزف (یوسف) استالین» است. «خانه دایی یوسف» هم یعنی شوروی. فعلا تا اواسط کتاب را خوانده ام و اگر در ادامه مطالعه، مثل فرازی که در ادامه خواهم آورد، قسمتی را برای بازنشر مناسب دیدم، آن را هم ان شاءالله بازنشر خواهم کرد.
بخش عمده ای از کتاب، به شرح حال اسفبار ایرانیان پرشمار و پناهنده ای می پردازد که عضو فرقه دموکرات آذربایجان بوده اند و پس از شکست این فرقه در سال ۱۳۲۵ شمسی به شوروی پناهنده می شوند. یا توده ای هایی که در همان دوره به شوروی پناهنده شده بودند اما در آنجا با آنها همچون جاسوس برخورد می شود. سرنوشت بیشتر آنها، مرگ تدریجی در اردوگاههای کار اجباری در سیبری و مناطق دیگر شوروی و محرومیت از بازگشت به ایران بوده است.
اتابک زاده که در دهه ۱۳۶۰ به شوروی پناهنده شده است با بسیاری از بازماندگان این اردوگاهها در شوروی حشر و نشر داشته و خاطرات آنها را در کتابش آورده است. در بخشی از کتابش از زبان فردی به اسم «میرزا آقا» که افسر فرقه دموکرات و داماد معاون وزیر کشور «پیشه وری» (رهبر فرقه دموکرات) بوده است چنین می نویسد:
«رفقای توده ای داشتم که پس از عبور از مرز آن ها را روانه زندان و اردوگاه کار اجباری کردند. اما بعد از گذشت یک سال و نیم در زندان و شکنجه روحی و جسمی، هنوز در اردوگاه به دور از چشم ماموران، جلسه حزبی می گذاشتند و در این جلسات به این نتیجه می رسیدند که بی شک مقامات شوروی دارند اعتقاد و استحکام آنها را آزمایش می کنند…
این بچه های شما (پناهندگان جدید و خوش بین به شوروی در دهه ۱۳۶۰) واقعا پرت هستند. اگر دربان حزب کمونیست شوروی بگوید شلوارت را در بیاور و دست هایت را زمین بگذار که من می خواهم تو را فلان فلان بکنم این ها باز خواهند گفت لابد در گفته حزب برادر حکمتی است که ما نمی فهمیم و نمی دانیم.» (از صفحات ۹۶ و ۹۷ کتاب)

لینک روزانه:
یادداشت جدید احمد سعیدی: بعد از چند سال سمپاشی، احمدی نژاد همچنان محبوب جریان حزب اللهی است

12 دیدگاه در “نمونه ای تاریخی از یک ماله کشی

    • اتفاقا همین الان تو فیس بوکم یه متن در مورد این مصاحبه نوشتم که ان شاءالله یکی دو روز دیگه می ذارمش همینجا. نمی دونم منظورتون از جواب کنایه چی بود، چون به نظر خودم که مصاحبه بسیار عبرت آموزیه.

  1. آیا انتشار مطلب شما در روزنامه اینترنتی هما با اجازه بود یا مطلع نبودید؟ – لازم به ذکر است اسم وبلاگ شما درج نشده بود …

    • با اجازه بود. قبلا هم یکی دو بار تماس گرفته بودند برای ارسال مطلب، این بار دیگر نتوانستم روی دوستان را زمین بزنم.

  2. سلام آقای فتاحی
    حالتون خوبه؟
    عرض تسلیت اربعین حسینی

    در جواب دوست ناشناسی که مطالعه ی مصاحبه روبرای شما فرض دونستن باید عرض کنم که بعضی آنقدر دایره ی ولایت را تنگ و کوچک کرده اند که غیر از خودشان کسی در آن باقی نمانده! این که عده ای عاشق ولایت بنشینیم کنار هم و خودمون بگیم و خودمون بشنویم هنر نیست اگر تونستیم دیگرانی رو وارد این وادی کنیم هنره! یکی از مهمترین کارهایی که دکتر احمدی نژاد کرد شکستن حلقه های بسته ( از هر نوعش) بود.

    @};-

    • سلام علیکم
      سلامت باشید.
      به شما هم تسلیت می گم.
      به نظرم مهمترین نکته این مصاحبه این بود که مصاحبه شونده دارد رسما می گوید امام خمینی در قضیه مک فارلین فریب خورد و سایتی همچون فارس هم این حرف را بازنشر کرده است. عبرتی که من از این قضیه می گیرم این است که اگر در آن زمان به جای هشت نفر، هشتاد نفر یا صد و هشتاد نفر داشتیم که از تشر امام نترسند یا آن را برای خود توجیه نکنند و از نظر خود دفاع می کردند، بزرگترین انحراف از مسیر انقلاب حذف شده بود. همچنانکه امروز اگر این همه ماله کش نداشتیم که تازه بیست سی سال دیگر می خواهند اعتراف کنند که آری فلان تصمیم یا عمل در دهه هشتاد یا نود، اشتباه بزرگی بود، مملکت و انقلاب اوضاع بهتری داشتند. گویا بنا بر این است که آنهایی که دیدگاه ماله کشانه ندارند، همیشه در انزوا و مورد تهمت باشند.

      • وقتی لینک این مصاحبه را برایتان گذاشتم امیدوار بودم شما فورا نکته اصلی این ماجرا را بگیرید اما ظاهرا نه تنها آن نکته را ندیده اید که به نتیجه ای صد و هشتاد درجه متفاوت رسیده اید.
        نکته ی این نامه امکان فریب خوردن امام خمینی نبود چرا که خود امام خمینی در انتهای وصیت نامه اش به این مساله اذعان کرده بود و نیازی به این مصاحبه برای فهمیدن چنین چیزی نبود.
        نکته ای مصاحبه خیانت اکبر هاشمی هم نبود که حداقل این مساله را اکثر مردم می دانستند.
        حتی بحث اعتراض به امام خمینی هم نکته ی این مصاحبه نبود چرا که در خود ماجرای نخست وزیر که رییس جمهور وقت چند ماه مشغول اعتراض بود کارش به جایی نرسید همینطور در ماجرای عزل شهید لاجوردی. سید محمد خامنه ای همانطور که می گوید خودش هم از خیر ادامه اعتراضش گذشت.

        اما نکته اصلی که از نظر شما دور ماند این بود که چرا سید مهدی هاشمی قضیه مک فارلین را افشا کرد؟ آیا چنان کسی واقعا دلش به حال اسلام و انقلاب سوخته بود؟ یا همانطور که سید محمد خامنه ای می گوید بحث رقابت بر سر قدرت بود؟
        حالا این همان مساله ای است که باید به آن فکر کرد:
        آیا اگر مثلا به خیال شما سید محمد خامنه ای در مقابل این فریب و انحراف فریاد و هوار به راه می انداخت انحراف از بین می رفت؟ اولا به احتمال قوی نه. اما بیایید فرض کنید که اعتماد امام خمینی به هاشمی رفسنجانی سلب می شد. خوب چه کسی برنده می شد جز سید مهدی هاشمی و باندش؟ اینکار چه نتیجه ای جز تقویت بیشتر منتظری داشت؟ پس می بینید که عملا از چاله به چاه می افتادیم . تازه بگذریم اگر ماجرای عبدالحیلم خدام اتفاق می افتاد و هاشمی می رفت پناهنده می شد و …

        مساله ای مجددا به آن بر می گردیم مساله هدایت است. وقتی تلاش شما برای حذف یک انحراف منحر به خطری بزرگتر و انحرافی بزرگتر می شود البته حق ندارید با آن انحراف کوجکتر بجنگید. اینکه آیا و.اقعا امام خمینی فریب خورد و یا اینکه متوجه رقابت زیر دستانش بود و سعی داشت خسارات موجود را به حداقل برساند قصه دیگری است . اما نتیجه کار سید محمد خامنه ای اگر اعتراض می کرد بسیار بدتر بود. هم قداست امام خمینی می شکست و مخصوصا اعتماد رزمندگان به وی زیر سوال می رفت. هم سید مهدی هاشمی و باندش و شخص منتظری افقتدارشان چند برابر می شد و هم با توجه به شرایط جنگی و استناد و روابط هاشمی رفسنجانی، شاید الان دیگر ایران روی نقشه ها نبود . درست شبیه سوریه و بلکه بدتر از آن.

        به مدیریت امام زمان اعتماد کنید و ایمان بیاورید چرا احمدی نژادی که همه این چیزها را خیلی بهتر از من و شما می دانست تاکید می کرد فقط مدیریت امام زمان انقلاب ما را حفظ کرده است.
        تا این اعتقاد را به صورت یک ایمان قلبی در نیاورید همیشه این بحثها وجود خواهد داشت.

        • عزیزم شما باید به این سئوال جواب بدی که چرا سید مهدی هاشمی، که همه قاتل بودنش رو می دونستن تا سال ۱۳۶۴ تو این مملکت، سمت کلفت داشته و کسی قتلهای او را یادش نبوده است. باید به این سئوال جواب بدهید که اگر رفسنجانی حذف می شد، چطور بر اساس فرض شما، سیستم اجازه می داد که چنین قاتلی، به کشور حاکم شود.

          • اولا که هنوز بحث قاتل بودن سید مهدی هاشمی قطعی نبود. احتمال قوی می رفت اما تا خودش اقرار نکرد و اجساد پیدا نشد هنوز نمی شد او را متهم کرد. اصلا منتظری تا پیش از یافت شدن اجساد مدعی بود که سید مهدی هاشمی بیگناه است و اقرار زیر شکنجه اعتبار ندارد و از این حرفها. ثانیا دقیقا منظورم همین است که گاهی شری باید شر دیگری را دفع کند:
            ولولا دفاع الله الناس بعضهم ببعض لهدمت صوامع وبیع وصلوات ومساجد یذکر فیها اسم الله کثیرا
            این سید مهدی هاشمی اگر نبود و وزنه تعادل نبود یقین بدانید خرمشهر را هم نمی توانستیم آزاد کنیم. خودتان می بینید که شکستهای پشت سر هم ما در جنگ بعد از حذف این فرد در سال ۶۴ رقم خورد که هاشمی رفسنجانی فعال مایشاء شد. پس می بینید که همان سید مهدی هاشمی هم وجودش بی فایده نبوده است.
            حالا اگر شما قبل از ۶۴ سید مهدی هاشمی را حذف می کردید و یا غاله منتظری به جای سال ۶۸ در سال ۶۲ مثلا اتفاق افتاده بود چه می شد؟
            این را می گویم مدیریت امام زمان.
            همین تضادهای میان ارباب قدرت است که برای مردم راه و فرصت نفس کشیدن می گذارد.
            راستش خودم مدتها فکر می کردم آیا شهید بهشتی وقتی قانون اساسی را می نوشت عقلش نمی رسید که این طرز قانون نوشتن یگسری جزایر قدرت را درست می کند که دایم در حال ستیز با هم هستند؟ اما حالا شاید بگویم اتفاقا از هوش سرشار او بود که این اختلافات را گذاشت.
            در واقع اگر غیر از بود یک گروه به طور کامل بر گروه دیگر غلبه می کرد و ملت به طور کامل خفه می شد. این اختلافات راه تنفس ما را باز نگذاشته است. دقت کنید زمانی که اختلافات بین مسوولان و قوا کاهش می یابد است که ارزشها سقوط می کنند.

          • عزیزم یعنی شما نمی دونید مهدی هاشمی، قبل از انقلاب به اتهام قتل مرحوم شمس آبادی محاکمه شده بود و گزارشها و عکسهای دادگاههایش هر دفعه تیتر یک و عکس یک روزنامه های کیهان و اطلاعات قبل از انقلاب می شد؟ نمی دونستید به خاطر اون قتل به اعدام محکوم شده بود؟ عکسهای معروف سه تیغه اش را که حتما دیده اید؟ برای همان دادگاههای قبل از انقلابش هست دیگه.

          • البته که دیده ام. اما آیا شما نمی دانید که بعد از انقلاب این مساله را توطئه ساواک نامیدند؟ و همه هم مدعی شدند این مساله دروغ و تهمت و اقرار زیر شکنجه و نظایر آن است؟ ضمنا سید مهدی هاشمی تنها نبود. تقریبا همه کسانی که در دستگاه قضایی شاه محکوم شده بودند در روزهای پیروزی انقلاب آزاد شدند و مردم هم از شدت شور و هیجانی که داشتند هر کس در دستگاه شاه محکوم شده بود را بیگناه تصور می کردند. حتی برخی قاتلان سابقه دار و شناخته شده را . مهدی هاشمی تازه آن قتل اولش بود!! لهذا می بینید که چرا کسی در آن زمان به سید مهدی هاشمی به چشم قاتل نگاه نمی کرد. وقتی مجاهدین و فداییان خلق آزاد شدند تکلیف این یکی که ادعای دیانت و پاسداری داشت معلوم است. در واقع یقین کنید اگر رجوی هم وارد جنگ و محاربه نشده بود تا الان چند دوره رییس جمهور شده بود!!

            ضمنا نمی دانم شما چقدر آقای شمس آبادی را می شناسید. یقین کنید که او از کسانی بود که اگر زنده مانده بعد از انقلاب با دستگاه جدید دچار مشکل می شد. چون بشدت با تفکرات انقلابی و مخصوصا شخص منتظری دچار اختلاف بود. ماجرای کتاب شهید جاوید را هم که می دانید. آقای شمس آبادی مخالف کارهای سیاسی شناخته می شد. پس مطمئن باشید کسی ارزش پیگیری این قتل را در بحبوبه انقلاب و آنهم اوج قدرت منتظری به خود نمی داده است.
            در واقع همانطور که ذکرش رفت، اگر رقابت بین اکبر هاشمی و منتظری نبود، هرگز وزارت اطلاعات وقت جرات دستگیر کردن و بازجویی سید مهدی هاشمی را پیدا نمی کرد که تازه بعدش مسلم شد که علاوه بر قتل آقای شمس آبادی بسیاری قتلهای دیگر هم انجام داده است.از همه مهمتر اعتراف صریح سید مهدی هاشمی به تلاش برای قتل امام خمینی بود که متاسفانه هنوز این زاویه تاریخی تاریک مانده است. و خیلی حرفهای دیگر.

  3. باز هم خدا را شکر که ما ملت نسبت به گذشته بدیارتر و آگاه‌تر شده‌ایم یادتان باشد تا بیست سال پیش مخالفت با رئیس جمهور هم دشمنی با پیامبر بود! :D

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

:D :) :( :o :? 8) :lol: :P :wink: :-* =(( :-& @};- :-S >:) :x :(( :-x :| :-<