ماجرای اعتراض فرماندهان سپاه در سال ۱۳۶۲ به شیوه مدیریت جنگ و فرجام تلخ آن

سیدابوالفضل کاظمی، از پیش کسوتان جنگ:

“دو عملیات والفجر مقدماتی [بهمن ۱۳۶۱] و والفجر یک [فروردین ۱۳۶۲]، از دو لشکر تهران تلفات زیادی گرفته بود و این ضربه سختی برای فرماندهان این دو لشکر بود. خبر شهادت ابراهیم هادی، یل اطلاعات عملیات، دل من و همه رزمندگان و دوستداران و رفقای ابرام را سوزاند. حتی این طور به نظر می آمد که نوعی یاس و نومیدی در دل نیروها به وجود آمد و کار را برای عملیات بعدی سخت تر کرد.
شاهد و ناظر بودیم که در چند عملیات گذشته، هر بار چندین نیروی دلاورمان در صحراهای آتشین عراق جا مانده بودند و حرف رزمنده ها در باب شیوه کم کردن تلفات بود.
پیام شهدا از حنجره بزرگان جنگ مثل علی موحد، کاظم رستگار، اصغر رنجبران، منصور کوچک محسنی، سعید قاسمی، محمد جوان بخت، حسین الله کرم، حسین اسکندرلو، مجید زادبود و دیگران بیرون آمد. یک آتشی بود که به جان همه بچه ها افتاده بود؛ اما شاید عده ای جرات و جسارت بیان کردنش را نداشتند. این احوال و زمزمه ها باعث شد که حدود سه ماه کار جنگ بخوابد و شل شود. دیگر حرفی از عملیات جدید نشد؛ هر چند در آن روزهای پرآشوب، عملیات و جنگ، حرف اول را می زد و ورد زبان همه بود. روی همین حساب، فرماندهان بیشتر از نیروها ناراحت و پریشان بودند. در تهران تجمع کردند، تجارب و درد دل ها را در میان گذاشتند و بحث و جدل کردند.
تصمیم بر آن شد که به سرکردگی پیش کسوتان جنگ، نیمچه اعتراضی بکنیم به شیوه جنگیدن گوشت و تانک، و چون همیشه یک نفر باید جلو بیفتد و سینه اش را سپر کند، این بار، علمدار پاک باخته، [شهید] حسن بهمنی، جلودار شد تا این فکر نو را که فشرده حرف ها و دردهای فرماندهان بود، به گوش مسئولین مملکت برساند. واقعا هم هیچ کس به اندازه حسن در آن برهه به حساسیت جنگ پی نبرده بود. او متفکر و کاربلد بود، فنون جنگاوری می دانست و می خواست یک راهکار جدید برای جنگ ارائه کند. می خواست جنگ برود زیر سایه ایدئولوژی و تفکر، و کارها در سایه مطالعه و برنامه ریزی انجام شود.
در آن سال ها خیلی ها از جان گذشتند. دویدند در میدان مین، و در دل آتش و خون، کار را پیش بردند؛ اما حسن در جنگ تفکر کرد و این چیز کمی نبود.
حسن، رفیق بیست ساله ام بود… آن موقعی که من زورخانه می رفتم و در وادی هیئت و خانقاه بودم، او مثنوی معنوی و گلستان سعدی می خواند و شعرهای حافظ را از بر بود و در کنارش، در ایمان و اعتقادات مذهبی، سرآمد بچه های محل بود؛ اما هیچ وقت مقدس نمایی نکرد و ادعا نداشت که از همه مومن تر و مذهبی تر است و اعتقادش را به رخ نکشید.
حسن، جوانی خوش رخ بود و اندامی ورزیده و پهلوانی داشت. در کنار ساختن روح، به ساختن جسمش هم توجه داشت. خیلی شیک پوش و خوش لباس بود و یادم هست از همان نوجوانی همیشه رنگ پیرهن و شلوار و کفشش هم خوانی داشت و سرمشق خوش تیپ های محل بود. در شروع انقلاب و در تظاهرات، مثل ستاره درخشید و مثل هزارها جوان ایرانی، این انقلاب را به ثمر رساند و از اولین پایه گذاران سپاه و اعضای اصلی آن بود… او معتقد بود اگر سپاه نباشد، انقلاب حفظ نمی شود.
یادم هست در روزگاری که مردم معتادان و فقیران را از خودشان پس می راندند و طرد می کردند، حسن به آن ها پول می داد و می گفت: «این ها مریض اند. باید یک نفر این ها رو درمان کنه.» …
حسن اما روی شیوه جنگیدن حرف داشت. فکر می کرد با توجه به زیادی نیروهای بسیجی و سپاهی می شود طوری جنگید که بیشتر جواب گرفت و کمتر تلفات داد.
آن هایی که غصه دار رفقایشان بودند و فرماندهانی که تلفات داده و گردان از دست داد بودند، خصوصا دو لشکر تهران که ضربه های سختی خورده بودند، روی حرف حسن مکث کردند.
یک روز صبح، در مقر سپاه پاسداران که در منطقه ۱۰ و پادگان ولی عصر بود، جمع شدیم. از طرف سپاه هم آقای محسن رضایی نماینده شد تا پاسخ سئوالات حسن و رزمنده ها را بدهد.
قرار شد جلسه در محوطه باز و جلوی چشم همه برگزار شود تا هیچ حرفی پنهان نماند.
[شهید] کاظم نجفی رستگار، دوست صمیمی و همکار حسن بهمنی بود و منصور کوچک محسنی، سعید قاسمی و حسین الله کرم هم جزو پیش کسوت ها و ناظرین بودند. یکی – دو تا روحانی که حرف بچه های رزمنده را می فهمیدند و جیگر حرف زدن داشتند هم آمدند قاتی ما.
آن روز آقای محسن رضایی به جمع رزمنده ها آمد، همان بسم الله، قبل از اینکه حسن حرف بزند، گفت: «شما احتمال می دی تو این جمع یک نفر نفوذی باشه؟»
حسن گفت: «بله!»
آقا محسن گفت: «حرف هایی هست که نمی تونم این جا جلوی جمع بزنم. شما چند نفر را نماینده انتخاب کن؛ بیایید طبقه بالا.»
حسن قبول کرد و با کاظم رستگار، سعید قاسمی، عباس نجف آبادی و منصور کوچک محسنی و حسین الله کرم رفت طبقه بالا.
از آن طرف هم محسن رضایی و محمد کوثری و اکبر نوجوان بودند.
محمد کوثری و اکبر نوجوان، مسئول طرح عملیات بودند. این دو نفر موضع وسط را می گرفتند؛ نه این طرفی، نه آن طرفی.
ما هم در محوطه پادگان یا در ناهارخوری منتظر نتیجه جلسه ماندیم. بعد از ۲-۳ ساعت انتظار، آقایان آمدند بیرون و گفتند: فردا ساعت ۱۰ صبح در پادگان باشید.
فارسی اش را بگویم. آن طرف می گفت: هرچه ما می گوییم، شما باید بگویید چشم. این طرف هم می گفت: فرمانده باید زمین را ببیند و تشخیص بدهد که آن جا برای عملیات مناسب هست یا نه.
حرف این ها حساب بود؛ اما آقا محسن گفت: «صبح می ریم پیش امام؛ به ایشان بگید کس دیگه ای رو جای من بگذاره. امام، بنده رو انتخاب کرده.»

شهید حسن بهمنی، نفر اول ستونتوضیح عکس: شهید حسن بهمنی، نفر اول ستون.

حسن گفت: «ما نیامده ایم شما رو از پست تون برداریم و جای شما رو بگیریم. ما با شیوه جنگیدن شما مشکل داریم. به شیوه جنگ گوشت و تانک اعتراض داریم. ما می خوایم راهی پیدا کنیم که جلوی تلفات رو بگیریم. ما می گیم چرا توی کار خیلی حساب و کتاب نیست. چرا هر وقت آمدیم حرف بزنیم و نظر بدیم، گفتید حرف نزن. ما سر ننه مان یا ملک پدری مان با کسی دعوا نداریم. حرف های ما، عصاره چهار سال جنگه.»
این حرف ها زده شد و فردا یا پس فردا دوباره برای نتیجه گیری و دیدن سرانجام کار جمع شدیم در پادگان ولی عصر و قرار شد نماینده امام بیاید و تکلیف را معلوم کند.
نماینده امام، یک پیام از طرف امام آورد که متن دقیق آن در خاطرم نیست؛ اما حاصل آن این بود که یا عده ای آقایان را گول می زنند، یا این حرف ها را از سر دل سوزی می زنند؛ که من احتمال می دهم دومی باشد. من به عنوان فرمانده کل قوا به آقایان امر می کنم که هر چه فرمانده شان گفت، حتی اگر اشتباه باشد، باید گوش کنند و تبعیت کنند.
بعد از خواندن متن پیام امام، همهمه افتاد تو بچه ها. خط کش آمد بین شان. راهنما و سخن گوی رزمنده ها، حسن بود. حسن می بایست حرف آخر را می زد. همان موقع یک عده جدا شدند و راه خود را رفتند؛ جمعیتی هم دنبال حسن افتادند. این جمعیت آمد دم زورخانه پادگان ولی عصر.
همه مان منتظر بودیم که حسن حرف آخر را بزند؛ برویم یا بمانیم؟ همه مانده بودیم سر دوراهی. هم فرمان امام بود، هم غرور و تعصب مان داشت زیر سئوال می رفت. بد وضعیتی بود.
اصغر رنجبران گفت: «داش حسن، دندون رو بکن. حرف آخر رو بزن.»
چند لحظه ای سکوت شد. آن وقت حسن … گفت: «من حرف هام رو گفتم و اعتراضم را رسوندم؛ اما من پیرو امام هستم. اگر امام بگه دست صدام رو ماچ کن، ماچ می کنم. من فردا به منطقه می رم. اگه جنگ نکنیم، مملکت زیر سئوال می ره. من خواستم یک راهی پیدا کنم که هم زمین رو بگیریم و هم زمان رو. الان اگر ما یک جایی رو می گیریم، زمان رو از دست می دیم. صدام هم اگر زمینی رو به ما داد، در عوض، تا دلش خواست، از ما تلفات گرفت. این بچه بسیجی وقتی کشته شد، دیگر لنگه اش نیست… اگر طرحی رو که من دادم پیاده می کردن، پرچم ایران رو تو بغداد بالا می بردیم…»
باز خیلی ها حرف حسن را پذیرفتند. بعضی هم خط شان را جدا کردند…” (کوچه نقاش ها، خاطرات سیدابوالفضل کاظمی، گفتگو و تدوین: راحله صبوری، انتشارات سوره مهر، سال ۱۳۸۹، صفحه های ۲۶۲ تا ۲۶۷)
***

حدود یک سال و نیم بعد، اسفند ۱۳۶۳

“از بهمن [نجفی] پرسیدم که خبری از حسن بهمنی و کاظم رستگار دارد یا نه. جواب داد: «حسن بهمنی و کاظم رستگار و ناصر شیری، امروز این جا بودند. هر سه به صورت نیروی آزاد و بسیجی آمدند به گردان ابوذر تا در عملیات بدر شرکت کنند.»
عصر آن روز، یک مجلس عزا و روضه خوانی برای امام حسین دست داد… تو شلوغی و سینه زنی، یک نفر صدایم زد و گفت:
– کاظم و حسن بهمنی، پشت چادر هستن اگر می خوای ببینی شون، بیا…
دیدم کاظم و حسن دارند می روند.
صدایشان کردم. برگشتند. سلام و علیک کردیم و به زور آوردمشان توی چادر.
عباس پوراحمد برایمان چای آورد.
حسن خیلی گرفته و پریشان به نظرم آمد. ازش پرسیدم: «چرا نیروی آزاد شده ای؟ تو فرماندهی کار بلد و قدر هستی. باید مسئولیت بگیری تا کارها پیش بره…»
– سید جون ما دنبال منصب نبوده ایم و نیستیم. با کسی معامله نکرده ایم که امتیاز بگیریم. به ما بگن کفش جفت کن، می گیم «یا علی». بگن فرمانده شو، می گیم «یا علی». بگن برو کنار، می گیم «یا علی». اما من خواستم به این ها بگم «فکر نکنید ما نمی فهمیم». ما مرد جنگیم. آمده ایم بجنگیم؛ اما تو شیوه جنگیدن، با شما حرف داریم. شما باید آموزش رو گسترش بدید. سنگرسازی و دفاع شخصی رو گسترش بدید. تیراندازها باید درست و اصولی آموزش ببینند. باید روی حساب و کتاب کار کنید.
نیم ساعتی بحث شد و از دردهای دل برای هم گفتیم. بعد حسن بلند شد برود. هم دیگر را بغل کردیم. و حلالیت طلبیدیم و حسن با حالی زار و خراب رفت. خراب بود؛ چون عاشق بود. عشق هم که نام و ننگ نمی شناسد. روح حسن دیگر در جسمش نمی گنجید. هیچ کس در آن برهه او را درک نکرد و نشناخت. حسن چنان بریده بود و چنان حالتی داشت که پیدا بود که برگشتی در کارش نیست.” (همان، صفحه های ۳۰۴ و ۳۰۵)
پی نوشت: این دو فرمانده برکنار شده سپاه (حسن بهمنی و کاظم نجفی رستگار) در همین عملیات (عملیات بدر) به شهادت رسیدند.

18 دیدگاه در “ماجرای اعتراض فرماندهان سپاه در سال ۱۳۶۲ به شیوه مدیریت جنگ و فرجام تلخ آن

  1. مخزن الاسرار این واقعه و البته تداومش تا پایان جنگ حاج سعید قاسمی است که تاکنون چیزی در این باره بیان نکرده است که امیدوارم روزی زبان بگرداند و بخشی از اسرار ناگفته جنگ را روایت کند . البته حسین بهزاد قصد داشت خاطرات ایشان را با عنوان آقا سعید و جنگ کار کند که نمی دانم به کجا رسیده است. حتی در انتهای کتاب هم پای صاعقه و در قسمت منابع به آن ارجاع هم داده است.

  2. این کتابو وقتی می خوندم تکان دهنده ترین بخشش برام همینی بود که شما بازنشرش دادی. روزها و هفته ها ذهنم درگیر این واقعه ی عجیب بود.

  3. مشکل همین نگاه دوقطبی سازیه که متاسفانه از اول انقلاب وجود داشته. یا باید همه چیزو قبول کنی و ماله بکشی یا منکر اسلام و انقلاب بشی و بری اونور
    احمدی نژاد این دوقطبی ساختگی را باطل کرد.
    الان هم شاهدیم که به بهانه پیدا شدن اجساد شهید دست بسته همین دوقطبی شکل گرفته.

  4. اعتراض شهید باکری به بی توجهی به جان رزمندگان هم در نوع خود جالب توجه است.
    اما مساله اصلی متاسفانه این است که عده ای جوانان ۲۰ تا ۳۰ ساله بدون هیچ سابقه نظامی شدند فرمانده نظامی و طراح عملیات جنگی و حتی سیاستمدار
    ارتش ۶۰۰ هزار نفری به ۲۰۰ هزار کاهش یافت( طبق برخی ادعاها)، بسیاری از فرماندهان نظامی آموزش دیده بخاطر همان شور انقلابی و هیجانات تصفیه شدند، معافیت سربازی برای عده زیادی بلافاصله پس از پیروزی انقلاب و لغو خریدهای نظامی از امریکا( شامل پیشرفته ترین هواپیماهای نظامی اف ۱۵) توسط آقایان انقلابی!
    کلا باید بگوییم جنگ چرا شروع شد چرا ۸ سال ادامه یافت و مهمتر از همه دست آورد و نتیجه آن و موضوع مهم غرامت جنگ چه شد( آیا کشور دوست و برادر عراق! مثل کویت به ما هم حاضر به پرداخت غرامت است؟)
    خریدهای نظامی شاه و روحیه ملی گرایی که توسط حکمت سابق به جوانان در مدرسه و دانشگاه و رسانه ها القا میشد و حتی فیلم فارسی هایی که حداقل در ظاهر از لوطی گری و مردانگی و غیرت صحبت می کردند تاحدی توانست به ما در جنگ کمک کند.

    • جای درد دارد که نویسنده سایت پاسخ اراجیفت را نمی دهد.
      کدام شهید برای ملی گرایی و وطن شهید شد؟ و چرا آنهمه ملی گرا از رفتن به جبهه خودداری کردند؟ و چرا همان قراردادهای اف ۱۶ را آقای ابراهیم یزدی ملی مذهبی لغو کرد و چرا همین شخص مشتری آورده بود برای فروش اف ۱۴ ها؟
      مردم هیچ ارزشی برای شاه و خریدهایش قایل نبودند. بلکه آنها را زاید و صرفا برای تحکیم سلطه او می دانستند. می دانستند که هواپیماها اسما مال ایران هستند اما برای بمباران ویتنام استفاده می شود و یا برای مردم بدبخت ظفار.

      • نمیدونم چرا تا اسم ملی گرایی میاد شماها رم میکنید همچین گفتی کدوم شهید به خاطر وطن رفته بجنگه که انگار آمار شهدا رو درآوردی اگر واقعن نظر شماها درست باشه که یه عده به خاطر دین رفتن بجنگن ما باید تنها ملتی باشیم که دو دستی بزنیم تو سر خودمون چون بالاخره یه عده نامسلمون تو جنگ جهانی از مملکتشون دفاع کردن در اینصورت ما حتی به پای اونا هم نمیرسیم! یعنی اگر شاه بود و سال ۵۷ عراق به ایران حمله میکرد ملت می ایستادن تا عراقی ها ایران رو اشغال کنن؟ دیگه شورش رو درآوردین

        • بله. اگر زمان شاه را درک می کردید می دانستند که مردم هیچ ارزشی نه برای خریدهای نظامی او و نه جنگ ظفارش قابل نیستند. ارتش رضا شاه هم در جنگ جهانی تسلیم بدون قید و شرط شد. هیچ نیروی مردمی داوطلب برای جنگ با اشغالگران هم تشکیل نشد. به جز یک یا دو مورد امثال بایندور که بر استثنا هم حکم نمی توان کرد.
          در عوض در تمام تاریخ ایران بعد از اسلام تنها محرک مردم ایران فقط دین بوده است. ابومسلم خراسانی می توانست به نام ایران قیام کند اما به نام الرضا من آل محمد قیام کرد و مورد حمایت مردم شد. اما دهها نفر سعی کردند بدون اسلام ادای او را در بیاورند که به سرعت حمایت مردم را از دست دادند. سربداران به نام دیدن برای حکومت شیعی قیام کردند. صفویان با نام دین مردم را به جنگ پرتفالیها یا عثمانیها بردند. در زمان قاجار باز همین فتوای جهاد مردم را به سوی جنگ با روس کشاند. ستارخان فتوای آخوند خراسانی را در دست گرفته بود. رییسعلی خان دلواری و دلیرانش با فتوای سید عبدالحسین موسوی نجفی لاری جلوی انگلیس ایستادند. شعار میرزاکوچک خان اتحاد اسلام بود و اتفاقا زمانی شکست خورد که کمونیستها آمدند و جمهوری ایران را در گیلان برپا کرد!
          همین محمد رضا پهلوی وقتی می خواست آذربایجان را پس بگیرد ناچار به دین متوسل شد و مردم هم به خاطر اینکه پیشه وری را مرتد و کافر می دانستند با او به مبارزه برخاستند.

          ناصرالدینشاه در سفرش به اتریش از ارتش آن کشور سان می دید. صداعظم اتریش با افتخار گفت ما نیم کرور ارتش داریم شما چقدر ارتش دارید؟ ناصرالدینشاه جواب داد ما در وقت صلح ده هزار تا بیشتر نفرات نداریم اما در وقت جنگ ده میلیون! صدر اعظم گفت چطور چنین چیزی ممکن است؟ شاه گفت چون در زمان صلح نیازی به خرج زیادی برای نگهداری لشکر نداریم و همان عده برای نگهدبانی از راهها و مرزها کافی هستند. اما در زمان جنگ افرادی را به نام ملا داریم که فتوا می دهند و با فتوای آنها بچه های دهساله ایران هم با چوب چماق به جنگ می روند!

          و دشمن هم دقیقا همین نقطه قوت را پیدا کرد که تصمیم گرفت بکوبد. چون هیچ کس برای وطن خون نمی دهد. کسی مرگ را در آغوش می کشد که به نوعی به زندگی بعد از مرگ معتقد باشد و امید داشته باشد که مرگش برایش نفع دارد. و این اعتقاد را دین است که می دهد. لهذا حتی شهدای مسیحی ما هم باور محکمی به شهادت داشتند. اما هیچ خبری از ملی گراها نشدند و حتی یک دقیقه نزدیک اهواز هم نرفتند! چه رسد به خط مقدم! در عوض نستند تهران پشت سر هم توی دل رزمندگان و مردم را به اسم عقلا خالی کردند. مطالب روزنامه میزان را ندیده اید؟

          همین الان چرا داعش را علم کردند؟ چون دیدند سرباز آمریکایی یا اسراییلی که نمی تواند حریف یک نیروی حزب الله شود. در عوض گفتند در مقابل ایمان شیعی باید یک ایمان قلابی تراشید و به جنگش فرستاد و اینطوری بود که القاعده و طالبان و بعد داعش تشکیل شدند. ارتش سوریه و عراق که حریف اینها نیستند. چون ارتشهای ملی و سکولارند. در عوض فاطمیون و حشد الشعبی هستند که می توانند در مقابل داعش بایستند و این همان چیزی است که دکتر شریعتی به درستی به آن در مذهب علیه مذهب اشاره کرده است.
          وطن و ملیت حریف هیچ دشمنی نیست. اتفاقا می بینید که حضرات ملی خودشان اولین مدافع کوتاه آمدن در مقابل دشمنان و سازشکاری هستند. جالب اینکه الگویشان هم تمام غربی است!

          • همانگونه که مذهبی های تقلبی داریم ملی گراهای تقلبی هم داریم. اما شما بفرمایید اگر مذهب به ما در جنگ کمک کرد به عراقیها چه چیزی کمک کرد که ۸ سال در مقابل ما مقاومت کردند و چیزی نمانده بود حتی برنده جنگ شوند؟ به روسها چه چیزی کمک کرد که در برابر آلمانها مقاومت کنند؟
            به تجربه به من ثابت شده اکثر کسانیکه با ملی گرایی مخالف هستند یا جاسوس بیگانه هستند یا مهاجران خارجی مقیم ایران هستند که برای کاهش حسایت های حضور اکثرا نامشروع و چاپیدن منابع این مملکت سعی در تضعیف تعلقات ملی ایرانیان در لوای مذهب هستند. بی خود نیست که مشهد و قم بعنوان دو شهر مثلا مذهبی بیشترین مهاجر خارجی را دارد و اتفاقا بیشترین آسیب اجتماعی را هم دارند اما تبریز که تعلقات قومی و قبیله های آنجا قوی است حتی یک مهاجر را راه نمی دهند و از مصیبتهای آن درامان هستند.

    • سلام
      برای اینکه بفهمید چرا شهدا به جنگ رفتند می توانید وصیت نامه هایشان را بخوانید ، هیچکدام حرفی از وطن و… ندارد ، لب کلامشان ولایت فقیه و انقلاب بود و بس. (بجز شهدای اقلیت مذهبی که البته آنها هم به امام و انقلاب علقه ی زیادی داشتند)
      عمده ی خرید های نظامی در دوران بختیار لغو شد ، دولت موقت هم در شرایط بسیار دشوار اقتصادی کشور را به دست گرفت و ترجیح داد بجای خرید اسلحه از آمریکا ، پول نفت را خرج کشور کند با این حال از بهمن ۵۷ تا آبان ۵۸ مذاکراتی برای ادامه همکاری های نظامی ایران و امریکا در جریان بود که مجله مهرنامه در دو شماره قبل اسنادی از ان دوران را منتشر کرد، قابل توجه که طرف آمریکایی تمایلی نداشتند که هیچکدام از آن سلاح های پیشرفته بدست ایران انقلابی بیافتد و عمده لغو قرارداد ها با ترفند های حقوقی آنها انجام شد.
      درست است که فرماندهان جنگ جوان بودند اما در امر نظامی بی سواد نبودند که اگر بودند نمی توانستند جلوی ارتش تا دندان مسلح صدام که از طرف همه ی دنیا پشتیبانی می شد دوام بیاورند. فرماندهان جنگی سابقه ی جنگ شهری ، دوره های نظامی در مصر و سوریه ولبنان را داشتند و حتی بعضی هاشان مانند شهید همت بخش زیادی از اسناد نظامی دوران شاه را به دقت مطالعه کرده بودند. (کتاب به روایت همت را حتما بخوانید)
      اختلافات در جنگ طبیعی بود ، حسین بهزاد می گفت که من وقتی نوار های جلسات نظامی را گوش می کنم می بینم همین شهدایی که ما برایشان ارزش قائلیم و همه را در یک خط می پنداریم بر سر مسائل نظامی به هم فحش می دهند!!! یا دعوای حاج احمد متوسلیان و شهید محسن وزوایی در لشگر ۲۷ که ماجرای معروفی است و…
      اینکه بنشینیم و بگوییم آیا می توانستیم جنگ را بهتر اداره کنیم (که سخن حقی است) برای امروز است. کلا تحلیل بسیاری از وقایع تاریخی برای دوره های بعدی است و همان تحلیل را در همان دوره داشتند کار سختی است.
      قطعا شهید نجفی دغدغه ی نظام را داشت اما به یاد داشته باشیم که در سال ۶۲ زیاد بودند خناسانی که به دنبال ایجاد تفرقه در کشور و جبهه ها بودند و فرمان امام درباره ی اطاعت از فرماندهی از همین رو بود و البته بدیهی است که فرماندهی نباید از این فرمان سوء استفاده کند.

      سوال از آرمانشهر : اینکه تصمیم گرفتید این مطلب را منتشر کنید ربطی به مطلبی که چند وقت پیش در سایت رهبری درباره از دست رفتن فاو منتشر شد ؛ دارد؟

      • خوب، پاستوریزه‌اش را می‌نویسم که بتوانید منتشر کنید.
        خیلی تعریف این کتاب و نویسنده‌اش را شنیده بودم، اما وقتی پس از یکی از جلسات خاطره‌گوئی جناب، از زبان او توهین‌های صریح به احمدی‌نژاد را شنیدم، فهمیدم که نباید هر کسی که خود را به فرماندهان شهید جنگ منتسب می‌کند جدی گرفت و حرف‌های او را پذیرفت. آن هم کسی که استدلالش برای رد احمدی‌نژاد و سینه چاک کردن برای موسوی، دهاتی بودن احمدی‌نژاد و یاران اوست!

        • آدم صفر و صدی نباش عزیز من
          نقل خاطره و یا بازگویی بخش از تاریخ ربطی به نظرات شخصی کسی نداره باید دید این آدم دروغگو هست یا نه اگر دروغ گویی کسی به ما ثابت شد اون وقت میشه بخشی از تاریخ رو که اینها نقل میکنن بهش شک کرد وگرنه نظر شخصی این آدم در رد یا تایید یه نفر ربطی به دروغگوییش نداره

          • این صفر و صدی بودن نیست دوست عزیز. بنده نمی‌توانم ابعاد دروغ‌گوئی این شخص را بیشتر از این این‌جا مورد بحث قرار بدهم. اما همین مقدار کافی است تا بدانیم که رویه دروغ، تهمت و توهین او، ادعاهایش درباره سرداران شهید را دچار خدشه می‌کند.

  5. راستش جیزى که ما از اون زمان یادمون میاد اینه که جه مخلصین وجه منافقین مردم را با شعارهاى یا حسین وزهراء به جبهه ها کشاندند حال بعد از اینهمه سال اکر می خواهید وقایع را تحریف کنید وبه نام ملی کرایى تمام کنید بحثى دیکر است .
    در تمام جنکها براى به شور دراوردن مردم از بالاترین محرک اعتقادی استفاده مى شود واکر در انحالت به کمتر بسنده کنند جواب نمى دهد در ایران ملکرایى در درجه بعد از دین است هر جند در فنلاند مثلا بالاترین است ودر مقاومت علیه روسها جواب داد
    یک نکته محض اضافه به معلومات:سالها بیش از یک عمانى درباره شورشیان ظفار برسیدم انها را تایید نمى کرد وکمانم انرا شورشی کومونیستی یا جبکرا دانست

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

:D :) :( :o :? 8) :lol: :P :wink: :-* =(( :-& @};- :-S >:) :x :(( :-x :| :-<