سپیده دم ابدی

امروز از صبح تا حالا تو خانه باغ پدربزرگم در روستای بیده (میبد یزد) بین سالهای ۱۳۶۲ تا ۱۳۷۳ول گشته ام. خانه باغ و روستایی که شهریورماه های کودکی مان را و ماههای موشک باران تهران در زمستان ۶۶ و بهار ۶۷ را در آن گذراندیم. خانه باغی که حالا سالهاست نه صاحبش هست، نه درختهای انارش. قلبم از جا دارد کنده می شود.
هیچ وقت لذت آن سپیده دمِ ساکت و شیری رنگ و خنکِ اواخر فروردین یا اوایل اردیبهشت ۱۳۶۷را فراموش نمی کنم.
فقط من، پسر بچه ۸ ساله بیدار شده بودم. همه اهالی خانه خواب بودند؛ بابابزرگ و مادرجون و مادربزرگ (مادرِ مادرجون)، سه خاله ام و بچه هایشان (که بزرگترینشان آن موقع ۱۲ ساله بود)، مادرم و برادرهایم. پدرها، البته نبودند. مانده بودند تهران و هرچند وقت یکبار یکی شان سر می زد.
خواب آلود، از لابه لای آدمهایی که به ردیف خوابیده بودند به آرامی رد شدم و از اتاق خارج شدم. در سکوت شیری رنگ و خنک، لب ایوان خانه گلی ایستادم و چشم انداز را تماشا کردم. باغ را. درختِ بهِ مقابل ایوان، پر از شکوفه های سفید بود. بوته بزرگ گل سرخ کنار آن، مملو از غنچه های تازه باز شده بود. شاخه های درختهای انار، پر از گل انار بودند. جوی آب پایین ایوان، جاری بود. آب از باغ مجاور می آمد و از باغ ما رد می شد تا به باغی برسد که نوبت آبیاری اش بود. متوجه شدم که فقط من بیدار نیستم. یکی از دخترخاله های کوچکترم هم بدون سر و صدا بیدار شده بود و آن پایین نزدیک بوته بزرگ گل سرخ داشت می پلکید. قرار بود این سکوت رویایی نشکند. پس از مدتی، دختر خاله از پله ایوان بالا آمد و بدون هیچ حرفی رفت داخل یکی از اتاقها تا به ادامه خوابش برسد. من هم بعد از چند دقیقه رفتم سر جایم بین جماعت خواب و به خوابیدنم ادامه دادم.
نمی دانم در این لحظه چه چیزی بود. اما این لحظه در عین گذرا بودن، برایم یک لحظه ابدی است. احساسم چندان قابل توضیح نیست: انگار که این لحظه هنوز وجود دارد، منتها جایی در گذشته هاست و هیچ جور نمی توان به آن دست زد. 
امروز همه اش توی این عوالم بودم. همزمان، خواندن کتابی هم که دست گرفته ام تمام می شود. آخرین جمله کتاب به قدری مناسبت دارد که هاج و واج می مانم: «استاکر (در فیلم استاکر تارکوفسکی) در اتاق آرزوها به همراهانش می گوید: “به گذشته فکر کنید. یاد گذشته آدم را بهتر و مهربانتر می کند.”». به این همزمانیها زیاد اهمیت می دهم. رویدادها هرچه تصادفی تر، بااهیمت تر.

5 دیدگاه در “سپیده دم ابدی

  1. “احساسم چندان قابل توضیح نیست: انگار که این لحظه هنوز وجود دارد، منتها جایی در گذشته هاست و هیچ جور نمی توان به آن دست زد.”

    “در هر فکر جدی انسانی که در ذهن شما پیدا شود همیشه چیزکی هست که قابل انتقال به غیر نیست ولو برای بیان آن کتاب ها بنویسید، یا سی و پنج سال برای توضیح و القای آن وقت صرف کنید.
    همیشه چیزی هست که حاضر نیست از جمجمه ی شما بیرون آید و تا آخر ناگفته در ذهن تان باقی می ماند و شما می میرید و شاید اهم آنچه را در ذهن دارید با خود به گور می برید.”
    خطابه ی ایپولیت در ابله اثر داستایوفسکی

  2. بابا یکی به ما بگه اینجا چه خبره؟

    دانستن حق مردم است!( به قول سبزیا )شفاف سازی کنین دیگه ! حامد کجاس ؟حامد ف

  3. به نام خدا
    سلام
    درک می کنم این حسو… شاید هر کدوممون از این ثبت شده های ناخودآگاه به خصوص از کودکیمون در ذهن داریم.

    و این مطلب عجیب منو هل داد به حس نستالژیک و خانه مادربزرگ مادرم و اون حیاط ۱۰۰۰ متری و باغ ۲۰۰۰متری پشت خونه و اون عمارت که این روزها با دیدن شمس العماره چقدر دلم براش تنگ شد و حالا در این سالهای اندک جز چند برجک در وسط شهر چیزی از آن باقی نمانده است…

  4. سلام
    وای وای من عاشق کوچه باغم خیلی با صفا است
    قبول کن خودتون بی همتید بابا یه کم بجنبید از جاتون صحب باغ رحمت خدا رفته خود باغ که هست آبادش کونید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

:D :) :( :o :? 8) :lol: :P :wink: :-* =(( :-& @};- :-S >:) :x :(( :-x :| :-<