برای مسافر آرمانشهر

سلام

اول، عید میلاد رسول رحمت، حضرت محمد، صلوات الله علیه و آله، را به شما تبریک می گویم.

از وقتی در کامنتهای شما، شوق آشنایی با برخی موضوعاتی را که مورد علاقه ام هستند و تا حدی با آنها آشنایی دارم، دیدم در این فکر بودم که چند کتاب (و فیلم) را به شما معرفی کنم. امروز که متوجه شدم جدی هستید، خودتان دست به کار شده اید و دو تا از کتابهای شهید آوینی را خوانده اید، بر خودم لازم دیدم که فکرم را عملی کنم. ایمیل شما را ندارم، پس تنها راه معرفی این کتابها (و فیلمها)، همین وبلاگ است. البته این کتابها و فیلمها به نظر من آنقدر مهم و عزیز هستند که مطالعه و دیدن آنها را به دیگر خوانندگان وبلاگ هم توصیه کنم. بعضی از آنها را شاید تا به حال به بیشتر از ده نفر هدیه داده باشم.

فقط قبل از فهرست کردن نام کتابها به دو نکته اشاره می کنم:

۱-بعضی از این کتابها را من هفت هشت ده سال پیش و بلکه در زمانی دورتر خوانده ام و «شاید» در آن شرایط سنی و زمانی اثری بر من داشته اند که اگر حالا دوباره آنها را بخوانم چنین اثری نداشته باشند. البته این نکته را در حد «شاید» می گویم و بعید می دانم که با مطالعه دوباره، نظرم چندان تفاوتی با قبل داشته باشد.

۲- بیشتر این کتابها را می توانید از کتابفروشی نشر معارف (خیابان انقلاب اسلامی، زیر پل کالج) و کتابفروشی انتشارات روایت فتح (خیابان شهید قرنی، بالاتر از میدان فردوسی، سمت راست) خریداری کنید. و اما کتابها:

الف) در مورد شهید آوینی:

اندیشه های شهید آوینی به خصوص در زمان طرح آنها، بسیار خلاف معمول بوده اند. شاید هضم و پذیرش اندیشه های آوینی، حتی برای بسیاری از مذهبی ها و حزب اللهی های دوآتشه که آشنایی با فضای فکری او ندارند در مواجهه اول مشکل باشد. من اگر بخواهم کسی را با آوینی آشنا کنم ترجیح می دهم اول مطالعه سه چهار تا کتاب و ویژه نامه و فیلم را که درباره زندگی و اندیشه آوینی تولید شده اند توصیه کنم. فردی که با فضای فکری آوینی آشنایی نداشته است، بعد از مطالعه این کتابها و ویژه نامه ها، با نگاه همدلانه تری کتابهای او را خواهد خواند و بهتر می تواند درک کند که او چه می گوید.

۱- همسفر خورشید: این کتاب به کوشش علی تاجدینی و توسط نشر قبله به مناسبت اولین سالگرد شهادت آوینی منتشر شده است. من این کتاب را در سال ۱۳۷۳ خواندم و راستش را بخواهید تا حد زیادی با همین کتاب، شیفته آوینی شدم. اگر اشتباه نکنم تا به حال چند نوبت چاپ شده است.

۲- فیلم مستند «مرتضی و ما»: این فیلم را کیومرث پوراحمد اگر اشتباه نکنم در همان سال شهادت سید مرتضی آوینی (۱۳۷۲) ساخته است. خوشبختانه موسسه روایت فتح در قالب سی دی آن را منتشر کرده است و در بازار موجود است. فیلم دیدنی ای است. (البته این فیلم را هم حول و حوش سال ۱۳۷۳ دیده ام و به تازگی آن را ندیده ام.)

۳- تا به حال چند ویژه نامه در قالب مجله و روزنامه در مورد آوینی منتشر شده که در مراسم های سالگرد ایشان توزیع می شده اند که بعید می دانم بتوانید آنها را پیدا کنید. (مگر اینکه خودم به نحوی آنها را به شما برسانم). اما ماهنامه سوره (ماهنامه ای که شهید آوینی، موسس و سردبیر آن بود) در دوره جدید انتشارش و مخصوصا در شماره های ۱ تا ۳۰ این دوره (یعنی دوره سردبیری وحید جلیلی) به تناوب، مقالات و مصاحبه های خواندنی و خوبی در مورد آوینی منتشر کرده است که می توانید با کمی حوصله در این آدرس اینترنتی آنها را پیدا کنید:

 http://www.iricap.com/magissuelist.asp?magid=4

(داخل پرانتز: به طور کلی مطالعه ماهنامه سوره به سردبیری وحید جلیلی – یعنی شماره های ۱ تا ۳۰-  و ماهنامه «راه» را که ادامه سوره جلیلی است و در حال حاضر منتشر می شود توصیه می کنم.)

۴- «سینما و افق های آینده؛ جست و جویی در آرا و افکار سیدمرتضی آوینی»: این کتاب کم حجم را حسین معززی نیا نوشته و همین امسال (۱۳۸۸) توسط مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی، منتشر شده است. هرچند این نقد را به معززی نیا دارم که سعی می کند دوز روشنفکری آوینی را بیشتر از آنچه در واقع بوده است نشان دهد، اما این کتاب برای ورود به اندیشه های سینمایی آوینی و مطالعه سه جلد کتاب «آینه جادو»ی او، کتاب بدی نیست.

۵- «مرتضی آیینه زندگی ام بود». این کتاب را نشر کمان در قطع پالتویی (کمی بزرگتر از قطع جیبی)  منتشر کرده است و حجم زیادی ندارد. معرفی شهید آوینی از زبان همسر ایشان است. کتاب بدی نیست.

به نظر من بهتر است بعد از خواندن و دیدن موارد فوق، شروع به مطالعه نوشته ها و کتابهای آوینی کنید. مطاله چهار مورد اول و به خصوص، ‌سه مورد اول، ضرورت بیشتری دارد.

ب) در مورد شهدا و جنگ:

انتشارات روایت فتح، مجموعه کتابهایی منتشر کرده است با عنوان «نیمه پنهان ماه». کتابها در قطع پالتویی و تقریبا کم برگ هستند. یعنی تقریبا می شود در یک نشست آنها را خواند. این کتابها، معرفی برخی از سرداران شهید از زبان همسران آنها هستند. چند جلد از این کتابها واقعا خواندنی هستند و به نظر من هرکس آنها را نخوانده باشد، نیمی از عمرش در فنا است. کتابهای:

۱- شهید چمران
۲- شهید همت
۳- شهید حمید باکری

(از این سری، کتابهای شهید دقایقی، مهدی باکری، عبادیان و ناصر کاظمی هم خوب هستند.)

۴- همین ناشر، کتابهایی در مورد شهدایی که جانباز شیمیایی بوده اند منتشر کرده است به نام «اینک شوکران». این کتابها هم مثل مجموعه نیمه پنهان، معرفی شهدا از زبان همسران آنها هستند و قطع پالتویی دارند. جلد اول این مجموعه که در مورد شهید «منوچهر مُدِق» است، کتابی است فوق العاده دلنشین. پس از مطالعه این کتاب تا هفته ها حالت روحی خوش و عجیبی داشتم. خودتان را به هیچ وجه از مطالعه آن محروم نکنید.

۵- حماسه یاسین: این کتاب،‌ خاطرات سیدمحمد انجوی نژاد یکی از رزمندگان گردان یاسین از عملیات کربلای ۴ است. خواندنی است. ای کاش می شد کسی پیدا شود و بتواند بدون اینکه کتاب را خراب کند، آن را به فیلم تبدیل کند.

۶- «نه آبی، نه خاکی»، نوشته علی موذنی، انتشارات سوره مهر: این کتاب هرچند رمان است، اما به نظرم در بازسازی واقعیت یکی از عملیات های جنگ و روحیات رزمندگان بسیار موفق بوده است. کتاب دلنشینی است. سالها پیش این کتاب را در حرم امام رضا خواندم و یادم هست که حال خوبی از خواندن آن داشتم.

۷- «دا»، انتشارات سوره مهر: این کتاب، خاطرات «سیده زهرا حسینی» از روزهای مقاومت ۳۵ روزه خرمشهر و روزها و سالهای پس از آن است. کتابِ مفصلی است که در نگاه اول ممکن است به نظر بیاید خواندنش خیلی حوصله می خواهد، اما به جهت آشنایی با حال و هوای عجیب جوانان آرمانگرای اواخر دهه ۱۳۵۰ و دهه ۱۳۶۰ و حضور دختران و زنان در مقاومت خرمشهر بسیار جالب است. احتمالا می دانید که این کتاب در نیمه سال ۱۳۸۷ منتشر شده و از آن زمان تا به حال به چاپ صدم رسیده است که رکوردی بی سابقه است. البته تیراژ یک کتاب، ملاک قطعی خوبی یا بدی آن نیست اما حتما ملاک جذابیت و خوش خوان بودن آن است.

۸- دفتر آبی: این کتاب مجموعه اشعار مرحوم ابوالفضل سپهر، شاعر جوان دفاع مقدس است. شعرهای سپهر برای بزرگسالان سروده شده اند، اما در قالب اشعار کودکان (مثل اتل متل و…) هستند، بنابراین بسیار تاثیرگذارند. من این سعادت را داشتم که بیشتر اشعار او را در مجالس شعرخوانی اش از زبان خودش بشنوم. شعرهایش را از عمق جان می خواند و لاجرم بر دل می نشستند. تقریبا تمام شنوندگان، شدیدا به گریه می افتادند. شنیدن این اشعار از زبان خود سپهر و در حضور خود او لطفی دارد که شاید دیدن و شنیدن سی دی شعرخوانی او آن لطف را نداشته باشد. همینطور دیدن و شنیدن شعرخوانی او از روی سی دی لطفی دارد که در خواندن شعرهایش از روی کتاب و مجله وجود ندارد. بنابراین اگر می توانید در کنار کتاب او، سی دی های شعرخوانی اش را هم حتما پیدا کنید و ببینید.

۹- مستند «سردار خیبر»: این مستند چند قسمتی حدود ۱۲، ۱۳ سال پیش در مورد شهید محمدابراهیم همت تهیه شده و کاری از گروه روایت فتح است. تا چند سال پیش که در جریان بودم، سی دی این مجموعه در بازارموجود بود و به احتمال زیاد هنوز هم موجود باشد. (در این مستند، همسر شهید همت محوریت زیادی دارد. من موضعگیریهای سیاسی اخیر همسر شهید همت را اصلا نمی پسندم ولی این موضعگیریهای جدید، ربطی به عالی بودن این فیلم و کمکی که به شناخت شهید همت می کند ندارد.)

شک نداشته باشید همه کتابها و فیلمهایی که معرفی کردم ارزش مطالعه و وقت گذاشتن دارند. اگر احتمالا ظرف چند روز آینده موارد دیگری به یادم آمدند، نام آنها را همینجا اضافه می کنم. ضمنا هرکدام از کتابها و فیلمها را که پیدا نکردید و یا تمایل نداشتید که آنها را بخرید، شاید بشود به نحوی آنها را به شما رساند، بدون اینکه هویت شما که می خواهید مخفی بماند، برای من معلوم شود. ان شاءالله اگر کمک دیگری هم از دست من بربیاید دریغ نخواهم کرد. امیدوارم مسافر آرمانشهر باشیم و بمانیم.

16 دیدگاه در “برای مسافر آرمانشهر

  1. سلام
    به نظرم سری کتاب های “روایت نزدیک” از انتشارات روایت فتح مخصوصا دو کتاب پنج روز پدافند و کتاب مقاومت خرمشهر (اسمش رو یادم نیست) به دلیل روایت بی واسطه راویانش و نثر گیرای آن ها قابل توصیه است. و همچنین کتاب روزهای آخر احمد دهقان از انتشارات سوره مهر.
    حق

  2. اومدم ببینم هنوز هم منتظر محاکمه عوامل کوی دانشگاه(که خیلی هم ناشناخته اند!!) و کهریزک هستی یا نه
    مثه اینکه منصرف شدی


    نه منصرف نشدم.

  3. سلام آقای عزیز
    از اینکه اینهمه محبت کردی ممنونم.
    با این زحمتی که شما کشیدی سعی می کنم حداقل بخشی از این کتابها رو بخونم. یا تماشا کنم.
    البته دا را قبلتر ها خونده بودم. احساسم اینه که شما ها از این کتاب یک چیزایی می فهمید که من نمی تونم بگیرم. نمی دونم این حرفو چطوری باید بگم. ولش کن بی خیال.
    توسعه رو تموم کردم البته ناگفته نماند یک سوم آخرش رو با اکراه تموم کردم. فکر می کنم فصل های آخری اون تازگیه فصل های اول رو برام نداشت. فصلای اول این کتاب رو که می خوندم بعضی جاها ناخود آگاه کتاب رو می بستم و می گفتم ای ول!
    جدی دارم می گم. یعنی اینجوری بگم: یه جاهایی رو آوینی نشونه گرفته که آدم اصلا به اون فکرم نکرده اما وقتی از آوینی می شنوه گل از گلش می شکفه.
    در مورد رسوندن کتاب ها و سی دی ها گفته بودی باید بگم از محبت شما ممنونم. مرسی عزیز اما اینو بدون که اوضاع من یا شاید امثال ماها (منظورم از ماها دوستا و اطرافیان خودم هست) خیلی فرق می کنه.
    ما اگه یه سلام خشک و خالی بخواهیم به شما بکنیم صد تا کوچه اون طرف تر از خودمونو می پائیم که کسی بهمون نگه کپک. یا نگه آنتن یا … . البته مطلباتو که خوندم نظرم الان در مورد شما اینطوری نیست.
    نا گفته نمونه که تو با بقیشون خیلی فرق داری
    ادامه کامنت بعد


    سلام
    اینکه گفته اید «ما اگه یه سلام خشک و خالی بخواهیم به شما بکنیم صد تا کوچه اون طرف تر از خودمونو می پائیم که کسی بهمون نگه کپک. یا نگه آنتن یا … » برایم خیلی عجیب است. چون من وقتی در دانشگاه هستم اصلا از فضای همکلاسی ها احساس نمی کنم که چنین دیدگاهی نسبت به من وجود دارد و از برخورد بچه ها، احساس غربت و تنهایی یا دشمنی نمی کنم. بنابراین از سه حالت خارج نیست: ۱- یا من خیلی از مرحله پرتم ۲- یا شما زیاد از حد ملاحظه کار هستید ۳- یا شاید احتمالا شما مرا با کس دیگری اشتباه گرفته اید.
    در مورد اینکه گفته اید بنده با «بقیه شون» خیلی فرق دارم، باید بگویم اگر منظورتان از بقیه شون، بچه های به اصطلاح حزب اللهی و بسیجی است، من افرادی را که کم و بیش مثل خودم فکر می کنند در این طیف از بچه ها زیاد می شناسم و اصلا فکر می کنم «اکثرِ» این تیپ از بچه ها مثل من هستند و فرق زیادی با هم نداریم. مگر اینکه بگوییم شناخت شما از بنده اشتباه است.

  4. ادمه از کامنت قبلی
    اولین باری که اومدم داخل وب تو، یادمه گوشه سمت چپ، اون مطلبی رو نوشته بودی که ما خواهان محاکمه لباس شخصی ها و … هستیم.
    اول پیش خودم گفتم این از خودمونه که یک خرده داره قانونی تر مطلب می زنه که وبشو نبندند اما بعد که مطلباتو خوندم دیدم نه تو از همون هایی ولی یک جور دیگه ای.
    یعنی حس کردم یه جورایی حرف حساب حالیته و این شد که کامنت اول رو گذاشتم و از اون به بعد گه گداری مزاحمت میشم.
    حامد جان ما، البته بهتره بگم من، خیلی کثیفتر از اونی هستیم که برامون بیست و چند تا کتاب در مورد شهید مهید معرفی کنی.
    فکر نکنی شکسته نفسی می کنما نه.
    دلیل اینکه میخوام مخفی بمونم همینه.
    وقتی فکرشو می کنم تا حالا هرکی به نوعی باش قاطی شدم اوضاع جیز و خطر شده. رو این حساب بگذار یه چیری را نگه داریم برای روز مبادا
    خدا رو چه دیدی شاید… بازم ولش کن.
    راستی با دوسه تا از بچه ها، می خوایم دور از چشم پسرها امسال بریم یزد
    می گن شهر دیدنی ای هست.
    البته به اوضاع مالی مون هم بستگی داره .
    من یزد رو از فیلم بوی ریحون و قبل ترا از فیلم تمبر پوراحمد می شناسم. البته ناگفته نماند که کار پوراحمد رو نمی شه با اون بوی ریحون در پیت مقایسه کرد.
    مسافر آرمانشهر


    آدمی که فکر می کند کثیف است، هنوز آنقدر پاک و سالم مانده است که آلوده شدن خودش را می فهمد. بعضی از ما آنقدر در آلودگی غوطه خورده ایم که این وضعیت برایمان عادی شده و فکر می کنیم داریم پاک و طبیعی زندگی می کنیم. و نکته دیگر اینکه، اتفاقا آنکس که بیشتر احساس آلودگی می کند، بیشتر به یاد شهدا و اولیا نیاز دارد. باور کنید یاد شهدا در تطهیر روح، معجزه می کند.
    امیدوارم در یزد به شما خوش بگذرد.

  5. ادامه پاسخ به مسافر آرمانشهر:
    در میان جوانان تیپ حزب اللهی و بسیجی تعداد زیادی هستند که آرزویشان شهادت است، یا خیال می کنند آرزویشان شهادت است، اما از من یکی دیگر گذشت. واقعا گذشت. سالهاست که گذشته است.
    تلفظ دقیق اشکذر اینگونه است: اَشکِذَر. شهر کوچکی است در حدود ۵ تا ۱۰ کیلومتری شهر یزد در جاده میبد-یزد. «سیدرسول بنی فاطمه» تنها شهید گمنامی است که در گلزار شهدای کوچک این شهر دفن شده است. در یزد دوستانی داشتم و دارم که با ملاکهای معمول، از برخی جنبه ها دیوانه محسوب می شوند. آنها با شهدا، خیلی جدی و عادی رفاقت می کردند، عشق بازی می کردند. در جریان دفن و بعد زیارت مکرر مزار این شهید گمنام، انسی بین این شهید و دوستانم شکل گرفت و آنها نام او را «سیدرسول بنی فاطمه» خواندند. شاید چون شهدا را فرزند حضرت زهرا و امام علی می دانند، او را «سید» و «بنی فاطمه» می دانند و شاید چون در بازگشت بقایای پیکر او، سالها پس از پایان جنگ و در زمانه غفلت، نوعی پیام معنوی می دیدند، او را «رسول» یافتند.
    به خاطر نظر لطف شما، از شما ممنونم و از خودم خجالت زده. موفق باشید.

  6. سلام
    یک معذرت خواهی بابت جمله «ما اگه یه سلام خشک و خالی بخواهیم به شما بکنیم …» من به شما بدهکار شدم.
    من گاهی اوقات که کانکت می شم، اولا این تنها سایتیه که مرتب سر می زنم و سعی می کنم اگه تونستم کامنت بگذارم. والا اصلا حال و حوصله ندارم. دوما اینکه وقتی می خوام نظرمو بدم پنجره مربوطه رو باز می کنم و هر چی که تو دلم هست سریع تایپ می کنم و می فرستم. روی این حساب متاسفانه خیلی دقیق تو بهر جملاتی که نوشتم نمی رم. هر چی فکرش می کنم می بینم نباید منظورم رو با این جملات مطرح می کردم. شرمنده و معذرت.
    این کلماتی که گفتم به شکل کلی شنیدم. اصلا تا حالا این جملات یا قریب به نزدیکش رو هم در مورد شما نشنفتم. اما به صورت کلی این بحثها مطرح میشه. البته نا گفته نمونه بچه های گروه و بخصوص هم دوره ای ها (بهتره بگم بعضی هاشون) حال نمیدن. چطو بگم یه جورین. البته بگم بعضی ها. دو رو هستند. یعنی طرف کلی تریپ شو خفن سوار می کنه و … بعد تهش در میاد خانم … . یا چطو بگم؟ من می گم اگه اهلشی که حالشو ببر. اگه اهل این جور برنامه ها نیستی پس چرا به چیزی که اعتقاد داری عمل نمی کنی. چرا سر خودتونو کلاه می گذارین. مثلا تو استراحتگاه خواهران بین کلاسها که وقت بود دراز کشیده بودیم یکی از نظافت چی ها کله رو انداخت پایین اومد تو. البته طرف اشتباه کرده بود و بعد کلی عذر خواهی کرد. کار ندارم وقتی امد تو یکی از سوگلی ها شروع کرد داد و بیداد که چرا اومدی داخل و … . من بهش گفتم حالا اومده که اومده چرا اینقدر شلوغش می کنی؟ طرف اشتباه کرده، گفت که ببخشید. گفت: نه من دراز کشیده بودم. نامحرمه خوب. دهنم از تعجب باز مونده بود. گفتم تو خودت چطور اگه تو تاکسی یا اتوبوس یه باد تو صورتت بخوره قبل از کلاس ۲۰ دقیقه می ری تو دستشوئی خودتو درست می کنی که رنگ رژت به قول خودت پسر کش باشه، حالا چطور اینجا این قدر شلوغش میکنی؟ شروع کرد به گفتن اینکه من مذهبیم و فلان و فلانم و حتی پسرخاله عمه عمو هام منو یه دختر مذهبی میشناسن و جرأت نمی کنن باهام قاطی شن و … .
    ادامه کامنت بعد

  7. ادامه از کامنت قبل
    می دونی بعضی ها دو روهستن. آخه بگو تو اگه واقعا ادعات می شه و میگی معتقدی پس چرا عمل نمی کنی؟ اگه اعتقاد نداری چرا وانمود می کنی.
    بگذریم بحثم این بود که من با تریپ هم دوره ای خیلی قاطی نیستم و این جمله رو به صورت کلی گفتم و ببخشید.
    در ادامه نوشته بودی که شاید منو اشتباه گرفتی؟
    راستش اولش با خودم گفتم که خوب کاری نداره راحت چند تا نشونه و گرا میدم مشکل می شه حل.
    اما بعد با خودم گفتم دختر جون! چی از این بهتر؟ بگذار فکر کنم دارم برای کسی مینویسم که اشتباه گرفتمش. و حامد هم برا کسی جواب می ده که ممکنه تو عمرش ندیده باشدش و نخواهد دید. این جوری به نظرم کار و حرفا چطو بگم یه جورایی محض خدا تر میشه. میفهمید منظورمو؟
    اینجوری اگه من از بعضی بچه ها چیزی گفتم یا نوشتم پشت سر کس خاصی هم حرف نزدیم. شاید بد هم نباشه آدم تو زندگیش یه بار هم اینجورکی با کسی رابطه داشته باشه که در کنار حرفاش همیشه احساس کنه که شاید طرفش اونی که فکر می کنه نباشه.
    نکته بعد اینکه: تو تریپ رفقای شما اصطلاح الهی شهید بشی و این جور تیکه میکه ها زیاده. از تو فیلما کاملا مشخصه. منم میخوام یه چشمه یا یه سکانس این تریپی بیام:
    این جمله تون که نوشتی: «اتفاقا آنکس که بیشتر احساس آلودگی می کند، بیشتر به یاد شهدا و اولیا نیاز دارد. باور کنید یاد شهدا در تطهیر روح، معجزه می کند.» را نیگر می دارم وقتی شهید شدی برای وبت سند می کنم. و زیرش مینویسم شهید ح … .
    جالب اون وقت این میشه که وقتی شهید شدی مطمئن میشم خودتی. رمانتیک شد نه؟
    جمله قشنگ و تو دل برو ئیه. مرسی سِر.
    سوم اینکه در مطلب چقدر خوشبختیم شما اولین جمله ای که در عوامل خوشبختیت نوشته بودی این بود:
    یاد مزار تنهای شهید «سیدرسول بنی فاطمه» در اشکذر به خیر! (شهید گمنامی که دوستانم او را به این نام می خوانند.
    اولا تلفظ این اشکذر چیه؟ دوما منظورت از این جمله چیه؟ شهید گمنامی که دوستانم او را به این نام می خوانند.
    اوقاتی که تو آرمانشهر کانکتم برام خستگی نمی یاره. روده درازیم به خاطر اینه.
    آرمانی باشی
    مسافر آرمانشر


    سلام
    در مورد معذرت خواهی شما می خواهم بگویم من از آن حرف شما ناراحت نشدم، بلکه تعجب کردم، بنابراین معذرت خواهی لازم نبود.
    (ادامه پاسخ به شما در کامنت بعد)

  8. سلام
    عیدتون مبارک. سال خوبی را برای شما و خانوادتون آرزو می کنم.
    یزدم. با کلی خاطرات قشنگ و زیبا.
    اینم عکس قبر سید رسول بنی فاطمی که قبلا صحبتش و کرده بودی.
    موقع تحویل سال اینو گرفتم.
    نور کافی نبود و کیفیت تصویر شاید خوب نباشه.
    دیدن مادرهای شهدا که سال تحویل سر خاک بچه هاشون بودن … این اولین باری بود که برای یک چیزی غیر از خودم داشت اشکم در میومد.
    حرف و حدیث خیلی زیاد دارم.
    چقدر دیدن کسی با سر وضع من براشون غریب و سنگین بود.
    فکر می کردن من یا بهتره بگم ما. از دانشجوهای دانشگاه آزاد اشکذریم. که سال تحویلی نرفتیم خونمون.
    اونقدری که برام عجیب بود اشکذر دانشگاه آزاد داره شهید گمنام اونجا برام عجیب نبود.
    قبر شهید گمنام یه چنتایی هم تو امامزاده چیذر دیده بودم. اما هیچ کدوم مثل سیدرسول زبون ما هله هوله ها رو نمی فهمید.
    می بینی حامد جان سید رسول هرکی زائرش می شه یک ذره تیک می خوره. همون تیک دیونگی. البته که واژه ی خوبی نیست. لذت هوشیاری است. مثل وقتایی بود که یادم تو بچه گی یک بار از حرم امام رضا که با مادر بزرگم می اومد بیرون داشتم. حتی احساس می کنم همون بو می اومد. …
    عکس و نتونستم اینجا بزارم برات سند کردم اگه رسید و خواستی استفاده کن.
    وقت شد و دیدم حسش هست خاطرات سفر یزد و برای تو همین نظرها می فرستم اگه خواستیش می تونی هر جا که دوست داشتی بذاریش.
    امیدوارم عکس قبر سید رسول برات اومده باشه.
    مسافر آرمانشهر


    سلام
    سال نو شما هم مبارک. امیدوارم سالی خوب و بهتر از سالهای گذشته برای شما باشد.
    خیلی برایم جالب بود که بر سر مزار سیدرسول بنی فاطمه رفته اید. آن هم وقت تحویل سال. دهانم از تعجب باز ماند. بابا شما دیگه کی هستید؟!
    متاسفانه عکس به دستم نرسیده است و خیلی خوشحال می شوم که آن را برایم ارسال کنید. امیدوارم این سفر به شما خوش بگذرد. اگر به دیدن همه بناهای اصلی تاریخی شهر یزد رفته باشید و بروشورهایی که میراث فرهنگی به بازدیدکنندگان می دهد به دستتان رسیده باشد، اسم بنده را روی بعضی از آنها زیارت خواهید کرد!! چون من مدتی در میراث فرهنگی یزد کار می کردم.
    منتظر عکس هستم.

  9. ادامه پاسخ به مسافر آرمانشهر:
    …مثلا یکی از همکارانم در میراث فرهنگی یزد، چند سال پیش از مراسم عزاداری زرتشتیان یزد در سالگرد درگذشت زرتشت فیلمبرداری کرده است. در یکجا با موبد زرتشتی در مورد آتشکده ای که عزاداری در آنجا برگزار می شود مصاحبه می کند (بماند کدام آتشکده) و موبد می گوید آتش این آتشکده ۱۵۰۰ سال است که بی وقفه روشن است. دوستم به موبد می گوید می شود برویم آتش را ببینیم و از آن فیلمبرداری کنیم که موبد می گوید نمی شود. چند دقیقه بعد وقت ناهار می شود و همه می روند در سالن جنب آتشکده برای ناهار. دوستم از فرصت استفاده می کند تا به خیال خود از آتش فیلم بگیرد. درِ اتاق آتشگاه را یواشکی باز می کند و می رود تو و می بیند که در جای آتش، فقط مقداری خاکستر سرد وجود دارد و از آتش خبری نیست! اینها همه در فیلم هست.
    زرتشتیها بعد از ورود اسلام به ایران، برای کم نیاوردن در برابر اسلام، بسیاری از احکام دین خود را تغییر داده اند تا دینشان در برابر اسلام، متحجر و عقب مانده جلوه نکند. این تغییر دادنها را شهید مطهری در کتاب «خدمات متقابل اسلام و ایران» با سند و مدرک نشان داده است. خودتان هم می توانید به کتاب وندیداد (که بخشی از اوستا) است مراجعه کنید و به طور مستقیم با برخی احکام متحجرانه و غیربهداشتی (مثل غسل با ادرار گاو) دین زرتشتی آشنا شوید. نمی دانم امثال آن موبد مورد اشاره شما، وقتی به اسلام تکه می انداخته است در ذهنش به این احکام هم فکر می کرده است یا نه.
    راستی الآن با مرور دوباره کامنتهایتان متوجه شدم که به مزار شهدای گمنام دانشگاه آزاد نرفته اید. در بخشهایی از ایمیلم، اشتباها به این موضوع اشاره کرده بودم. چه کنیم دیگر؟ من هم مثل شما، اولش با سرعت کامنتهایتان را خواندم.

  10. سلام
    پس چرا الان می گی عزیز من؟ اتفاقا میراث هم رفتم.
    یک ساختمان نسبتا بزرگ در خیابونی هست به نام یه شهیدی که البته مردم همه این خیابون رو به اسم خیابون فرمانداری می شناسن. از نگهبونه دم درش که البته از اون تریپایی بود که در مواجه با یه دختر خیلی خجالت زده می شن و مواظب برخورداشون میشن (بگذریم که یه پسره انوجا بود که کمی حشری میرفت بعدا اونو با یک سینی چایی دیدیم فهمیدم که ناکس آبدارچیه) پرسیدم : چرا می گن خیابون فرمونداری نمی گن خیابون میراث؟ گفت: قراره رئیس ما فرماندورا هم بشه.!!
    گفتم چه ربطی داره؟ خندید و گفت: (البته با همون لهجه یزدی) نا خانوم شوخی کردم (سعی کنید با لهجه یزدی بخونید) آخه میراث پوری وقت نیس اومده ایتو خیابون. فرمونداری اولی تا حالا اینجا بوده.!!
    به هر حال اگه زودتر میدونستم حتما اونجا اسم شما رو می بردم و شاید به نون و نوائی می رسیدم.
    در مورد بروشور باید به گم چون نسبتا این جور فضا ها رو خیلی دوست دارم از خود میراث خرت و پرتهای زیادی گرفتم. خیلی تو نام نویسنده اونا ریز نشدم (البته نمی دونم اصلا نام نویسنده داشت یا نه) ولی چیزی ندیدم . اونا رو با خودم آوردم . دوباره می بینم.
    شما وبتونو امسال دیر سر زدید. چون من مطلب اولم رو تو یزد سند کردم. با عکس. فردای همون روز هم باز به وبت سر زدم دیدم نظرم تو وبت نیومده فهمیدم احتمال قوی نرفتی سراغش . اگه این جوابو اون موقه تو وبت می دیدم حتما مزاحمت می شدم. شاید قسمت نبود.
    ادامه کامنت بعدی

  11. ادامه از کامنت قبل
    اونجا منظورم میراثه. به یه خانومی ور خوردم که خیلی جدی به نظر می رسید. یک چادر مرتب پوشیده بود و زیر چادر مانتو نداشت! یک کت شلوار کرم خیلی باکلاس زیرش پوشیده بود و یه جفت کتونی کرم توسی. روسری کرم با گلهای رنگارنگ که یه جورایی لبنانی بسته بودش. خیلی هم تند راه می رفت. با خودم گفتم خانوم چادری به این خوش تیپی ندیده بودیم. مونده بودم چه جوری تو محیط اداری یکی می تونه اینقدر شاد لباس بپوشه. لهجه یزدی نداشت. شاید هم یزدی نبود. دم در اتاقش یه کاغذ چسبونده بود با این مطلب:
    دوست عزیز
    معلم نفس خود و شاگرد وجدان خویش باش
    از اینکه با یاد خدا و لب خندان وارد اتاق می شوید بسیار سپاسگزارم

    از این جمله خوشم اومد و وقتی اون خانوم از اتاقش بیرون رفت اونو یادداشت کردم.
    شب قبل اون روز یک بارون خیلی خفیفی هم اومده بود، و هوای یزد سرصبحی خیلی مشت بود. حامد آقا اگر بدونید وارد شدن و تماشای این خونه چه لذتی داره؟ باور نمی کنید . خیلی قشنگ و زیبا. البته شاید قشنگ و زیبا کلمات خوبی برای وصف خیلی از بناها و کوچه پس کوچه های تاریخی یزد و از جمله این خونه (ارگ حکومتی یزد) نباشه. شاید بناهای خیلی قشنگ تری هم باشه . مثلا مجموعه های کاخ سعدآباد و گلستان و … شاید خیلی شکیلتر باشند اما این بناها و خونه های شهر یزد یه جورایی تو دل برواند. نمی دونم چطور مطرح کنم. آدم درون اونها احساس گشادی خاطر وانبساط روح پیدا میکنه.
    به آدم یه احساس قدم زدن تو تاریخ، چطو بگم یه احساس خونه مادر بزرگ رفتن به آدم میده.
    امیدوارم حرفم و بفهمید.

    ادامه در کامت بعدی

  12. ادامه از کامنت قبلی
    القصه، خیلی دوست داشتم با این خانومی که گفتم رفیق بشم. حتی از تحصیلات ش هم پرسیدم. گفت. الان اسم رشته ش دقیق یادم نیست. فکر کنم ارتباطات فرهنگی یا همچین چیزی بود.(در سطح فوق لیسانس). وقتی فهمید منم سینما خوندم (می خونم، البته خیر سرم با این درس خوندنم) خیلی بیشتر گرم گرفت و هندونه داد زیر بغلم که تو از این بناها بیشتر لذت می بری و… البته به نظرم خیلی صادقانه صحبت میکرد. تلفن های مکرری که اتاقش یا به گوشی همراهش می خورد اجازه نمی داد خیلی بتونم باهاش صحبت کنم. خیلی دوست داشتم باهاش صحبت کنم ولی احساس میکردم مزاحمش هستم. مرتب از جاهای مختلف میراث به هش زنگ می خورد فکر می کنم آمارهای بازدید روز قبلشون به این خانم می دادند. مشکلاتشون می گفتن. و اون هم بلافاصله بعد از تماسشون زنگ به عده ی دیگه می زد و مشکلات و منتقل می کرد. به نظرم آدم خیلی پر کاری باید می بود. دور تا دور اتاقش هم بسته های کتاب بود. جالب اینه که تو قفسه کتابخونش چندتا از این کتابهای خفن (شهید مهیدی) بود. خیلی دوست داشتم زنگ می زد یک چایی داغ برامون می آوردند و چند دقیقه ای دل سیر باهاش حرف می زدم. ولی نشد.(البته بگم اون روز به خاطر بعضی مسائل از جمله بارونی بودن، ندیدن چند روز پدر و مادر اونم اول سال و سال تحویلی، تیکه میکه های همسفر ها که بعد از کارهایی که سر قبر سید رسول کردیم خیلی برام صفحه گذاشتن یه خورده شاید زیادی احساسی بودم. تازه همسفرهای نامرد از برخی از کارهای من و البته خود د.ی.س شون به پسرها اطلاع رسانی کرده بودن و مرتب برام اس ام ااس های مسخره و … می اومد. مخصوصا از بعضی از اون اس ام اسها که منو با یال کتل این احمدی نژاد مقایسه می کردن و سریع موضوعو سیاسی می کردن خیلی لجم می گرفت.) ویا خیلی دوست داشتم می شستم کنار این خانم و با هم یه نخ سیگار می کشیدم. و کلی درد دل می کردیم. اما نشد. هم سرش شلوغ بود هم احساس می کردم شاید با توجه به سرووضعم به من شک کنه. اسمشم پرسیدم ولی حالا هر کاری می کنم یادم نمیاد.
    ادامه در کامنت بعدی

  13. ادامه از کامنت قبلی
    حالا چرا دیدن این خانوم ناشناس واین حرفا مهم شده نمی دونم. باور می کنی خیلی از حرفها، حالا که شروع کردم به تایپ داره یادم می آد و اصلا فکر نمی کردم برم تو این حرفا.
    نمی دونم چرا اینقدر وارد جزئیات میشم.
    شاید به خاطر رشته تحصیلی مون باشه.
    منظورم از این همه حرف این بود که بله منم میراث رفتم. و غرضم از یه مقدار جزئی گویی ناخودآگاه شاید این بوده که یه جورائی اینو برات اثبات کنم. چون احساس کردم (از جواب کامنتم) که فکر می کنی نرفتم یزد.
    البته الان که دوباره اونو می خونم این احساسم فکر می کنم اشتباه بوده.
    ببخشید من خیلی سریع هر چی تو ذهنم می آد تایچ می کنم . شاید خیلی حرفام مزخرف باشه. به پر مغزی مطلبهای شما نیست. دره پیته
    یه صحبتی هم تو دلم مونده که خیلی دوست دارم یه موقع فرصت باشه و براتون بنویسم ولی نمی دو نم چطور مطرح کنم. می ترسم طرح اون باعث بشه شما رو ازدست بدم. باشه بعد اگه فرصتی بود.
    خاطرات یزد خیلی زیاده خیلی جاها رفتیم بناهای زرتشتی هاش هم رفتیم.
    فکر نمی کردم زرتشتی ها اینقدر تو یزد آزاد باشن. تو آتشکده زرتشتیان یزد فردی بود به اسم پرویز مالی. این ناکس موبدشون بود. یچی تو مایه های همون آخوند ماها. صحبت های قشنگی در مورد آئین زرتشی می کرد ولی بعضی جاها هم خوب به مسلمونها و دین اسلام تیکه میکه مینداخت. هر چند اصلا آدم مذهبی نیستم و از دین و ایمون چیزی حالیم نیست ولی یه خورده از این جریان لجم گرفته بود. من ازش سوال می کردم اونم وقتی سرو وضع منو می دید فکر می کرد علاقه مندم. بهر حال حدود ۳۰ نفر مردم دورش حلقه زده بودیم و اون هر چی می خواست گفت. برام این جالب بود که خوب اینا تو یزد یا شاید مملکت آزادند.
    شاید هم فقط اینجا اینجوری بود. نمی دونم.

    ادمه در کامنت بعدی

  14. ادامه از کامنت قبلی
    شماره ی این یارو پرویز مالی رو هم گرفتم. شاید بعدها زنگ اش زدم.
    راستی مزارشهدای دانشگاه یزد هم رفتیم(تو مطلب خیلی خوشبختیم اشاره کرده بودی). اما گفتن دانشگاه تعطیله راهمون ندادند.با هزار مکافات دانشگاه یزد را پیدا کرده بودیم. شاید هم اگه تریپمون این قدر جیغ نبود راهمون میداد. بیچاره باورش نمی اومد می خواهیم بریم قبر شهدا.
    حوالمون کرد دانشگاه آزاد . گفت اونجا هم هست (منظور م نگهبون دانشگاه ست) اما ما که برای اومدن تا اینجاش هم کلی پیاده شده بودیم و وقت سوزونده بودیم دیگه همسفرها صداشون دراومد و نرفتیم.
    اما یه چیزی دستگیرم شد که یزد جنوب شهرش بالاشهره. یعنی قسمت جنوبی شهر قسمت مرفه شهر هست. چون ما حوالی داشگاه که جنوب شهر بود چیزهایی رو که فکر می کردیم تو یزد نباشه دیدیم. و فهمیدیم این حرفایی که در مورد یزدی ها می زنن ظاهرا مال همون زمان فتحعلیشاه قاجار بوده. البته ممکنه این تریپ اوپسا یزدی های مقیم تهران بوده باشن که تعطیلات اومده بودن یزد. نمی دونم.
    جاهای زیادی رفتیم فرصت شد برات میوم.
    راستی عکس سیدرسول هم میل کردم امیدوارم رسیده باشه ایندفعه.
    مسافر آرمانشهر


    سلام
    ایمیل را چک کردم. عکس مزار سیدرسول رسیده است. ممنون.
    در مورد برخی مطالبی که اینجا گفته اید، چند خطی به ایمیل شما فرستاده ام. فقط در مورد آن موبد زرتشتی باید بگویم این جماعت حرفهای قشنگ زیاد می زنند ولی خیلی از آنها بدون پایه است. (ادامه در کامنت بعدی)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

:D :) :( :o :? 8) :lol: :P :wink: :-* =(( :-& @};- :-S >:) :x :(( :-x :| :-<