عکسی که دوستش دارم

دو سه هفته پیش در جریان یک وبگردی، این عکس را پیدا کردم. در توضیح عکس نوشته بود: «ورودیهای ۱۳۶۷ سینما.»

توضیح بیشتر من: احتمالا عکس در سال ۱۳۷۱ گرفته شده باشد. چون به عکس یادگاری دسته جمعی در زمان فارغ التحصیلی می خورد. محل عکس، جلوی در ورودی دانشکده سینما تئاتر در خیابان ورزنده است. در ردیف جلو، نفر دوم از سمت چپ، ایستاده، مرحوم سید ابراهیم اصغرزاده است (صورت نیم رخ با محاسن). ابراهیم زاده متولد ۱۳۴۷ بود. اگر اشتباه نکنم تا قبل از درگذشت شهادت گونه اش در ۲۳ بهمن ۱۳۸۰ در تمام فیلمهایی که ابراهیم حاتمی کیا کارگردانی کرده جزو عوامل اصلی فیلم بوده و در فیلم مهاجر حاتمی کیا بازی هم کرده است. اصغرزاده، مشغول ساخت فیلمی مستند با عنوان «نامه های بی جواب» در مورد رابطه بین شهدای دفاع مقدس و مادرانشان بود که در پرواز تهران-خرم آباد که برای همین فیلم سوار آن شده بود، هواپیما سقوط کرد و کلیه سرنشینان آن پرواز کشته شدند.
***
این عکس، نه فقط به خاطر حضور اصغرزاده در آن، بلکه در کلیتش، احساسی بسیار شدید و قوی را در من برمی انگیزد. باور کنید نمی خواهم افه بیایم که فلان کتاب را خوانده ام، ولی وقتی این عکس را دیدم بعد از گذشت دو سال از خواندن کتاب “اتاق روشن” رولان بارت که در آن از رابطه بین عکس و مرگ سخن می گوید، از عمق جان، رابطه عکس و مرگ را درک کردم.
تو رو به خدا چهره ها و تیپ ها را نگاه کنید! سبیلِ پسرها و مانتوهای بلند و گشاد دخترها را نگاه کنید! این جماعت، احتمالا در آن زمان، سوسول ها و بچه قرتیهای زمان خودشان تلقی می شدند. عکس به شدت، از دورانی سپری شده سخن می گوید. دورانی که مردانگی و زنانگی، هنوز قدر و حرمت خودشان را داشته اند.
امروز چند نفر از این جماعت که چهار سال در کنار هم درس خوانده اند و در عکس، خوش و خندان کنار یکدیگر ایستاده اند، از حال بقیه هم کلاسیهایش خبر دارد؟ به احتمال زیاد بیشتر آنها، حتی اسم بسیاری دیگر از همکلاسیهایش هم یادش نیست. در زمان ثبت این عکس، کدامشان فکر می کرده است، ده سال بعد، سید ابراهیم اصغرزاده در این دنیا نیست؟ 
بالشخصه و برخلاف تصوری که ممکن است نسبت به من وجود داشته باشد، حرمت زیادی برای چهار سال نشست و برخاست با همکلاسیهایم در دانشکده قائلم. خودم و همه بچه های ۱۳۸۵ سینما را عضو یک خانواده می بینم و با دیدن این عکس تاسف می خورم که پنج سال دیگر، ده سال دیگر، بیست سال دیگر، هر کداممان داریم برای خودمان زندگی می کنیم و اصلا خبر نداریم که دیگر اعضای این خانواده از هم پاشیده، دارد چه کار می کند. همین احساس را با شدتی کمتر، در دوره آموزشی سربازی نسبت به بچه های گروهانمان داشتم و با شدتی کمتر در سفر دو هفته ای ام به مکه و مدینه نسبت به همسفرها و با شدتی کمتر در سفرهای یک شبه در قطار و اتوبوس، نسبت به مسافران کناری ام یا هم کوپه ای ها. هم نشینی حرمت دارد. حرمتش را پاس نمی داریم. احتمالا رسم و قاعده این دنیاست. نمی دانم.
——–
پی نوشت:
دو عکس دیگر از همین سری که در عکس اول، سیدابراهیم اصغرزاده با وضوح بیشتری نسبت به عکس بالا حضور دارد: ۱، ۲

4 دیدگاه در “عکسی که دوستش دارم

  1. سلام
    به نظرم علت عمده گرایش جوانها به شبکه های اجتماعی مثل اورکات و فیس بوک هم در وهله اول همین امکان پیدا کردن دوست های قدیمی باشه.


    گوش شیطان کر اتفاقا این عکس ها را هم من در فیس بوک پیدا کردم.

  2. سلام

    چه پست جالبی بود. مثل عکس ها پر از صمیمیت بود.

    اما اینکه چه کنیم مثل این عکس ها صمیمت و یکدلی رو با هم تجربه کنیم, فکر

    کنم اول باید از عوامل صمیمت زدا فاصله بگیریم. مثل تجملات در لباس پوشیدن,

    تیپ و یا سبک حرف زدن, همونی که هستیم باشیم و نه برای جلب افراد یک

    کاور کاذب روی شخصیتمون بکشیم و البته یادمون باشه همه به وجود همدیگه

    نیازمندیم و تا می تونیم قدر لحظاتمون رو بدونیم

  3. عکس های جالبی بود. چه سر در خاطره انگیزی!
    و عجیبه که یکی از آرزوهای من هم این است که با بچه های هم دوره ای ام یک بار دیگر بتوانیم دور هم جمع شویم. با این که خیلی فاصله داشتیم و داریم اما تو اون دانشکده کوچک گویی همه صمیمی می شدند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

:D :) :( :o :? 8) :lol: :P :wink: :-* =(( :-& @};- :-S >:) :x :(( :-x :| :-<