خاطره راهرو

وقتهایی که سر به زیر راه می رفتم اگر از کنار تو رد می شدم، تو را با کفشهایت می شناختم. آن روز، کفشهایت را عوض کرده بودی اما تو را شناختم. همان طور که سر به زیر می گذشتم، تصویر کفشهای جدید را به خاطر سپردم. یادش به خیر! چند ساعت بعد، وقتی دیدم صاحب کفشهای جدید، خودت هستی چقدر ذوق کردم! ذوق کردم که بدون دیدنت، توانسته ام حست کنم.

9 دیدگاه در “خاطره راهرو

  1. یارب ظهور مهدی ما عنقریب کن / بیرون دگر ز قلب جنابش شکیب کن

    تقدیر ما اگر نبود درک عهد وصل/ توفیق دیدن رخ ماهش نصیب کن . . .
    التماس دعا
    یاعلی مدد

  2. سلام
    بعد این همه دغدغه و شلوغی ذهن بابت اتفاقات اخیر واقعا به چنین فضایی نیاز بود که شما با یه شعر زیبا و یه داستانک زیباتر این فضا رو ایجادکردید
    حس خیلی زیبایی بود
    حتی اگه نبینیش میشناسیش چون خودش رو حس میکنی نه ظواهرش رو.
    مثل اون روشندلی که با چشم سر نمی بینه اما با چشم دل خووووووب می بینه!
    مهدوی باشید

  3. شیطون، صبحی تو تیتر مطلبت کلمه داستانک نبودا. ترسیدی فکر کنن سر و گوشت می جنبه خاطرتو کردی داستانک؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

:D :) :( :o :? 8) :lol: :P :wink: :-* =(( :-& @};- :-S >:) :x :(( :-x :| :-<