سکوت

«… آن عده از ما که امروزه داستان نویسی را آزموده اند، نگرانی و مرارتی را که موقع به حرف واداشتن شخصیت، گریبان آدم را می گیرد می شناسند.
شخصیت های ما صفحه به صفحه مشاهدات بی معنا، اما لبریز از غم بیهوده خود را مبادله می کنند: «سردته؟»، «نه سردم نیست»، «چای می نوشی؟»، «متشکرم، نه»، «خسته ای؟»، «نمی دانم، بله شاید کمی خسته ام». شخصیت های ما این گونه صحبت می کنند. برای فریبِ سکوت، این چنین صحبت می کنند. این چنین صحبت می کنند چون نمی دانند چه طور صحبت کنند. کم کم سر و کله کلمات مهم و اعترافات وحشتناک هم پیدا می شود: «کُشتیش؟»، «بله کشتمش». مختصر کلمات بی حاصلِ عصر ما که همچون علائم کشتی شکستگان: شعله های آتش بین تپه های بسیار دوردست، فریادهای ضعیف و نومیدانه که فضا را می بلعد، بیرون می آید تا تازیانه هایی باشد دردناک به سکوت.
بنابراین وقتی می خواهیم شخصیت های مان را بین خودشان به حرف واداریم، آن گاه سکوت عمیقی را که در درون ما کم کم متراکم شده است بررسی می کنیم. سکوت را از کودکی پشت میز، در مقابل والدین مان که با کلماتی کهنه و سنگین، برایمان صحبت می کردند شروع کرده ایم. ما ساکت بوده ایم. ساکت بوده ایم به خاطر اعتراض و از سرِ خشم. ساکت بوده ایم تا به والدین مان بفهمانیم که کلمات سنگینِ آنان دیگر به درد ما نمی خورد. ما کلمات دیگری در کیسه داشتیم. ساکت بودیم؛ لبریز از اعتماد به کلمات تازه خودمان. آن کلمات تازه مان را می بایست خرج کسانی می کردیم که آن ها را می فهمیدند. از سکوت مان سرشار بودیم. اکنون از آن شرمساریم و اندوهگین و کم ارزشی آن را می فهمیم. از آن هرگز رها نشده ایم. آن کلمات سنگینِ کهنه که به کار والدین مان می آمدند، سکه های غیر رایج اند و هیچ کس قبول شان ندارد. و کلمات نو را هم متوجه شدیم که ارزشی ندارند و چیزی با آن ها نمی شود خرید. به درد برقراری ارتباط نمی خورند. سست، سرد و بی حاصل اند. به دردمان برای نوشتن کتاب، برای وابسته نگاه داشتن شخص عزیزی به خودمان و نجات یک دوست نمی خورند.»

(ناتالیا گینزبورگ، «فضیلت های ناچیز»، ترجمه محسن ابراهیم، انتشارات هرمس، صفحه های ۷۷ و ۷۸)

3 دیدگاه در “سکوت

  1. جنس سکوت ما پای بعضی نوشته های شما هم بعضی وقتا از جنس همین سکوته. چه گوییم که ناگفتنش بهتر است، زبان در دهان پاسبان سر است!

  2. چقد این وبلاگ همه چیزش به درد بخوره!
    میشه به وبلاگ منم سر بزنید به خصوص برای پست اخیرم به نظرتون نیاز دارم!!
    التماس دعاهای ناب تو لحظه های ناب…

  3. سـَ..سـَ …سلامـــ

    این تویی برابرم؟؟

    مردی از جنس مردم…!!؟؟

    .
    .
    .

    آرمانشهر فدای کدوم مردم شد؟؟

    .
    .
    .

    امام علی وقتی عثمان خلیفه شد از همه بیشتر هواشو داشتن اما مردم نسبت به عثمان چطور بودن؟؟

    .
    .
    .

    من دیگه عقلم قد نمیده..

    .
    .
    .

    همه چیز همون طوریه که باید باشه…اما حامدهایمان را چه شده؟!

    .
    .
    .

    رهبر… از تمام ولایتشون هم که چشم بپوشیم بالاخره رهبره..

    .
    .
    .

    غم اونجایی اوج میگیره که تاحالا اینجا آرمانشهر بودُ وقتی شد مردی از جنس مردم که مردم جنسشون ناجور شد…

    .
    .
    .

    آقای احمدی نژاد یادته وقتی ازت خیلی قبلتر ها پرسیدن اگر بین شما وولی فقیه اختلاف بیافته چیکار میکنید؟

    .
    .
    .

    گفتی…گفتی:ما هر کاری میکنیم برای اینه که یک لبخند رو لب ایشون بیاد..من همون روز بود که تو رو کردم صدر نشین قلبم …حالا …

    .
    .
    .

    آقای احمدی نژاد حامدای مارو کجا میبری باخودت؟؟

    .
    .
    .

    آقای احمدی نژاد از لبخند گذشتی و به هق هق راضی شدی…؟؟

    .
    .
    .

    آی مردم دردتون آب و دون بود!؟

    .
    .
    .

    مردم این سرا همه ی اون مردمی نیستن که من میشناسم..نیستنــــ…

    .
    .
    .

    اماما دوباره تو پیچ وخم نگه داشتن انقلاب کمرمون داره خم میشه وامانتت سنگین تر از همیشه داره زمینمون میزنه…تنها خودت بخاه..

    .
    .
    .

    برادرانه برای آرمانشهرت دعا میکنم..

    .
    .
    .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

:D :) :( :o :? 8) :lol: :P :wink: :-* =(( :-& @};- :-S >:) :x :(( :-x :| :-<