جزیره (داستانک)


زن، جلوی مانیتور مشغول چت بود. مرد توی دفترچه چیزی می نوشت. پسر بچه،
آستین مرد را گرفته بود و تکرار می کرد: «بابایی منو بنداز هوا». بالاخره دست مرد‏، خط خورد. سر بچه داد کشید: «بسه دیگه! نمودی منو». زن نگاهی به پدر و پسر انداخت و به کارش ادامه داد. بچه که دور شد، مرد به نوشتن ادامه داد. طرح جالبی در مورد تنهایی بچه ها در زندگی مدرن به ذهنش رسیده بود که می خواست اسمش را «جزیره» بگذارد.

2 دیدگاه در “جزیره (داستانک)

  1. حامد جان سلام داستانک هات خیلی جالبه.من اگه اجازه بدی ازشون توی وبلاگم می خوام استفاده کنم.جالبه که یکی از معیارهای پسرها الان برای ازدواجشون اینه که خانمشون شاغل باشه… فکر کنم دوره آخرالزمانه…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

:D :) :( :o :? 8) :lol: :P :wink: :-* =(( :-& @};- :-S >:) :x :(( :-x :| :-<