عزیز (داستانک)

مرد، کاست را داخل دستگاه ویدئو گذاشت. تصاویری از یک نوزاد پخش شد.
مرد: وای قربونش برم چقدر تپلی بوده پسرم!
زن: بمیرم چرا اینجوری گریه می کنه؟
مرد:‌چه خوب شد اینا رو گرفتیم. این اداش رو اصلا یادم نبود. خیلی بانمکه!
زن: ببین ناناز من لباشو چجوری غنچه کرده!
مرد: …
زن: …

همینطور که قربان صدقه نوزاد توی فیلم می رفتند، پسر بچه ای سه چهار ساله توی دست و پایشان وول می خورد، جلوی تلویزیون می رفت و می خواست به دستگاه ویدئو دست بزند.

زن: برو کنار نمی تونم تلویزیونو ببینم.
مرد:‌ به اون دست نزن،‌ خراب می شه.
زن: وای چقدر اذیت می کنی گلم، خواستیم یه فیلم ببینیما!
مرد: اه، اه، اه، اعصابمو داغون کردی بچه.
مرد: …
زن: …

1 دیدگاه در “عزیز (داستانک)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

:D :) :( :o :? 8) :lol: :P :wink: :-* =(( :-& @};- :-S >:) :x :(( :-x :| :-<